هفت بندِ نَی

۱. از بلخ به روم آمد، نی رومی و نی بلخی

شاید اولین مواجههٔ من با مولانا، در نوجوانی بود با آهنگی که برای این شاعر اجرا شده است به صدای صادق فطرت (ناشناس) آوازخوان معروف افغانستان.

چون نی به نوا آمد با نغمهٔ مستانه

رندی به طرب برخاست از گوشهٔ میخانه

از بلخ به روم آمد نی رومی و نی بلخی

واز شهر جنون برخاست، نی مست و نه دیوانه

گیتی وطن او شد هرچند که خوانندش

یک قوم ز ترکستان، یک قوم ز فرغانه

شاعر این شعر را هیچ‌گاه ندانستم که کیست و متن کامل این شعر زیبا را ندارم. ولی شعر عالی است و آهنگ ناشناس نیز. البته این شعر به استقبال غزلی از مولاناست، همان غزلی که در آن می‌گوید

گفتم ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفتا من

نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه

و در همان زمان‌ها بود که در کابل کاست‌های دکلمهٔ شعر مولانا با صدای فریده انوری گویندهٔ معروف رادیوتلویزیون افغانستان هم منتشر شد و بسیار در جلب علاقهٔ ما به مولانا مؤثر بود. هنوز طنین صدای فریده انوری در گوش من است و البته آن کاست‌ها را هم بالاخره پیدا کردم و به صورت کامپیوتری ذخیره کردم.

۲. شمس‌الحق تبریزی

سال ۱۳۶۲ اولین مواجههٔ‌ من با دیوان شمس مولانا رخ داد، آنگاه که با جمعی از دانش‌آموزان مکتب، در مسابقهٔ «پاسخ چیست» شرکت کردیم. در آن زمان یک سلسله برنامهٔ مسابقه‌وار بین دانش‌آموزان مکاتب برگزار می‌شد. یک طرف دانش‌آموزان پسر بودند و یک طرف دانش‌آموزان دختر. از پسران در مورد یک شاعر پرسیده می‌شد و از دختران در مورد شاعری دیگر معاصر او. در مسابقه‌ای که من شرکت داشتم ما از لیسهٔ غازی (شیرشاه سوری آن وقت) بودیم و دختران از لیسهٔ رابعه بلخی. یک بخش پرسش داشت و یک بخش مشاعره. ما باید از مولانا می‌خواندیم و دختران از سعدی. آن مسابقه از تلویزیون افغانستان پخش شد و شاید هنوز فیلم آن در جایی موجود باشد، اولین حضور من در تلویزیون، در کسوت یک نوجوان صنف ۱۱ مکتب. من خود را مقید کرده بودم که همه شعرهایی را انتخاب کنم و بخوانم که در آن‌ها عبارت «شمس‌الحق تبریزی» باشد مثل این بیت

شمس‌الحق تبریزی، سلطان شکرریزی

جانم ز بدن جانا اینک به برید آمد

و از بس همین عبارت در شعرهایی که می‌خواندم تکرار شد، نام من در بین دوستان و اقوام تا مدت‌ها «شمس‌الحق تبریزی» شده بود. و حال که به چهل سال پیش برمی‌گردم می‌بینم که چقدر کشور ما ترقی معکوس کرده است.

۳. گزیدهٔ غزلیات شمس

در سال ۱۳۶۳ بود که نسخه‌ای «گزیدهٔ غزلیات شمس» مولانا جلال‌الدین که به کوشش دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی گردآمده بود، به کابل و به دست ما رسید و در بین بچه‌های مکتب دست به دست می‌گشت. شگفت‌زده شده بودیم از این کتاب. البته من با دیوان شمس ناآشنا نبودم ولی این گزیده چیز دیگری بود. هم شعرها به‌گزین شده بود، هم با شرح و توضیح و تدوین وترتیب عالی ارائه شده بود. اشتیاقی که با خواندن این کتاب به من دست می‌داد وصف‌ناپذیر است. همان سال به ایران مهاجرت کردیم و اولین کتابی که من به دنبال آن گشتم و یافتم و خریدم، همین گزیدهٔ غزلیات شمس بود. نمی‌دانم آن را چند بار خواندم و چقدر از شعرهای آن را حفظ کردم. می‌خواهم به این نکته تأکید کنم که یکی از راه‌های خوب برای آشنایی با میراث ادبی کهن ما همین گزیده‌های شعر است. اگر نمی‌توانیم دیوان‌های کامل شاعران را بخوانیم، از این گزیده‌ها درنگذریم.

