در ۱۷ عقرب/ آبان ۱۳۱۲ خورشیدی، محمد نادرشاه در مراسمی رسمی در قصر دلگشا هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. مردی که چهار سال پیش، پس از سقوط امانالله خان و پایان حکومت کوتاهمدت حبیبالله کلکانی، با تکیه بر نیروی نظامی و حمایت شماری از قبایل و متحدان سیاسی خود به قدرت رسیده بود، در اوج اقتدار سلطنتی، به دست نوجوانی از میان دانشآموزان کابل کشته شد.
اما این پایان ماجرا نبود. عبدالخالق نیز پس از دستگیری، بازجویی و شکنجه، به اعدام محکوم شد. در پی این حادثه، موجی از بازداشتها و مجازاتها به راه افتاد و خانوادهها و افرادی که به ارتباط با او متهم بودند، سرنوشت تلخی پیدا کردند.
با مرگ نادرشاه، پسر ۱۹ سالهاش محمدظاهر به سلطنت رسید؛ سلطنتی که نزدیک به چهار دهه ادامه یافت و طولانیترین دوره پادشاهی در تاریخ معاصر افغانستان را رقم زد.
با این همه، پرسشهای مهمی همچنان باقی است: عبدالخالق چرا دست به این اقدام زد؟ آیا قتل نادرشاه اقدامی فردی بود یا بخشی از یک حرکت سیاسی سازمانیافته؟ چه کسانی در این ماجرا نقش داشتند؟ و چرا حکومت تازه بهجای محدود کردن مجازات به عاملان مستقیم ترور، دامنه برخوردها را به خانواده و نزدیکان آنان گسترش داد؟
برای پاسخ به این پرسشها باید به فضای سیاسی افغانستان در سالهای پیش از ترور بازگشت.
از سقوط امانالله خان تا ظهور نادرشاه
محمد نادرخان در شرایطی به قدرت رسید که افغانستان یکی از پرآشوبترین دورههای سیاسی خود را پشت سر میگذاشت. اصلاحات گسترده امانالله خان، مخالفتهای داخلی و شورشهای متعدد، سرانجام به سقوط سلطنت او در سال ۱۳۰۸ انجامید. پس از آن، حبیبالله کلکانی برای مدتی کوتاه زمام امور را به دست گرفت، اما حکومت او نیز نتوانست ثبات سیاسی ایجاد کند.
نادرخان که پیشتر در ساختار نظامی و سیاسی افغانستان جایگاه مهمی داشت و مدتی نیز در خارج از کشور به سر برده بود، با حمایت شماری از نیروهای داخلی و همراهی برادرانش، بهویژه محمدهاشمخان و شاهمحمودخان، برای بازپسگیری قدرت وارد میدان شد.
او سرانجام در سال ۱۳۰۸ خورشیدی کابل را تصرف کرد و سلطنت را به دست گرفت. با استقرار حکومت جدید، دوران کوتاه سلطنت حبیبالله کلکانی پایان یافت و سلسلهای که بعدها به خاندان محمدنادرشاه یا خاندان مصاحبان شهرت یافت، پایهگذاری شد.
نادرشاه در آغاز سلطنت خود با دو مسئله اساسی روبهرو بود: بازسازی اقتدار دولت مرکزی و تثبیت مشروعیت سیاسی سلطنت تازه. او برای تحقق این اهداف، از یکسو به بازسازی ساختارهای اداری و نظامی پرداخت و از سوی دیگر، تلاش کرد روابط خود را با نیروهای سنتی و قبایل تقویت کند.
در دوران او، قانون اساسی سال ۱۳۱۰ تصویب شد و ساختار رسمی دولت شکل تازهای گرفت؛ اما فضای سیاسی همچنان محدود بود و قدرت اصلی در اختیار پادشاه و حلقه نزدیکان او قرار داشت. بسیاری از اصلاحات اجتماعی و فرهنگی دوره امانالله خان نیز متوقف یا تعدیل شدند.
