فیاض فرزند کشاورز ساده و فقیری به نام محمدرضا، ساکن در منطقه شیرداغ از توابع ولایت غزنی افغانستان بود. در نوجوانی توفیق یافت وارد حوزه علمیه کهنسال نجف اشرف شود و در حلقه درس آیتالله العظمی سید ابوالقاسم خویی حاضر گردد. گویا سرنوشت این بوده که میراث اندیشههای اصولی و فقهی آیتالله خویی از طریق این شاگرد افغانستانیاش استمرار یابد و برای سالیان بلند، مسند مهم تدریس فقه و اصول در حوزه نجف نیز از آن او باشد.
آغاز تاریخ فقاهت و مرجعیت شیعه به سپری شدن دوران حضور امامان معصوم، و خصوصاً بعد از غیبت امام دوازدهم و نواب خاص ایشان برمیگردد. از این زمان است که ضرورت رجوع عالمانه به کتاب و سنت در میان پیروان مذهب احساس شد و شیعیان ساکن در بلاد مختلف برای دریافت احکام دینی فرزندان خود را به مراکز آموزشی زمانه میفرستند تا بعد از تحصیل به اوطان خود بازگردند و به تبلیغ و ترویج احکام دینی اهتمام بورزند.
اینگونه است که در برهههای مختلف تاریخ، کموبیش تمام بلاد اسلامی از نظر نژادی و منطقهای، به تناسب در پاسداشت میراث فکری و معنوی دین سهمی بر عهده داشتهاند و در این میان خراسان بزرگ که بخش بزرگی از آن را امروزه کشوری به نام افغانستان احتوا کرده است نیز نقش درخور داشته و دارد. این اقلیم پرآوازه از دیرباز در حوزههای مختلف فکری اعم از کلام، فقه و فلسفه و عرفان سهمی به سزا داشته است و شخصیتهای بیبدیلی را به تاریخ عرضه داشته که به عنوان نمونه نام امام ابوحنیفه کابلی در این میانه عالمگیر است.
آیتالله فیاض نیز به دنبال چنین سنت و فرهنگی در نوجوانی زادگاهش را ترک کرد و مسیر و هدفی را در پیش گرفت و پیمود که اندکی پیشتر از او همدیگر دیگرش آخوند خراسانی، نویسنده کتاب مشهور کفایةالاصول، پیموده بود.
ارکان اصلی قوام فقاهت در تفکر تشیع دو چیز است: یکی اعلمیت، یعنی عمق و وسعت تفکر، و دیگر تقوا؛ اما قصه مرجعیت عملی البته به عوامل بسیار دیگری نیز بستگی دارد که از آن میان میتوان به عامل زبان، ملیت و قومیت اشاره کرد. با این حساب بسا فقیه با دانش و با تقوایی که نتواند در زندگی به مقام مرجعیت، که بهنحوی به اقبال و شناخت و حمایت مردمی نیز بستگی تام و تمام دارد، برسد. این برای همه میسور نیست، مگر اینکه آن شخصیت در حدی از برازندگی علمی باشد که آن کاستیهای بیرونی را جبران کند و به قول مولانا:
جمع صورت با چنان معنای ژرف
مینیاید جز ز سلطان شگرف
با در نظر گرفتن مجموعه این عوامل است که میتوان جایگاه خاص افرادی چون آخوند خراسانی و محمد اسحاق فیاض را بهتر درک کرد. فیاض فرزند روزگار سیاه پسا عبدالرحمانی در افغانستان است. وقتی ایشان به دنیا آمد، قوم و منطقه ایشان یکی از سیاهترین دوران کشتار جمعی و ستم تاریخی و اجتماعی خود را پشت سر نهاده بود و مردم هنوز در تب آن بیماری همهگیر میسوختند. اینگونه بود که فیاض نه از سوی کشور متبوع و نه از سوی قوم و قبیلهاش حمایت میشد. ایشان از نظر نژادی به قوم هزاره، یکی از محرومترین اقوام افغانستان، تعلق داشت که در آن روزگار هم به لحاظ مذهبی و هم از جنبه نژادی در سیطره یک تبعیض سیستماتیک قرار داشت. او جوان تنها و بیپشتوانهای بود که باید با اتکا به قدرت تلاش و استعداد خودش مرزهای ناممکنها را درمینوردید.
فیاض تا پایان عمر خود نیز در کشور و میان قوم خود از این مهجوریت بیرون نیامد. اینجاست که باید ایشان را فقیه هماره تنها نام نهاد؛ فقیهی که از یکسو باید پاس مبانی خودش را میداشت و از سوی دیگر، باسوادان قوم و قبیلهاش از او انتظارات دیگرگونهای داشتند. او باید انتخاب میکرد. رنجهای قوم و سرزمینش او را به سمتی فرا میخواند و جایگاه علمی و دینیاش به سمت دیگر، و البته فیاض در این میان، چنانکه انتظار میرفت، بر روی مبانی خود ابرام داشت و این موجب طعن و طنز تعدادی از فرزندانش بوده و است، چنانکه امروزه بعد از وفاتش نیز دنیای مجازی را تصرف کرده است. جوامع رشدیافته، حوزههای مختلف تخصص و تعهد افراد را به رسمیت میشناسند و از هر کسی همان را انتظار دارند که در حیطه مسئولیت خودش قرار دارد. اگر از یک فقیه دینی انتظارات سیاسی داشته باشیم که مطابق میل سیاسی و جناحی و قومی ما گام بردارد، مرزها را شکستهایم و از یک مرجع دینی یک دنبالهرو ساختهایم.
البته میتوان هر شخصی را مطابق معیارهای علمی نقد کرد و آیتالله فیاض نیز از این قاعده برکنار نیست، ولی انکار فضیلتهای یک شخصیت با نقد بسیار متفاوت است. فیاض در طبقهبندی فکری و اجتهادی خود متعلق به نحلهای است که اهل تفکر از آن به مکتب فقهی نجف تعبیر میکنند. در این نحله فکری، بر خلاف حوزه علمیه قم و اصفهان، تفکیک سیاست از دیانت و نیز تا حدودی تفکیک فلسفه و عرفان از دین امر پذیرفته شده است. این نحله بر خلوص تفکر دینی بیش از توانایی آن تکیه دارند. روشن است که داشتن چنین مبانیای در فتواهای آن دسته از مجتهدانی که از این حوزه فکری سیراب شدهاند دخالت کند.
در پایان نباید نادیده انگاشت مراسم تشییع و بزرگداشت مثالزدنی مردم متدین و عالمدوست عراق را که به مرتبهای از بالندگی رسیدهاند که به شخصیتهای بیرون از نژاد و کشورشان، تنها از منظر درجه علمی و خدمات علمیاش ارج میگذارند.









