سید اسماعیل بلخی؛ شمع آزادی یا تئوریسین خشونت؟

بیست‌وسوم سرطان/تیر، سالروز وفات علامه سید اسماعیل بلخی (۱۲۹۹–۱۳۴۷) است؛ شاعر و مبارز اجتماعی‌ای که شعر و زندگی‌اش مقارنت و مشابهت بسیاری با یکدیگر دارند. می‌توان زندگی اجتماعی او را در شعرش دید و اگر شعرش را بخوانی، درمی‌یابی که این شخص چگونه زیسته است.

او در یک مخمس کوتاه و رسا، زندگی خود را چنین توصیف می‌کند:

در کودکی چو راه دهن را شناختم
اول طریق شر لبن را شناختم
چندی گذشت، گام زدن را شناختم
آه از دمی که رمز سخن را شناختم

او تصریح می‌کند که با آموختن سخن، زندگی‌اش وارد مرحله‌ای حساس شد؛ زمانی که با سخن و رمز سخن آشنا شدم، به حیله‌ها و مکر روزگار پی بردم، بیماری‌های بیرونی و درونی جامعه را شناختم و سرانجام، پس از تأمل بسیار، با عاملان جور و فتنه وطن نیز آشنا شدم:

جمعی بیافتیم که دین است دام
لیکن مدام جیفة دنیا مرامشان

برای مبارزه با شیخ و مستبد به هر دری زدم، اما دریغ که جایی نیافتم و ناگزیر سر از زندان درآوردم. در زندان و میان هم‌بندانم بود که با مردان راه عشق و محنت نیز آشنا شدم. در پایان این شعر که از تجربه زیستی خودش سخن گفته، می‌گوید حاصل این زیستن در کوران حوادث اجتماعی، آن بود که با زاغ و زغن‌های بسیاری آشنا شدم.

او که در زندگی، فرق خود را در برابر فولاد آبدیده استبداد قرار داده بود، پانزده سال زندان‌نشین شد و مدت کوتاهی پس از آزادی، به طرزی مشکوک در شفاخانه/بیمارستان علی‌آباد کابل چشم از جهان فروبست.

در سال‌های آغازین جهاد مردم افغانستان، به اقتضای زمانه، شعرهای انقلابی او شعار انقلابیون شد و خود نیز ارج فراوان دید؛ اما در دوره جمهوریت، وقتی سلیقه و پسند روزگار تغییر کرد و مناسبات اجتماعی و سیاسی دگرگون شد، جایگاه او نیز از این دگرگونی بی‌نصیب نماند. مبارزان دیروز که اینک عمامه از سر نهاده بودند و نکتاییِ ستایش جامعه مدنی را بر گردن آویخته بودند، به این جرم که روزگاری سروده بود:

جوانان! در قلم رنگ شفا نیست
دوای درد استبداد خون است
ز خون بنویس بر دیوار ظالم
که آخر سیل این بنیاد، خون است

بیشتر بخوانید:  شاعر آزادی؛ سه روایت از میراث فکری، ادبی و سیاسی سید اسماعیل بلخی

گفتند این شعرها تئوریزه کردن خشونت است و باید از آن دوری کرد.

اما بیرون از آن ستایش‌ها و نکوهش‌ها، بلخی و شعر او همچنان در محاق غربت باقی ماند. شعر و شخصیت بلخی چنان بود که هیچ‌یک از اربابان قدرت زمانه، اعم از دینی، سیاسی و فرهنگی را راضی نمی‌کرد. او به شکلی شگفت، ساختارشکن بود و بیرون از نرم‌های رایج زمانه خود، سخن و کرداری دیگر داشت.

شاید هنوز زمان آن نرسیده باشد و روزگار ما باید تلخی‌ها و شیرینی‌های بسیاری را پشت سر بگذارد تا به جای تجلیل‌ها و نقدهای احساسی، به تحلیلی درست از شخصیت‌های فرهنگی و ادبی خود دست یابد. اما آنچه در مجال این یادداشت می‌گنجد، ترسیم کلی سیمای شهید بلخی در افق شعر فارسی است.