حکومت نادرشاه در عین حال با مخالفان سیاسی برخورد سختی داشت. شماری از چهرههای سیاسی و طرفداران امانالله خان تحت فشار قرار گرفتند و فضای فعالیت مستقل سیاسی محدود شد.
در واقع، نادرشاه توانست پس از سالها آشوب، اقتدار سلطنت را دوباره برقرار کند، اما این ثبات بیش از آنکه بر مشارکت گسترده سیاسی استوار باشد، بر تمرکز قدرت، پیوندهای خانوادگی و کنترل مخالفان تکیه داشت.
چنین فضایی زمینه شکلگیری نارضایتیهایی را فراهم میکرد که آثار آن در سالهای بعد نیز باقی ماند.
مراسمی که به صحنه قتل پادشاه تبدیل شد
چند روز پیش از برگزاری مراسم توزیع جوایز دانشآموزان مدارس کابل، کارتهای دعوت برای شماری از مقامهای دولتی، آموزگاران و دیگر مدعوین فرستاده شده بود.
روی یکی از این کارتها نوشته شده بود:
«در محفل توضیع انعامات به روز سهشنبه ۱۶ عقرب ۱۳۱۲ به ساعت ۴ بعد از ظهر در چمن قصر دلگشا تشریف بیاورید…»
در متن کارت، واژه «توضیع» پس از چاپ خط خورده و با دست به «توزیع» تغییر داده شده بود؛ جزئیاتی کوچک که در کنار اهمیت تاریخی این سند، از ضعف نگارشی متن نیز حکایت دارد.
هدف رسمی برنامه، تشویق دانشآموزان و تجلیل از آموزش و پرورش عنوان شده بود. در متن معرفی مراسم آمده بود: «شهریار معارفپرور مطابق مرسوم همه ساله برای طلاب مکاتب شهر، محض تشویق به علم و عرفان به دست خود انعام داده و دست با عاطفه پدری را به سر و روی هر کدام نوازش خواهد داد…»
قرار بود نادرشاه شخصاً جوایز دانشآموزان را اهدا کند و مسابقه فوتبال میان مدارس حبیبیه و نجات را نیز تماشا کند.
مراسمی که در ظاهر با هدف تشویق نسل جوان و بزرگداشت آموزش برگزار میشد، به یکی از مهمترین و خونینترین رویدادهای سیاسی افغانستان تبدیل شد.
بر اساس روایتهای موجود، هوا در آن روز صاف و آفتابی بود. مقامهای حکومتی، آموزگاران و دانشآموزان در بخش جنوبی محوطه قصر دلگشا، مقابل پنجره شمالی ارگ شاهی، گرد آمده بودند و انتظار ورود پادشاه را میکشیدند.
اندکی بعد، خودروی سیاهرنگ نادرشاه وارد محوطه شد. پادشاه با بالاپوشی نازک از موتر پیاده شد و برای دیدار با دانشآموزان به سوی صفها رفت.
در میان حاضران، عبدالخالق نیز حضور داشت؛ نوجوانی هفدهساله که ظاهراً از پیش برای انجام اقدامی سرنوشتساز تصمیم گرفته بود.
تصمیمی که پیش از مراسم گرفته شده بود
عبدالخالق روز پیش از مراسم اطلاع یافته بود که نادرشاه شخصاً برای اهدای جوایز حضور خواهد یافت. این خبر فرصتی برای عملی کردن تصمیمی فراهم میکرد که بنا بر روایتهای تاریخی، پیشتر نیز در پی اجرای آن بوده است.
در آغاز، او تصور میکرد تدابیر امنیتی اجازه نخواهد داد تفنگچهای را وارد محوطه قصر کند. به همین دلیل، بدون سلاح به محل مراسم رفت.
اما هنگامی که متوجه شد در ورودی بازرسی جدی صورت نمیگیرد، تصمیم گرفت به خانه بازگردد و سلاح خود را بیاورد.
