به گزارش ایراف، شمسالدین محمد بن علی بن ملکداد تبریزی، حدود سال ۵۸۲ هجری قمری در تبریز دیده به جهان گشود. او در علم فلسفه، تفسیر، فقه، حدیث و کلام از بزرگان زمان خود بود و بیشتر عمر خود را به سیر و سلوک گذراند. مردی با چهرهای استخوانی و قد و قامتی کشیده، با نگاهی نافذ و کلامی موجز که با اهل علم و دانش، بسیار سخت و درشت سخن میگفت اما با عوام، کاری نداشت.
شمس بسیار اهل سفر بود. او پیش از رسیدن به قونیه، شهرها و دیارهای بسیاری را دیده بود و با مشایخ و عارفان بزرگی دیدار کرده بود. اما گویا تقدیر او را به شهری میکشاند که در آن، مفتی و مدرسی والامقام با چهار مدرسه معتبر، در انتظار جرقهای بود که خرمن علم ظاهریاش را به آتش عشق بسوزاند.
روایتهای متفاوت از لحظه دیدار
درباره لحظه دیدار شمس و مولانا چندین روایت وجود دارد که هر کدام چگونگی این واقعه تاریخی را از زاویهای خاص روایت کردهاند. اگرچه نمیتوان به آسانی درباره صحت و سقم جزئیات این روایتها قضاوت کرد، روایت افلاکی در «مناقبالعارفین» از مشهورترین روایتهای مربوط به نخستین دیدار این دو عارف است.
روایت اول
دولتشاه سمرقندی نقل میکند که روزی شیخ رکنالدین سجاسی به شمس گفت: «ترا میباید رفت به روم، و در روم سوختهایست آتش در نهاد او میباید زد.» شمس به اشارت پیر روی به روم نهاد و در شهر قونیه دید که مولانا بر استری نشسته و جمعی موالی در رکاب او روان از مدرسه به خانه میرود. شمس از روی فراست، مطلوب را دید بلکه محبوب را دریافت، و در عنان مولانا روان شد و پرسید: «غرض از مجاهدت و ریاضت و تکرار و دانستن علم چیست؟» مولانا گفت: «روش سنت و آداب شریعت.» شمس گفت: «اینها از روی ظاهرست.» مولانا پرسید: «ورای این چیست؟» شمس پاسخ داد: «علم آنست که به معلوم رسی» و از دیوان سنایی این بیت برخواند: «علم، کز تو، ترا، نه بستاند جهل / از آن، علم به بود، بیار».
مولانا از این سخن متحیر شد و پیش آن بزرگ افتاد و از تکرار درس و افاده باز ماند و همواره شمسالدین را طلب کردی.
روایت دوم
جواهر مضیه، که در حالات علمای حنفی از منابع شناختهشده به شمار میرود، نقل میکند که یک روز مولانا در منزل تشریف داشت و کتاب چندی گرد خود نهاده و تلامذه گرداگرد وی نشسته بودند. اتفاقاً شمس تبریزی درآمد و سلام گفت و بنشست. او به کتب اشاره کرد و از مولانا پرسید که این چیست؟ مولانا گفت: «چیزی است که تو آن را ندانی.» هنوز این سخن تمام نشده بود که در تمام کتابها آتش افتاد. مولانا پرسید: «این چه باشد؟» شمس گفت: «تو نیز این ندانی» و این بگفت و برفت.
روایت سوم
افلاکی در «مناقبالعارفین» روایت میکند که شمس بامداد روز شنبه بیست و ششم جمادیالآخر سال ۶۴۲ وارد قونیه شده و در کوی شکرفروشان سکنی گزیده بود. سپس روزی که مولانا از مدرسه پنبهفروشان با شاگردان و مریدان خود درآمده بود، شمس راه بر او گرفت و پرسید: «بایزید بزرگتر است یا محمد (ص)؟»
مولانا پاسخ داد: «محمد (ص) بزرگتر است.» شمس پرسید اگر چنین است، چرا بایزید از شدت معرفت میگوید «سبحانی ما اعظم شأنی»، اما پیامبر(ص) میفرماید «ما عرفناک حق معرفتک»؟
مولانا در پاسخ، تفاوت این دو سخن را در اندازه تشنگی و ظرفیت معرفت آنان دانست؛ بایزید با رسیدن به مرتبهای از معرفت سیراب شده بود، اما تشنگی پیامبر(ص) به معرفت الهی پایانناپذیر بود.
در ادامه همین روایت، داستانی نیز درباره کتابهای مولانا نقل شده است. شمس به کتابهای او اشاره کرد و درباره آنها پرسید و سپس آنها را به حوض انداخت. مولانا از این کار شگفتزده شد. شمس کتابها را از آب بیرون آورد، در حالی که به روایت افلاکی آسیبی به آنها نرسیده بود. این ماجرا در روایتهای مربوط به دیدار آن دو، نمادی از تفاوت میان دانش ظاهری و معرفت شهودی دانسته شده است.
این پرسش و پاسخ، نقطه عطفی شد که سرنوشت هر دو مرد را برای همیشه دگرگون کرد.
آنچه در بسیاری از روایتهای مربوط به این دیدار برجسته است، همین گفتوگو درباره تفاوت پیامبر بزرگوار اسلام با عارف بزرگ قرن سوم، بایزید بسطامی است. برخی منابع نیز گفتهاند که شمس پیشتر، یکبار در شهر دمشق، آنگاه که مولانا مشغول تحصیل بود، او را ملاقات کرده بود و پس از آن در سفر به قونیه رسید.
