احمد رشید، پژوهشگر و روزنامهنگار برجسته پاکستانی، در کتاب «سقوط به هرجومرج» با نگاهی انتقادی نشان میدهد که افغانستان در طول دهههای اخیر نه صحنه رقابت دو بازیگر، بلکه میدان تقاطع منافع متعارض چندین قدرت منطقهای و فرامنطقهای بوده است. رشید استدلال میکند که هر قدرت خارجی در این بازی، نه با هدف ثباتبخشی به افغانستان، بلکه با هدف مدیریت بیثباتی به نفع خود وارد میدان شده است. این چارچوب تحلیلی امروز، در دوران پس از خروج آمریکا و بازگشت طالبان، دقیقتر از هر زمان دیگری به نظر میرسد و در این میان، رفتار روسیه یکی از آموزندهترین نمونههای این الگو است. این یادداشت میکوشد ماهیت، عمق و محدودیتهای نفوذ سیاسی و فرهنگی روسیه در افغانستان را ارزیابی کند و تأثیر آن را بر موازنه قدرت میان بازیگران اصلی منطقهای، از جمله چین، ایران و پاکستان، مورد بررسی قرار دهد.
روسیه که در دوران جنگ سرد، تجربه تلخ اشغال نظامی افغانستان را داشت و شکست آن جنگ را بهمثابه یکی از عوامل تسریعکننده فروپاشی شوروی تجربه کرده بود، این بار با رویکردی کاملاً متفاوت وارد میدان شد؛ نه با نیروی نظامی، بلکه با ترکیبی از دیپلماسی فعال، حضور اطلاعاتی-سیاسی هوشمند، و بهرهبرداری از میراث روابط انسانی دوران شوروی. مسکو از جمله معدود پایتختهایی بود که سفارتش را در کابل پس از سقوط دولت غنی باز نگه داشت. این تصمیم ظاهراً ساده در واقع یک پیام راهبردی روشن به همه بازیگران منطقهای بود، یعنی اینکه روسیه قصد دارد در معادلات افغانستان حضوری دائمی و فعال داشته باشد.
این رویکرد را باید در چارچوب گستردهتری از نگرانیهای امنیتی روسیه در آسیای مرکزی تحلیل کرد؛ نگرانی از گسترش بنیادگرایی اسلامی به جمهوریهای آسیای مرکزی که مسکو آنها را حوزه نفوذ سنتی خود میداند، تهدید قاچاق مواد مخدر، و امکان استفاده گروههایی مانند داعش خراسان از خاک افغانستان برای عملیات در عمق اوراسیا. بنابراین، تعامل روسیه با طالبان نه از سر همسویی ایدئولوژیک، بلکه از محاسبه سرد منافع امنیتی است؛ معاملهای که در آن مسکو مشروعیت نسبی به طالبان میدهد و در ازای آن انتظار همکاری در کنترل تهدیدات مشترک را دارد.
در سطح دیپلماتیک، روسیه از مذاکرات «فرمت مسکو» که از سال ۲۰۱۷ آغاز شده بود، بهعنوان یک ابزار نفوذ کارآمد بهره برده است. این فرمت که در آن روسیه، چین، پاکستان، ایران و کشورهای آسیای مرکزی دور یک میز مینشینند، عملاً یک چارچوب موازی در برابر نهادهای غربی تعریف میکند و موقعیت مسکو را بهعنوان یک کارگزار ضروری در تحولات افغانستان تثبیت مینماید. روسیه در این فرمت نه بهعنوان طرف درگیر، بلکه بهعنوان میانجی قدرتمند ظاهر میشود و این موقعیت به آن اجازه میدهد همزمان با همه طرفهای درگیر در ارتباط باشد. تداوم این فرمت پس از ۲۰۲۱ و مشارکت نمایندگان طالبان در آن، نشاندهنده موفقیت مسکو در حفظ کانالهای ارتباطی با قدرت جدید کابل است.
در کنار این، روسیه ارتباطات خود با اقلیتهای قومی افغانستان، بهویژه ازبکها و تاجیکها، را از طریق پیوندهای فرهنگی، زبانی و آموزشی حفظ کرده است. شمار قابلتوجهی از نخبگان افغانستان در دوران شوروی در مؤسسات آموزشی روسیه تحصیل کردهاند و این شبکه روابط انسانی، یک منبع نفوذ غیررسمی اما پایدار برای مسکو فراهم آورده است.
بُعد فرهنگی نفوذ روسیه در افغانستان اغلب در تحلیلهای رایج دستکم گرفته میشود، اما از منظر ارزیابی قدرت بلندمدت، این بعد اهمیتی ساختاری دارد. دوران حضور شوروی در افغانستان با وجود فاجعه نظامیاش، یک میراث زیرساختی و انسانی قابل توجه به جا گذاشت که میتوان گفت سدها، جادهها، ساختمانهای دولتی و مهمتر از همه، نسلی از تکنوکراتها و مدیران افغانستانی که با الگوهای اداری و فنی شوروی آشنا بودند. روسیه در سالهای اخیر تلاش کرده این میراث را از طریق برنامههای آموزشی بازتعریف کند؛ از جمله ارائه بورسهای تحصیلی به شهروندان افغان و دعوت از متخصصان افغانستانی برای آموزش در دانشگاههای روسیه.