او دوچرخه یکی از همکلاسیهایش را گرفت و به خانهشان در قلعه هزارهها، واقع در منطقه چنداول کابل رفت. سپس تفنگچهای را که از پیش آماده کرده بود برداشت و به محل مراسم بازگشت.
در بازجوییای که متن آن منتشر شده و به عبدالخالق نسبت داده میشود، او درباره این تصمیم چنین گفته است:
«…سبب رفتن من این بود که تفنگچه خود را نیاورده، خیال میکردم امروز نیز مانند دیگر روزها موقع زدن نخواهد بود. چون در صف ایستاد شدم، دیدم که خوب موقع زدن است. فوراً بایسکل را سوار شده رفته تفنگچه خود را آوردم.»
این گفته، در صورت صحت انتساب آن، نشان میدهد که عبدالخالق از فرصتی که در برابرش قرار گرفته بود استفاده کرده است. با این حال، باید توجه داشت که اظهارات او در جریان بازجویی و پس از دستگیری ثبت شدهاند و درباره شرایط گرفتن این اعترافها اطلاعات کافی در دست نیست.
سه گلوله و پایان سلطنت نادرشاه
هنگامی که عبدالخالق به محل مراسم بازگشت، موسیقی نظامی نواخته شده بود. پس از پایان برنامه موسیقی، نادرشاه سخنرانی کوتاهی کرد و سپس برای دیدار با دانشآموزان به سوی صفها رفت.
عبدالخالق خود را در صف دانشآموزان مکتب نجات قرار داده بود. در برخی روایتها آمده است که دو تن از همکلاسیهای او، به نامهای اسحاق و محمود، نیز در نزدیکیاش حضور داشتند و از پیش با او هماهنگی کرده بودند.
با نزدیک شدن پادشاه، اسحاق و محمود به دوطرف کنار رفتند. عبدالخالق تفنگچه را بیرون آورد و به سوی نادرشاه شلیک کرد.
گلوله نخست به دهان پادشاه اصابت کرد، گلوله دوم قلب او را هدف گرفت و گلوله سوم به سرش برخورد کرد. او گلوله دیگری نیز شلیک کرد که به یکی از همراهان پادشاه اصابت کرد و موجب زخمی شدن او شد.
هنگامی که عبدالخالق خواست بار دیگر شلیک کند، سلاحش از کار افتاد. در یکی از روایتها آمده است که او پس از آن تفنگچه را بر سر نادرشاه کوبید و در همان محل ایستاد.
افسران و نیروهای حاضر در مراسم بهسرعت او را دستگیر کردند و پیکر نادرشاه به داخل ارگ انتقال یافت.
به این ترتیب، سلطنت مردی که پس از جنگ داخلی و با دشواری بسیار قدرت را به دست آورده بود، در کمتر از چهار سال با یک اقدام مسلحانه پایان یافت.
نکته قابل توجه این است که در برخی اسناد مربوط به مراسم، تاریخ ۱۶ عقرب/آبان درج شده، در حالی که تاریخ رایج و ثبتشده قتل نادرشاه ۱۷ عقرب/آبان ۱۳۱۲، برابر با ۸ نوامبر ۱۹۳۳ میلادی است. این تفاوت تاریخی از جمله جزئیاتی است که باید در بررسی اسناد همزمان مورد توجه قرار گیرد.
خاطره یک شاهد عینی؛ محمد اسحاق بدیعی چه دید؟
از میان روایتهای مربوط به آن روز، خاطره محمد اسحاق بدیعی اهمیت ویژهای دارد. او از نقاشان معاصر افغانستان و یکی از دانشآموزان مدرسه صنایع نفیسه کابل بود که در روز ترور نادرشاه در مراسم حضور داشت.
بدیعی قرار بود جایزه خود را دریافت کند و از نزدیک شاهد لحظات تیراندازی بود. سالها پیش، در گفتوگویی مفصل با او در فصلنامه «در دری»، خاطرات آن روز را شنیدم.
