آیا اسلام در افغانستان مانع توسعه است؟

یکی از موضوعات چالش‌برانگیز در گفتمان توسعه‌ی افغانستان، نسبت دین اسلام با فرآیندهای توسعه‌ی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است. برخی اسلام را «ترمز توسعه» و برخی دیگر قرائت‌های خاص از آن را مانع می‌دانند. این مقاله با روش تحلیلی‑تاریخی نشان می‌دهد که مانع اصلی نه خود اسلام، بلکه سیاست‌های توسعه‌ی برون‌زا و تقلیدی (شرقی‑غربی) بوده که بدون توجه به بوم، فرهنگ و باورهای مردم افغانستان طراحی و اجرا شده‌اند. در مقابل، توسعه بر مبنای «پارادایم تعالی» و دانش بومی می‌تواند اسلام را به عاملی تسریع‌کننده تبدیل کند.

یکی از موضوعاتی که اغلب از سوی برخی افراد به‌عنوان مانع توسعه در افغانستان مطرح می‌شود، اسلام است. با عناوین گوناگونی مانند «اسلام ترمز توسعه»، «اسلام مانع دولت‌سازی»، «اسلام مانع ملت‌سازی» و «اسلام سد راه انکشاف ملی» از آن یاد می‌شود. اما پرسش این است: آیا واقعاً اسلام مانع توسعه در افغانستان است یا خیر؟

برای تحلیل این موضوع، دو مفهوم نقش محوری دارند: «اسلام» و «توسعه». هر دو مفهوم از دیدگاه‌های مختلف تعابیر متفاوتی دارند و ظرفیت بالایی برای تفسیرپذیری دارند. توضیح: «توسعه» در ادبیات متعارف اغلب به معنای رشد اقتصادی، صنعتی‌شدن و نوسازی سیاسی‑فرهنگی بر اساس الگوی غربی گرفته می‌شود؛ در حالی که در سنت اسلامی، توسعه بیشتر با مفاهیم عدالت، تعالی اخلاقی، خودکفایی و حفظ کرامت انسانی گره خورده است. به همین سبب، هر کس بر اساس تعریف خود از این دو مفهوم به تحلیل موانع توسعه در افغانستان می‌پردازد. برخی اسلام را کامل مانع توسعه دانسته و برخی دیگر نحوه‌ی قرائت از اسلام را مانع توسعه در کشور تلقی می‌کنند، اما هیچ‌گاه به خود توسعه و سیاست‌های توسعه‌ای اجراشده در افغانستان اندیشیده نشده است.

کسانی که بر این باورند اسلام مانع توسعه در افغانستان است، دیدگاه خود را بیشتر مبتنی بر تجربه‌های ناکام سیاست‌های توسعه‌ای در یک قرن اخیر می‌دانند؛ از زمان امان‌الله خان تا سقوط جمهوریت. اما نکته قابل تأمل این است که در این مدت، در دولت‌های به‌اصطلاح توسعه‌گرا مانند دولت امان‌الله خان، دولت جمهوری داوود خان، دوره حکومت‌های کمونیستی و در نهایت دولت جمهوریت افغانستان، توسعه در چه مفهوم و چگونه بوده است؟ پاسخ کوتاه این است: توسعه یا به معنای شرقی‌شدن (کمونیستی) بود یا غربی‌شدن (لیبرال‑دموکرات)، که بدون شک اسلام واقعی باید مانع چنین توسعه‌ای باشد. برای نمونه، در دوره امان‌الله خان، تغییر اجباری پوشش، تعطیلی مدارس دینی و ترویج فرهنگ فرنگی با مقاومت مسلحانه مردم روبه‌رو شد؛ یا در دوره کمونیستی، اصلاحات ارضیِ ضدِمالکیت خصوصی با احکام ارث و زکات در تعارض آشکار قرار گرفت.

در بحث توسعه، ما در افغانستان مانند سایر حوزه‌ها فاقد دانش و رویکرد بومی هستیم. از آنجا که در این مدت دولت‌های ضعیف و وابسته از نظر اقتصادی و سیاسی در افغانستان حاکم بوده‌اند، سیاست‌های توسعه‌ای تحت سلطه و طراحی تأمین‌کنندگان مالی دولت‌ها قرار داشته است. این سیاست‌ها یا مطابق با ایدئولوژی شرقی طراحی و اجرا شده‌اند یا مطابق با ایدئولوژی غربی. در هر دو صورت، این سیاست‌ها افزون بر بحران مشروعیت، در زمینه اجرایی نیز با چالش‌های جدی روبه‌رو بوده‌اند.

در میان دوره‌های توسعه‌گرایی در افغانستان، دو دوره بیش از سایرین بر استدلال کسانی که اسلام را مانع توسعه می‌دانند تأثیر گذاشته است: نخست دوره داوود خان و به‌دنبال آن حکومت‌های کمونیستی، و دوم دوره بیست‌ساله جمهوریت در افغانستان.