شعر فارسی، در مجموع، محصول شکست‌های پیاپی اجتماعی اقلیم خراسان است. ادبیات دوران شکست، ناگزیر دچار نوعی سرخوردگی و انفعال می‌شود. سبک خراسانی در شعر فارسی، محصول شکست پادشاهی ساسانی از جنگجویان عرب بود. در شعر برآمده از این سبک و این دوره، تلخی و شور دیدن جهان، تم غالب است. بدبینی و تیره‌اندیشی حاصل از تجربه شکست را در شعر شاعران آن دوره می‌توان مشاهده کرد:

اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه (شهید بلخی)

در نگرش شاعران این دوره، تقدیرگرایی رنگ غالب دارد. به قول ابوطیب مصعبی، جهان جز فسوس و بازی نیست؛ نه به کسی می‌پاید و نه با کسی می‌سازد. از همین رو، حکمت و مرثیه درون‌مایه غالب شعر شاعران این سبک است و اگر اندکی خوشباشی نیز در شعر شاعرانی چون رودکی دیده می‌شود، از باب غنیمت شمردن فرصت و داد گرفتن از جهانی است که کارش هموار نیست و نمی‌توان در آن به آسودگی نشست.

این نحوه نگرش تقدیرگرایانه، با مواجه شدن با شکست دیگر، یعنی حمله مغول، به آفت دیگری نیز دچار شد و آن رشد تصوف بود. در این دوره، شاعران صوفی‌مسلک به کلی از جهان بیرون بریدند و به پستوی درون خزیدند و انفعال و جبرگرایی دوره سبک خراسانی، در سبک عراقی توجیه و تبیین نظری نیز یافت. سبک هندی نیز در این حوزه چیزی بر کارنامه آن دو سبک نیفزود، بلکه میزان عجز و خاکساری‌ای را که از تفکر هندی و بودایی وارد دستگاه فکری این شاعران شده بود، به قلمرو عرفان خراسانی افزود.

بیشتر بخوانید:  شاعر افغانستانی: رهبر شهید با قدرت کلام، شجاعت و استکبارستیزی در قلب ملت‌ها ماندگار شدند

این وضعیت که به اجمال طرح شد، مهم‌ترین کاستی شعر فارسی است؛ اینکه به بهانه درافتادن با اژدهای درون، چالش با اژدهای بیرون را از یاد بردند. از همین روست که معدود شاعرانی چون ناصر خسرو و بعدها اقبال لاهوری، در میان هزار سال شعر فارسی، بدیع و تازه می‌نمایند.

با این پس‌زمینه، خواننده شعر علامه سید اسماعیل بلخی، وقتی آثار او را می‌خواند، درمی‌یابد که با جنس دیگری از شعر و شخصیت روبه‌روست؛ شاعری که نمونه‌اش تا روزگار خودش یا وجود ندارد یا بسیار اندک است.

صورت و بیان شعر بلخی نو نیست؛ او شاعری سنتی است و قالب و فرم بیانی‌اش همان قالب شعر کلاسیک است. اما درون‌مایه تازه و نوع نگرش متفاوت او به جهان، نوعی تازگی را وارد زبان شعرش کرده است که نمی‌توان به سادگی از کنار آن گذشت.

قاتل از خاک شهیدان سرگران نتوان گذشت
گرد ما را صد هزاران گرد دامنگیر هست

بلخی در شعرش برکنار از عجز و تسلیم است. در منظومه فکری او، اراده آزاد انسان را نمی‌توان در قید و بندهای زمانه محبوس کرد. او با وقوف به تاوان این تفکر می‌سراید:

شمع آزادی چو من پروانه‌ها بسیار سوخت
رمز وصل شمع را از مردة پروانه پرس

بلخی با دو اقنوم در روزگار خود درگیر بود و این درگیری تنها فکری نبود، بلکه در عمل نیز نمودی آشکار داشت:

سخت خصم عشق و آزادی است شیخ و مستبد
زین سبب ما را بدیشان دائماً جنگ است و بس

بلخی بر همسویی این دو عامل بسیار تأکید می‌کند و غالباً آن‌ها را در کنار هم می‌نشاند. این همسویی را نیز پدیده‌ای نوظهور نمی‌داند. به احتمال زیاد، او این نکته اجتماعی را از قرآن کریم اقتباس کرده است:

دیری است مستبد را با شیخ اتحادی است
یارب! میان دزدان این اتحاد تا کی؟

لینک کوتاه: https://iraf.ir/?p=130488
اخبار مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب
پر بازدیدترین ها