او درباره آنچه دیده بود چنین گفت:
«سال آخری که ما در مکتب بودیم، جایزه ما را نداده بودند و سال بعد هم که ما فارغالتحصیل شدیم، ما را به عنوان معلم دعوت کردند و هم به خاطر اینکه جایزه سال قبل ما را بدهند ما همه به صف ایستاده بودیم. نادرشاه با همان بالاپوش آمد و با عجله با بچهها احوالپرسی کرد. در قسمتی که عبدالخالق ایستاده بود، چند دقیقهای کاری پیش آمد و معطل شدند. ناگهان صدای سه فیر پشت سر هم آمد.»
این خاطره از آن جهت اهمیت دارد که حادثه را از نگاه فردی بازگو میکند که در محل حضور داشته است. بدیعی نه از دریچه گزارشهای رسمی حکومت، بلکه از جایگاه یک دانشآموز و شاهد عینی، فضای مراسم و لحظه تیراندازی را روایت میکند.
با این حال، خاطراتی که سالها پس از یک واقعه بیان میشوند، باید در کنار اسناد همزمان و روایتهای مستقل دیگر بررسی شوند.
غلاممحمد غبار، تاریخنگار نامدار افغانستان، نیز در جلد دوم کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ»، لحظات پس از تیراندازی و وضعیت عبدالخالق را چنین شرح داده است:
«…شاه بیفتاد و چشم از سلطنتی که با زحمت زیاد به دست آورده بود، بپوشید. اضطراب و سراسیمگی محفل را در هم پیچید و شاهزاده محمدظاهر خان پسر شاه که ۱۹ سال عمر داشت بالای مرده پدر بنشست… افسران بیامدند و ضارب را بگرفتند. و مرده شاه را به داخل ارگ انتقال دادند. ضارب جوانی بود از منطقه هزاره و متعلق به یک خانواده زحمتکش از طبقه محروم جامعه بود. عبدالخالق خان هفده سال داشته و در لیسه نجات تحصیل میکرد و خواهرکی نه ساله به نام حفیظه داشت. عبدالخالق خان جوان متوسطالقامه و سفیدچهره با اندام متناسب ورزشی و عضلات قوی بود. او رشادت داشت و با تفنگچه نشانه را درست میزد زیرا قبلاً در تفرجگاه استالف با رفقایش تمرین انداخت بسیار کرده بود.»
اعلامیه حکومت؛ پادشاهی که شهید ملت خوانده شد
خبر قتل نادرشاه بهسرعت در کابل انتشار یافت. حکومت نیز اعلامیهای رسمی صادر کرد و در آن، پادشاه را با صفاتی ستایشآمیز توصیف نمود.
در این اعلامیه، نادرشاه «پادشاه نجاتبخش»، «شهریار ترقیخواه»، «محصل استقلال وطن» و «تاجدار علم و ادبپرور» معرفی شده بود. همچنین قتل او بهعنوان خیانت به کشور و ملت توصیف شده بود.
در بخشی از اعلامیه آمده بود: «پادشاه نجاتبخش، شهریار ترقیخواه، محصل یگانه استقلال وطن، احیاکننده شئون و مفاخر تاریخی افغانستان، تاجدار علم و ادبپرور، مربی و مروج تمدن صحیح عصر، خادم و دوستدار شریعت اسلام، فرزند فوقالعاده افغانستان، اعلیحضرت محمد نادرشاه غازی، آن وجود شریف و گرامی که تمام آرزوها و آمال مقدس ما را گنجینه بیپایان و بحر بیکرانی بود، شهید محبت و خدمت وطن گردید. انا لله و اناالیه راجعون…»
در ادامه اعلامیه، عبدالخالق با واژههایی چون «ناپاک» و «غدار» معرفی شده و اقدام او به خیانت تعبیر گردیده بود.
این ادبیات تنها بازتاب اندوه حکومت از مرگ پادشاه نبود؛ بلکه نشاندهنده تلاش دستگاه سلطنت برای تثبیت تصویری مشخص از حادثه نیز بود. نادرشاه در مقام پادشاهی آرمانی و قربانی خیانت معرفی میشد و عبدالخالق از همان آغاز در جایگاه دشمن سلطنت و کشور قرار میگرفت.