بیشتر بخوانید:  گفت‌وگوی علمی کابل–آستانه | وعده قزاقستان برای ایجاد مرکز تحقیقاتی آب در دانشگاه کابل

در دوره نخست، سیاست‌های توسعه در چارچوب ایدئولوژی سوسیالیسم و اصول حاکم بر آن طراحی و اجرا می‌شد. در دوره دوم، سیاست‌های توسعه در چارچوب نظام سرمایه‌داری غربی و اصول حاکم بر آن طراحی و اجرا می‌گردید. بودجه این سیاست‌های توسعه نیز در هر دو دوره توسط صاحبان ایدئولوژی (تأمین‌کنندگان استعماری) تأمین می‌شد.

هر دو دسته از این سیاست‌ها با اسلام و جامعه اسلامی سنتی افغانستان، هم از نظر مشروعیت و هم از نظر اجرایی، دچار چالش جدی و کارکردی بودند. این سیاست‌ها متناسب با بوم و فرهنگ کشور طراحی نشده بودند، بلکه الگوهایی از پیش تعیین‌شده روی میز استعمارگران بود، که برای همه کشورهای در حال توسعه صرف نظر از تاریخ و خصوصیات اجتماعی و فرهنگی‌شان تجویز می‌کردند.

بنابراین، توجیه کسانی که می‌گویند اسلام مانع توسعه در افغانستان بود از دو نقطه نظر درست است: یکی از منظر تعریفشان از توسعه که اکثراً شامل: در بعد سیاسی لیبرال‑دموکراتیک‌شدن جامعه، در بعد اقتصادی سرمایه‌داریِ خون‌آشام، در بعد فرهنگی مادی‌گرایی، ولنگاری اخلاقی و طرد دین از سازوکارهای رفتاری در جامعه می‌شود؛ و دوم از منظر سیاست‌های اجراشده و اجراکنندگان آنها.

زیرا اسلام با توسعه به مفهوم و رویکرد غیرانسانی و غیراسلامی غربی مخالف است.

اما بر اساس خود اسلام و توسعه اسلامی (پارادایم تعالی)، این گزاره و استدلال که «اسلام مانع توسعه است» کاملاً اشتباه می‌باشد. تعریف اسلام از توسعه و سیاست‌های توسعه‌ای اسلام (تعالی‌گرایی) هم در مفهوم و ارزش‌ها و هم در رویکرد و چگونگی اجرا در جامعه افغانستان متفاوت است.

در برابر پارادایم اثبات‌گرا (که توسعه را رشد خطی، انباشت سرمایه و سکولاریزاسیون می‌داند)، پارادایم تعالی بر محوریت کرامت انسانی، مقاصد شریعت (حفظ دین، جان، عقل، نسل و مال)، توزیع عادلانه ثروت، رشد معنوی هم‌راه با مادی، و مشارکت اجتماعی مبتنی بر اخلاق و تکلیف تأکید دارد. این پارادایم در صدد است توسعه را در چارچوب ارزش‌های الهی بازتعریف کند.

سیاست‌های توسعه‌ای اجراشده در افغانستان در هر دو دوره، در چارچوب پارادایم اثبات‌گرایی یا پارادایم توسعه (غربی) طراحی شده بودند. این پارادایم ناشی از تجربه کشورهای غربی در امر توسعه طی سالیان متمادی است و در آن، ایدئولوژی، اقتصاد، ارزش‌ها، فرهنگ و سایر مؤلفه‌های اجتماعی غرب تبلور یافته است. این سیاست‌ها چه در نسخه شرقی و چه در نسخه غربی، بر محوریت اقتصادگرایی و ثروت‌سالاری طراحی شده بودند، به‌گونه‌ای که سایر بخش‌ها و حوزه‌ها در محوریت اقتصاد تعریف می‌شدند. سیاست چنان تعریف و اجرا می‌شود که منافع اقتصادی اقتضا کند؛ فرهنگ چنان تعریف و تحریف می‌شود که منافع اقتصادی مطالبه کند؛ رسانه چنان تعریف و فعالیت می‌کند که منافع اقتصادی تقاضا دارد؛ و حتی دین در جامعه چنان تعریف و تحریف می‌شود که منافع اقتصادی و بقای حاکمیت سرمایه‌داری طلب می‌کند.

در نگاهی بزرگ‌تر، چه در دوره سیادت شرق و چه در دوره سیادت غرب، در نتیجه اجرای سیاست‌های توسعه‌ای، وابستگی کشور از نظر سیاسی، اقتصادی و حتی فرهنگی به کشور تأمین‌کننده مالی (استعمارگر/استثمارگر) حفظ و حتی عمیق‌تر می‌شد. هرچه این سیاست‌ها بیشتر اجرا می‌شدند، وابستگی به مرکز افزایش می‌یافت. در نسخه شرقی، این وابستگی به مرکز سیاسی استعمار صورت می‌گرفت و در نسخه غربی، وابستگی به سرمایه‌داری غربی.