در سطح رسانهای نیز روسیه از طریق شبکه RT به زبانهای فارسی دری و پشتو، حضور اطلاعاتی-رسانهای در فضای افغانستان داشته است؛ حضوری که در دوران پس از طالبان اهمیت بیشتری یافته، چرا که با محدودیت رسانههای غربی، فضا برای روایتهای جایگزین گسترش یافته است.
تأثیر حضور روسیه در افغانستان را نمیتوان بدون توجه به بازی چندضلعی میان روسیه، چین، ایران، پاکستان و هند ارزیابی کرد. در این بازی، روسیه و چین یک همگرایی ضمنی برای به حاشیه راندن نفوذ غرب در افغانستان دارند، اما در عین حال در رقابتی پنهان برای تعریف چارچوبهای نهادی منطقهای نیز هستند. چین با پروژههای اقتصادی کمربند-جاده و ابتکار عملهای سرمایهگذاری، منابع مادی بهمراتب بیشتری از روسیه در افغانستان دارد. روسیه در مقابل با سرمایه دیپلماتیک، شبکههای اطلاعاتی، و حضور نظامی در آسیای مرکزی سعی میکند موقعیت خود را بهعنوان قدرت تضمینکننده امنیت منطقهای حفظ کند.
رابطه روسیه با ایران در زمینه افغانستان نیز یکی از پیچیدهترین محورهای این موازنه است؛ هر دو کشور از تهدیدات امنیتی مشترکی نگران هستند و هر دو در تعامل با طالبان منافع موازی دارند، اما در مورد نفوذ بلندمدت در افغانستان رقیب یکدیگر نیز محسوب میشوند. ایران از طریق پیوندهای فرهنگی-زبانی با جامعه فارسیزبان افغانستان عمق نفوذ فرهنگی بیشتری نسبت به روسیه دارد، در حالی که روسیه از برتری نسبی در روابط با جوامع ازبک و ترکمن شمال افغانستان برخوردار است.
ارزیابی واقعبینانه نفوذ روسیه در افغانستان نشان میدهد که مسکو از یک حضور قابلتوجه برخوردار است اما هنوز به نفوذ تعیینکننده نرسیده است. محدودیتهای ساختاری این نفوذ واقعی هستند: اقتصاد روسیه که خود تحت فشار تحریمهای غربی قرار دارد، توانایی محدودی برای سرمایهگذاری در افغانستان دارد؛ میراث منفی جنگ شوروی هنوز در حافظه تاریخی بخشهایی از جامعه افغان زنده است؛ و طالبان بهعنوان یک بازیگر ایدئولوژیک مستقل تمایلی به تبدیل شدن به ابزار هیچ قدرت خارجی ندارد.
با این حال، آنچه روسیه را در مقایسه با غرب در موقعیت بهتری قرار میدهد این است که مسکو با هیچ توقعی درباره دموکراتیزاسیون، حقوق بشر، یا تغییر ساختار حکمرانی وارد افغانستان نشده است. روسیه یک شریک بیقیدوشرط از منظر ارزشهای سیاسی ارائه میدهد و این همان چیزی است که طالبان به دنبال آن است. در نتیجه، حتی اگر نفوذ روسیه در افغانستان از نظر عمق و گستردگی از چین یا ایران کمتر باشد، از نظر کارکرد راهبردی در تضعیف نفوذ غرب و بازتعریف موازنه قدرت در جنوب اوراسیا، نقشی غیرقابل انکار ایفا میکند.
نگاه به آینده نشان میدهد که نفوذ روسیه در افغانستان در میانمدت با دو سناریوی محتمل روبهروست: در سناریوی نخست، اگر طالبان بتواند ثبات نسبی داخلی را حفظ کند و افغانستان بهتدریج به شبکههای اقتصادی منطقهای متصل شود، روسیه میتواند از طریق چارچوب سازمان همکاری شانگهای و پیوندهای دوجانبه، جایگاه خود را بهعنوان یک شریک امنیتی-اقتصادی تثبیت کند. در سناریوی دوم، اگر بیثباتی داخلی افغانستان تعمیق یابد و تهدیدات امنیتی به آسیای مرکزی سرریز کند، روسیه ناگزیر خواهد بود منابع بیشتری را برای مدیریت این تهدیدات از طریق سازمان پیمان امنیت جمعی (CSTO) هزینه کند؛ وضعیتی که نفوذ را افزایش میدهد؛ اما هزینه آن را نیز بالا میبرد. در هر دو سناریو، یک واقعیت ثابت میماند که میتوان اذعان نمود: افغانستان برای روسیه نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت ژئوپلیتیکی است و این همان چیزی است که تعامل مسکو با کابل را از تعامل سایر قدرتهای دور از مرز، متمایز و در بلندمدت پایدارتر میسازد.