البته اعلامیههای رسمی حکومتها، بهویژه در شرایط بحران سیاسی، را نمیتوان تنها منبع شناخت یک رویداد تاریخی دانست. این اسناد بیش از آنکه همه ابعاد حادثه را روشن کنند، دیدگاه و موضع سیاسی حکومت وقت را بازتاب میدهند.
انتقال سلطنت؛ آغاز پادشاهی ۴۰ ساله محمدظاهرشاه
یکی از مهمترین پیامدهای قتل نادرشاه، مسئله جانشینی و انتقال قدرت بود.
در زمان وقوع حادثه، محمدهاشمخان، برادر نادرشاه و یکی از قدرتمندترین چهرههای حکومت، در کابل حضور نداشت. محمدظاهر، پسر ۱۹ ساله پادشاه، بهسرعت بهعنوان جانشین پدر معرفی شد و سلطنت را به دست گرفت.
به این ترتیب، قتل نادرشاه به فروپاشی خاندان سلطنتی منجر نشد. برعکس، انتقال قدرت با سرعت انجام گرفت و ساختار اصلی حکومت حفظ شد.
اما محمدظاهرشاه در آغاز سلطنت خود، برخلاف ظاهر رسمی پادشاهی، از استقلال کامل در اداره امور کشور برخوردار نبود. بخش مهمی از قدرت اجرایی در اختیار عموهایش، بهویژه محمدهاشمخان، قرار داشت.
بنابراین، سالهای نخست سلطنت ظاهرشاه را نمیتوان صرفاً دوره حکومت یک پادشاه جوان دانست؛ بلکه این سالها دوران اقتدار سیاسی خاندان سلطنتی و اداره کشور به دست حلقه نزدیکان نادرشاه بود.
در این دوره، سلطنت ظاهرشاه ادامه یافت، اما تصمیمگیریهای اساسی در بسیاری از امور سیاسی و اجرایی تحت تأثیر عموهای او قرار داشت. به همین دلیل، برخی تاریخنگاران از این دوره بهعنوان مرحلهای یاد میکنند که در آن سلطنت رسمی با قدرت اجرایی خاندان مصاحبان همراه بود.
با گذشت زمان، ظاهرشاه توانست نقش مستقلتری در اداره کشور پیدا کند. پس از پایان دوره صدارت محمدهاشمخان و شاهمحمودخان، فضای سیاسی افغانستان بهتدریج وارد مرحله دیگری شد.
ظاهرشاه در مجموع چهل سال بر افغانستان سلطنت کرد؛ دورانی که در حافظه تاریخی افغانستان با تحولات اجتماعی، گسترش آموزش، توسعه شهرنشینی، تغییرات سیاسی و تلاش برای نوسازی همراه است.
اما این سلطنت نیز سرانجام با کودتای محمدداوودخان در ۲۶ سرطان/تیر ۱۳۵۲ خورشیدی پایان یافت. داوودخان، پسرعموی ظاهرشاه و صدراعظم پیشین افغانستان، نظام سلطنتی را برانداخت و جمهوری را اعلام کرد.
از این منظر، قتل نادرشاه نهتنها یک پادشاه را از میان برداشت، بلکه آغاز دورهای شد که در آن خاندان سلطنتی نزدیک به چهار دهه دیگر بر افغانستان حکومت کرد.
بازداشتها و شکنجهها؛ پروندهای فراتر از یک ترور
پس از خاکسپاری نادرشاه، بازجویی از عبدالخالق و دیگر افرادی که به ارتباط با ترور متهم شده بودند، شدت گرفت.
در روایتهای تاریخی آمده است که بازداشتشدگان برای هفتهها تحت فشار و شکنجه قرار داشتند تا درباره چگونگی قتل و ارتباطهای احتمالی عاملان اطلاعات ارائه کنند.