هر دوی این سیاست‌ها با بوم افغانستان بیگانه و ناسازگار بودند؛ زیرا اولی در تضاد کامل با عقیده راسخ اسلامی مردم افغانستان بود و دومی در کنار آن با فرهنگ و تاریخ این کشور ناسازگاری اجتماعی و فرهنگی داشت. نظامی که برآمده از تجربه تاریخی و مبارزاتی غرب و سرمایه‌داری آن است، اگر در جامعه‌ای که چنین تجربه‌ای ندارد و فرهنگ سیاسی آن همچنان در حالت سنتی باقی مانده است، به صورت تقلید طوطی‌وار اجرا شود، تنها فاجعه‌آفرین خواهد بود. بنابر آن:

بیشتر بخوانید:  پاسخ طالبان به اروپا: ثبات تأمین شده، اولویت امروز اقتصاد افغانستان است

افغانستان به‌عنوان یک جامعه اسلامی، نیازمند طراحی سیاست‌های توسعه در چارچوب پارادایم تعالی است. برای این منظور، ابتدا باید دانش بومی توسعه در افغانستان تولید شود؛ دانشی که در آن اسلام (بر اساس مفهومی که مردم افغانستان به آن باور دارند)، جامعه، فرهنگ و اقتصاد کشور به صورت زیر در نظر گرفته شوند:

۱. عقیده مردم افغانستان به مفهومی که خود مردم باور دارند (اسلام حنفی و جعفری با تأکید بر فتاوای محلی و نقش علما در زیست‌جهان روزمره)؛
۲. فرهنگ مردم افغانستان (شامل نظام قبیله‌ای، مهمان‌نوازی، شفاهیات، ادبیات فارسی و پشتو، هویت قومی‑دینی)؛
۳. ساختار اجتماعی افغانستان (نقش متناقض اما واقعی قومیت، ریش‌سفیدی، شوراهای سنتی)؛
۴. اقتصاد کشور (توانایی‌های بالفعل و بالقوه مانند کشاورزی آبی، معادن، ترانزیت، صنایع دستی، کارآفرینی خرد)؛
۵. توانایی‌های اجرایی کشور (ظرفیت دیوان‌سالاری، فساد اداری، تمرکززدایی)؛
۶. ضرورت‌ها و اولویت‌های جامعه (امنیت غذایی، بیکاری جوانان، دسترسی به آموزش و بهداشت)؛
۷. تناسب میان شهر و روستا (بازنمایی متوازن منابع به جای تمرکز در کابل)؛
۸. همه موارد فوق در چارچوب شریعت اسلامی (با تعریف دقیق و واحد از شرعیت، مثلاً از طریق اجتهاد جمعی توسط علمای شاخص هر مذهب).

با توجه به موارد یادشده، اگر توسعه بر این مبنا تعریف شود و سیاست‌های توسعه‌ای بر اساس آن طراحی و اجرا گردد، اسلام نه تنها مانع توسعه، بلکه تسریع‌کننده روند توسعه در افغانستان خواهد بود.

نتیجه‌گیری
بنابراین، اسلام در افغانستان مانع توسعه (تعالی) نبوده و نیست؛ بلکه سیاست‌های اجراشده در افغانستان (اعم از شرقی و غربی) مانع‌ساز توسعه بوده‌اند. برای خروج از بن‌بست کنونی، ضروری است که افغانستان به جای تکرار الگوهای آماده، به تولید دانش بومی توسعه بر مبنای اسلام، فرهنگ و واقعیت‌های اجتماعی خود روی آورد. این مسیر، هم با هویت ملی‑دینی مردم سازگار است و هم می‌تواند توسعه‌ای پایدار، عادلانه و معنادار را رقم بزند.

منابع:
1. آوینی، سید مرتضی (۱۳۸۶). توسعه و مبانی تمدن غرب. نشر واحه، تهران.
2. اسپنتا، رنگین دادفر (۱۳۹۶). سیاست افغانستان: روایتی از درون.
3. بارفیلد، توماس (۱۴۰۳). تاریخ افغانستان. مترجم: زهرا سلیمانی، انتشارات جمهوری.
4. تودارو، مایکل پی و اسمیت، استیون سی (۱۳۹۸). توسعه اقتصادی. ترجمه: وحید محمودی، انتشارات دانشگاه تهران، تهران.
5. شریعتی، علی (۱۳۹۵). بازگشت (سری چاپ ۳). انتشارات سپیده باران، تهران.
6. عنبری، محمد موسی (۱۴۰۱). جامعه‌شناسی توسعه از اقتصاد تا فرهنگ. انتشارات سمت، تهران.
7. مختاریان پور، مجید (۱۳۹۵). پارادایم تعالی جایگزین پارادایم توسعه: ضرورت تحول در چارچوب شاخص‌گذاری برای پیشرفت. ناشر: مرکز الگوی اسلامی‑ایرانی پیشرفت، تهران.
8. مت اندروز، لنت پریچت، مایکل وولکاک (۱۳۹۸). توسعه به مثابه توانمندسازی حکومت. انتشارات روزنه، تهران.
9. موثقی، سید احمد (۱۴۰۱). اداره امور توسعه و سیاستگذاری توسعه‌ای. انتشارات دانشگاه تهران، تهران.
10. یوانز، مارتین (بی‌تا). افغانستان: مردم و سیاست. نشر ققنوس، تهران.

لینک کوتاه: https://iraf.ir/?p=125967
اخبار مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب
پر بازدیدترین ها