بیشتر بخوانید:  جنگ اقتصادی ترامپ علیه ایران؛ آیا طالبان به کارزار هوایی آمریکا می‌پیوندد؟

۴. نفر اول

علاقهٔ شدید من به شعر عبدالقادر بیدل بر دوستانی که مرا می‌شناسند پوشیده نیست و شاید قابل حدس‌زدن باشد که اگر از من بپرسند بهترین شاعر زبان فارسی کیست، بگویم بیدل. ولی به نظر من بزرگ‌ترین شاعر زبان فارسی، مولانا جلال‌الدین است و نه تنها بزرگ‌ترین شاعر، بلکه بزرگ‌ترین شخصیت علمی و ادبی جهان فارسی. البته ما دانشمندان بزرگی مثل ابن سینا و ابوریحان داریم؛ نویسندگانی چون ابوالفضل بیهقی و سعدی داریم؛ فقها، خطبا، متکلمین، فیلسوفان و دیگر شخصیت‌ها. حالا اگر بخواهیم «عظیم‌ترین» این‌ها را نشان دهیم به باور من مولاناست، هم به واسطهٔ شعر و جهان ذهنی پهناوری که دارد، هم به سبب آموزه‌ها و تفکرات.

بسیار وقت‌ها ما مولانا را بی‌اعتنا به جنبه‌های صوری شعر می‌پنداریم و در این مسیر مصراع‌هایی مثل «مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا» را مثال می‌آوریم. ولی وقتی عناصر مختلف صوری شعرش را بررسی می‌کنیم می‌بینیم که در همه نیرومند است. تخیلی شگفت‌آور دارد، هنرمندی‌ها و مهارت‌های بیانی بسیار و موسیقی خارق‌العاده، در کنار آزادی و رهایی از کلیشه‌های دست‌وپاگیر ادبی. من مقاله‌ای با عنوان «بدایع صوری در شعر مولانا» نوشته‌ام و آنجا نشان داده‌ام که این شاعر از این نظر چقدر قوی است. در حوزهٔ عاطفه و اندیشه هم که بی‌نیاز از توصیف است.

بله، من بیدل را خیلی دوست دارم، ولی وقتی سنجش عظمت افراد است، ما این علایق شخصی را نباید دخالت دهیم.

۵. هم رومی و هم بلخی

آن عبارت «نی رومی و نی بلخی» را که در آن شعر آمده بود، من در اینجا قدری تغییر می‌دهم و بهانهٔ اشارتی می‌سازم به چالشی که بر سر انتساب مولانا وجود دارد. سال‌هاست که بحث بر سر این که مولانا متعلق به کجاست، در بین ما مردم این منطقه جریان دارد. ما به این که زادگاه او بلخ است می‌بالیم، کشور ترکیه به این که زندگی او در قونیه بوده است و مردم ایران به این که او شاعری از ایران بزرگ فرهنگی است. هر کدام ما هم به نوعی در این ماجرا صاحب حق هستیم و البته گاهی هم در این حق زیاده‌روی و انحصارطلبی می‌کنیم. در این تردیدی نیست که این شاعر در بلخ متولد شده و این شهر خاستگاه فرهنگی خاندان مولانا هم بوده است. تنها بحث تولد نیست. اگر آن رونق فرهنگی و علمی در بلخ نبود، شاید کسی مثل بهاءالدین ولد پدر مولانا هم که استاد و مربی اوست، پرورش نمی‌یافت. اینجا تنها بحث تولد نیست، بلکه ریشه‌های فرهنگی مولانا در بلخ بوده است.

و قونیه، شهری که او را در آغوش خود پذیرفت و او در آنجا شاگردان، مخاطبان و دوستداران بسیار داشت. این هم غیر قابل انکار است. چرا این خاندان از بلخ به قونیه رفتند؟ چرا کلاً مهاجرت کردند و چرا به آنجا؟

و نقش ایران هم در این میان غیر قابل انکار است. از بعد حیات مولانا تا کنون بیشترین تحقیقات دربارۀ مولانا در این کشور انجام شده است. تصحیح دیوان شمس، مثنوی، شرح‌های مفصل، کتاب‌های ارزشمند، قطعات موسیقیایی و آثار سینمایی در ایران رخ داده است.