شرح شکنجههای آن دوره در برخی منابع چنین آمده است:
«تطبیق شکنجهها نظر به اشخاص تفاوت داشت. بعضی را گلولههای آتشین زیر بغل میگذاشتند… برخی را پاها با ریسمان بسته و با میخ فانه میکوفتند تا انگشتان پا شرحهشرحه میشد. یکی را پشت برهنه کرده تحت ضربات چوبهای کوتاه (بید هندی) قرار میدادند. دیگری را از رانها برهنه با تیل جوشان میسوزاندند. آنگاه اینها را روی پشت عسکر و یا روی چهارپایی به زندانها برمیگرداندند و تحت معالجه داکتران هندوستانی میگذاشتند تا قبل از استنطاق و اعدام نمیرند…»
این گزارشها، در صورت تأیید با اسناد مستقل، تصویری تکاندهنده از شیوه برخورد حکومت با متهمان ارائه میکنند.
نکته مهم این است که بازداشتها تنها به شخص عبدالخالق محدود نماند. شماری از دوستان، نزدیکان و اعضای خانواده او نیز به ارتباط با این پرونده متهم شدند.
در چنین شرایطی، مرز میان تحقیق قضایی درباره یک ترور سیاسی و انتقامگیری حکومتی اهمیت ویژهای پیدا میکند. بهویژه آنکه در نظامهای سیاسی مبتنی بر تمرکز قدرت، پروندههای امنیتی گاهی به ابزاری برای حذف مخالفان و تسویهحسابهای سیاسی تبدیل میشوند.
اتهام آنارشیسم و محاکمه متهمان
چند روز پس از دستگیری عبدالخالق، حکومت اعلام کرد که تحقیقات اولیه به نتیجه رسیده است. در اعلامیه رسمی آمده بود:
«از تحقیقات و تفتیشات پلیس تا به حال معلوم شده است که قاتل و رفقایش منظوری جز آنارشیستی (هرج و مرجطلبی) مقصود دیگری نداشتهاند. با وصف این تحقیقات ادامه دارد.»
حکومت با استفاده از واژه «آنارشیسم» تلاش داشت اقدام عبدالخالق را در چارچوب توطئهای علیه نظم سیاسی معرفی کند.
با این حال، این اعلامیه روشن نمیکند که منظور از این اتهام دقیقاً چه بوده است؛ آیا متهمان به گروه سیاسی مشخصی وابستگی داشتند یا این واژه صرفاً برای توصیف اقدامی علیه سلطنت به کار رفته بود؟
سرانجام پرونده به محاکمه انجامید. در روایتهای موجود، عبدالخالق به همراه گروهی از دوستان و اعضای خانوادهاش به مجازات محکوم شد. شمار محکومان در منابع مختلف یکسان نیست؛ برخی از ۱۷ نفر و برخی دیگر از ۲۱ نفر نام بردهاند.
خبر رسمی حکومت درباره مجازات متهمان چنین بود:
«بعد از ختم فاتحه ۴۰ ذات همایونی، درخواست مجازات قاتل از طرف ملت شده و پس از اینکه قاتل نابکار و معاونین قتل محمود، عبدالله، اسحاق خودشان در محاکمه عدلیه به افعال شنیعه خود اعتراف کردند، عبدالخالق قاتل و محمود اعدام و عبدالله و اسحاق محکوم به حبس دوام گردیدند.»
این گزارش، اعتراف متهمان را مبنای محکومیت معرفی میکند؛ اما درباره شرایط بازجویی، استقلال دادگاه و امکان دفاع آزادانه متهمان توضیحی نمیدهد.
با توجه به گزارشهای مربوط به شکنجه بازداشتشدگان، بررسی اعتبار اعترافهای منسوب به آنان اهمیت بیشتری پیدا میکند. از همین رو، نمیتوان صرفاً با استناد به اعلامیه حکومت درباره عادلانه بودن روند محاکمه داوری قطعی کرد.