انقلاب روحی: وقتی استاد درس، شاگرد عشق شد
مولانا در آن زمان در چهار مدرسه معتبر قونیه مشغول تدریس بود و اکابر دانشمندان و بزرگان دینی از محضر درس او کسب فیض میکردند و مفتخر به پیادهروی در رکابش بودند. او مفتی و فقیه شهر بود، مردی که با محراب و منبر و درس و شاگردان پیوندی دیرینه داشت.
اما فردای آن روز که این دو عارف بزرگ با هم ملاقات داشتند، دانشجویان و فضلای مدرسه و بزرگان فضل و ادب منتظر آمدن استاد برای تدریس بودند. اما فردا و فرداهای متوالی سپری شد و از آمدن مولانا به حوزه تدریس خبری نشد.
گویا تابش شمس معنا در زندگی جلالالدین، مدتی او را از انظار اغیار و بیگانگان پنهان کرد. مدت خلوت این عاشق و معشوق در روایتهای مختلف متفاوت ذکر شده و از چند هفته تا ماهها روایت شده است. طلاب هرچه انتظار کشیدند، خبری از مدرس و استادشان نیامد.
مولانا ترک تدریس کرد و به شمس پیوست. او شمس را مراد و رهبر خویش تلقی کرد و به خانه خودش برد و مدتی مصاحب بودند و مولانا از او به هیچ کس دیگر نمیپرداخت. از آنچه در آن خلوت میان این دو گذشت، چیزی به صورت دقیق و قابل اتکا در تاریخ ثبت نشده است.
آنچه روی داد، انقلاب روحی و دگرگونی بسیار مهم و عجیبی بود. یک مفتی، یک مدرس علوم دینی که با محراب و منبر و درس و شاگردان وداع کرده بود، اکنون در برابر مردی از تبریز زانوی ادب بر زمین مینهاد و سرچشمههای تازهای از معنا را در جان خود میجست.
حسادت، تبعید و غیبت
اما این پیوند روحی، در زمین با دشواریهای بسیار روبهرو شد. دشمنی مردم قونیه با شمس و نارضایتی مریدان مولانا، کار را بر او سخت کرد. نارضایتی اطرافیان باعث شد که شمس قونیه را چندین بار ترک کند. از سویی، در اثر عزلتگزینی این دو عارف و دور شدن از خلق، آنانی که از ملاقات مولانا بیبهره مانده بودند، بنای دشمنی با شمس را گذاشتند.
شمس در حجاب غیبت فرو شد و مولانا نیز در آتش هجران او بیقرار و ناآرام. زانپس دیگر به کسی التفات نمیکرد و پیوسته در خود بود. شمس مکرر در گوش سلطان ولد، فرزند مولانا، خوانده بود که «اینها میخواهند مرا از مولانا جدا کنند، من هم تصمیم خود را گرفتهام».
به روایتی، شمس در ۲۱ شوال ۶۴۳ به سبب آزار یاران و مریدان مولانا و ناخشنودی دیگران، پس از شانزده ماه مصاحبت با مولانا، ناگزیر به ترک قونیه شد و به دمشق رفت. مولانا نگران شد و پسرش سلطان ولد را به رسالت دنبال وی فرستاد. شمس رسالت سلطان ولد را پذیرفت و باز به قونیه آمد و مانند اینکه معشوق به عاشق رسید، مولانا شاد گشت. اما این تجدید صحبت طولی نکشید و شمس دوباره ناپدید شد.
سرانجام در سال ۶۴۵ هجری قمری، شمس تبریزی بیآنکه کسی آگاه شود، قونیه را رها کرد و راه سفر در پیش گرفت؛ و دیگر کسی نشانی قطعی از او نیافت. درباره سرنوشت شمس پس از این ناپدیدشدن، روایتهای متفاوتی وجود دارد. برخی منابع از کشته شدن او در قونیه سخن گفتهاند و برخی دیگر احتمال دادهاند که او قونیه را به اختیار خود ترک کرده و به نقطهای دیگر رفته است.
از همین رو، درباره محل دفن شمس نیز روایتهای مختلفی وجود دارد و آرامگاهی در خوی به نام او منسوب است که امروزه از مکانهای مرتبط با یاد و نام شمس تبریزی به شمار میرود.
آتش عشقی که خاموش نشد
اما این جدایی، پایان داستان نبود؛ آغاز شکفتن آن بود. مولانا پس از فراق شمس، وارد یکی از مهمترین دورههای شکوفایی ادبی و عرفانی زندگی خود شد. بخش مهمی از غزلهای «دیوان شمس» در فضای همین عشق و فراق شکل گرفت؛ مجموعهای که هزاران غزل، قصیده، قطعه و رباعی را در خود جای داده و نام شمس را بر خود دارد.
مولانا در فراق شمس، نه تنها به شاعری بزرگ بدل شد، بلکه یکی از مهمترین آثار عرفانی زبان فارسی، «مثنوی معنوی»، را نیز پدید آورد؛ اثری که بعدها به یکی از قلههای ادبیات عرفانی فارسی تبدیل شد.
میراث امروز: دو قله فرهنگ فارسی
شمس تبریزی در سال ۶۴۵ هجری قمری از قونیه ناپدید شد و درباره سرنوشت نهایی او روایتهای متفاوتی وجود دارد. با این حال، نام او در تاریخ عرفان فارسی با نام مولانا پیوند خورده است؛ پیوندی که پس از گذشت قرنها همچنان موضوع پژوهش، ادبیات و روایتهای فرهنگی است.
در تقویم رسمی ایران، هفتم مهرماه به عنوان روز بزرگداشت شمس تبریزی و هشتم مهرماه نیز روز بزرگداشت مولوی نامگذاری شده است؛ دو روز پیاپی که فرصتی برای یادآوری دو چهره مهم در تاریخ عرفان و فرهنگ فارسی فراهم میکند.