بیشتر بخوانید:  روز جهانی گردشگری؛ ظرفیت‌های مشترک ایران و افغانستان چیست و چگونه باید توسعه یابد؟

به نظر من ما همه حق داریم و بلکه وظیفه داریم که به مولانا ببالیم، آثار او را ترویج کنیم و این شاعری را که با هر کشور منطقه به نحوی پیوند دارد، حلقهٔ وصل بسازیم. این را از یاد نبریم که با همه منازعات و مسائل سیاسی که گاه وجود داشته است، ما شاعری مثل مولانا داریم که برای همهٔ ما عزیز است. مولانا را وسیلهٔ چالش و درگیری نسازیم، بلکه از خود او بیاموزیم که گفت «متحد جان‌های مردان خداست»

۶. لهجهٔ بلخ و دریافت بهتر سخن مولانا

عنوان این فقره، نام کتابی است از مرحوم استاد محمدآصف فکرت. او در این کتاب به برخورداری مولانا از زبان گفتاری بلخ پرداخته است و نشان داده است که چقدر ارتباط محکمی بین این لهجه و زبان شعر مولانا وجود دارد، هم از نظر شکل آوایی کلمات، هم از نظر کاربرد اصطلاحات و امثال و حکم. من به همه دوستداران مولانا، چه ایرانی و چه افغانستانی پیشنهاد می‌کنم که این کتاب را بخوانند. برای مردم ایران گره‌های بسیاری از شعر مولانا را خواهد گشود. آن وقت معلوم می‌شود که مثلاً چرا در شعر مولانا کلمهٔ «بلور» با «غَور» و «جَور» قافیه شده است. چون در آن حوزهٔ زبانی، کلمه به صورت «بلَور» تلفظ می‌شده است. همین طور گره مصراع «ای شیرجوش در رو جان پدر به رقص آ» هم حل می‌شود و تصور نمی‌شود که «شیرجوش» در اینجا ظرفی است که در آن شیر می‌جوشانند.

و برای ما مردم افغانستان هم این کتاب خیلی آورده‌ها دارد. درمی‌یابیم که بسیاری از کلماتی که ما آن ها را جدی نمی‌گیریم یا حتی غلط می‌پنداریم، در شعر مولانا آمده است و چه بسا که شکل درست کلمه همان است. به این وسیله می‌توانیم میراث زبانی خود را پاس داریم و همین طور ارزش‌های لهجه‌های بومی خود را دریابیم.

۷. شیر خدا و رستم دستان

مولانا جلال‌الدین در غزل معروف «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست» بیتی دارد که من آن را سرمشق نگرش ملی و مذهبی ما می‌دانم. ما بسیار مواقع میان ملی‌گرایی و مذهب‌گرایی دوگانگی احساس می‌کنیم و این دو را در برابر هم می‌پنداریم. گاهی نیز به افراط می‌گراییم و از سکوی ارزش‌های ملی، رهاوردهای مذهبی خود را نفی می‌کنیم یا برعکس، بر اساس آموزه‌های مذهبی، ارزش‌های ملی را ناچیز می‌شماریم. بیت مولانا این است.

زین همرهان سست‌عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

به نظر من این تمدن و این فرهنگ آنجا رشد کرده و بالیده است که در آن، ملیت و مذهب دست به دست هم داده‌ان. هم شیر خدا را پاس داشته‌ایم و هم رستم دستان را. و هر جا این‌ها را در برابر هم قرار داده‌ایم، آسیب‌ها و زوال‌ها در پی آمده است. به همین ملاحظه بود که من در آن شعری که برای مردم ایران نوشتم، از سخن مولانا به این صورت استفاده کردم:

رستم دستان عصری، هفت‌خوانت را بنازم

تا قیامت در پناه شیر یزدانت ببینم

لینک کوتاه: https://iraf.ir/?p=139535
اخبار مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب
پر بازدیدترین ها