اعدام عبدالخالق؛ خشونتی که پیش از چوبه دار آغاز شد
محل اجرای حکم در محدودهای انتخاب شده بود که زندان دهمزنگ در آن قرار داشت. بر اساس روایتهای تاریخی، برای محکومان چوبههای دار برپا کرده بودند.
اما سرنوشت عبدالخالق، پیش از رسیدن به چوبه دار، به شکلی خشونتبار رقم خورد.
در گزارشهای مربوط به اعدام او آمده است که پیش از اجرای حکم، بدنش را بهشدت شکنجه کردند. روایتهایی از بریدن انگشت، بیرون آوردن چشم، بریدن بینی و گوشها و وارد کردن ضربات متعدد سرنیزه به بدن او وجود دارد.
این روایتها، اگرچه نیازمند بررسی هستند، اما نشان میدهند که سرنوشت عبدالخالق در حافظه تاریخی افغانستان تنها به اعدام یک متهم سیاسی محدود نمانده، بلکه با روایتهایی از انتقامجویی و خشونت شدید همراه شده است.
در این میان، یک پرسش اساسی مطرح میشود: اگر عبدالخالق به اتهام قتل پادشاه محاکمه و محکوم شده بود، چرا اجرای حکم باید با چنین خشونتی همراه میشد؟
این پرسش، تنها درباره سرنوشت یک نوجوان نیست؛ بلکه به ماهیت عدالت، حدود قدرت حکومت و تفاوت میان مجازات قانونی و انتقامگیری مربوط میشود.
انگیزه عبدالخالق؛ عشق، انتقام یا مبارزه سیاسی؟
شاید پیچیدهترین بخش پرونده عبدالخالق، مسئله انگیزه او باشد.
پس از مرگش، روایتهای گوناگونی درباره دلیل اقدام او انتشار یافت. یکی از این روایتها ادعا میکرد که او عاشق یکی از اعضای خانواده چرخی بوده و آن دختر وی را به انجام این اقدام ترغیب کرده است.
در برخی روایتهای دیگر نیز رابطه نزدیک عبدالخالق با خانواده چرخی، که در آن دوره با حکومت نادرشاه اختلاف و درگیری سیاسی داشت، بهعنوان یکی از دلایل احتمالی ترور مطرح شده است.
در مقابل، شماری از منابع عبدالخالق را جوانی با انگیزه سیاسی دانستهاند که در اعتراض به سلطنت نادرشاه دست به قتل پادشاه زده است.
اما هیچیک از این روایتها را نباید بدون سند کافی قطعی دانست.
روایت عاشقانه ممکن است انگیزههای سیاسی را به مسئلهای شخصی تقلیل دهد؛ در مقابل، تبدیل عبدالخالق به چهرهای با آرمانهای کاملاً روشن و از پیش تعریفشده نیز میتواند تصویری سادهشده از واقعیت باشد.
برای شناخت انگیزههای او باید به شرایط سیاسی آن دوره، روابط اجتماعی و خانوادگیاش، محیط آموزشی و ارتباط احتمالیاش با مخالفان حکومت توجه کرد.
واقعیت این است که یک اقدام سیاسی بزرگ لزوماً از یک انگیزه واحد سرچشمه نمیگیرد. ممکن است نارضایتی شخصی، اختلافهای سیاسی، روابط خانوادگی و فضای عمومی جامعه در شکلگیری چنین تصمیمی نقش داشته باشند.
با این حال، بدون دسترسی به اسناد معتبر درباره زندگی شخصی و فکری عبدالخالق، نمیتوان درباره انگیزه نهایی او به نتیجه قطعی رسید.
عبدالخالق؛ نوجوانی از خانوادهای زحمتکش
غلاممحمد غبار در کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ» عبدالخالق را جوانی از قوم هزاره و متعلق به خانوادهای زحمتکش و محروم معرفی میکند.
او در دبیرستان نجات کابل تحصیل میکرد و در زمان وقوع حادثه هفده سال داشت.
این ویژگیها بخشی از هویت اجتماعی عبدالخالق را تشکیل میدهند، اما نباید هویت قومی یا طبقاتی او را بهتنهایی علت ترور دانست.
در بررسی تاریخی چنین پروندهای، باید پرسید تجربههای زندگی عبدالخالق، روابطش با دیگر دانشآموزان و مخالفان حکومت و برداشت او از وضعیت سیاسی کشور چه تأثیری بر تصمیمش گذاشته بود.
همچنین باید به این نکته توجه کرد که پس از ترور، برخورد حکومت به شخص عبدالخالق محدود نماند و شماری از نزدیکان و اعضای خانواده او نیز بازداشت یا مجازات شدند.
این مسئله، در صورت تأیید جزئیات آن با اسناد مستقل، نشان میدهد که پیامدهای یک اقدام سیاسی چگونه میتواند از عامل اصلی فراتر برود و خانواده و محیط اجتماعی او را نیز دربرگیرد.
چرا روایتهای تاریخی درباره عبدالخالق متفاوتاند؟
با گذشت نزدیک به یک قرن از قتل نادرشاه، هنوز تصویر یکسانی از شخصیت و انگیزههای عبدالخالق وجود ندارد.
این اختلاف روایتها چند دلیل اساسی دارد.
نخست، حکومت وقت تلاش داشت قتل را بهعنوان خیانت به سلطنت و کشور معرفی کند. از این رو، گزارشهای رسمی را باید در زمینه سیاسی و تبلیغاتی خودشان خواند.
دوم، خاطرات شاهدان و روایتهای شفاهی، هرچند ارزش تاریخی دارند، ممکن است تحت تأثیر گذشت زمان و برداشتهای بعدی قرار گرفته باشند.
سوم، تاریخنگاران و جریانهای سیاسی مختلف، عبدالخالق را بر اساس دیدگاههای متفاوت خود تفسیر کردهاند. برای برخی، او نماد اعتراض به حکومت است؛ برای برخی دیگر، عامل یک ترور سیاسی؛ و در روایت رسمی حکومت، مجرمی معرفی شده که نظم کشور را هدف قرار داده است.
حتی درباره تاریخ دقیق اعدام او نیز اختلاف وجود دارد. در روایتهای مورد استناد، از ۲۶ قوس/آذر ۱۳۱۲ و ۴ جدی/دی ۱۳۱۲ بهعنوان دو تاریخ متفاوت یاد شده است.
این اختلافها نشان میدهد که پرونده عبدالخالق هنوز به بررسی دقیق اسناد، خاطرات و منابع تاریخی نیاز دارد.
روش درست تاریخنگاری آن نیست که روایتی را صرفاً به دلیل سازگاری با باورهای سیاسی خود بپذیریم؛ بلکه باید بررسی کنیم هر روایت بر چه سندی استوار است، چه کسی آن را نوشته، در چه شرایطی ثبت شده و آیا منابع مستقل دیگری آن را تأیید میکنند.
میراث سیاسی قتل نادرشاه؛ سلطنتی که ادامه یافت
قتل نادرشاه نه به سقوط فوری خاندان سلطنتی انجامید و نه ساختار قدرت را از میان برد. محمدظاهرشاه جانشین پدر شد و سلطنت او تا سال ۱۹۷۳ ادامه یافت.
در واقع، یکی از ویژگیهای مهم این رویداد آن بود که حکومت توانست در کوتاهترین زمان ممکن، مسئله جانشینی را مدیریت کند و از تبدیل قتل پادشاه به بحران گسترده سلطنت جلوگیری نماید.
اما این انتقال قدرت به معنای پایان بحرانهای سیاسی نبود. بازداشتها، شکنجهها و مجازاتهای پس از ترور، در کنار محدودیتهای سیاسی دوره نادرشاه، بخشی از حافظه تاریخی جامعه افغانستان را شکل دادند.
در سالهای بعد، حکومت ظاهرشاه بهتدریج وارد مراحل تازهای شد. در دوران صدارت محمدهاشمخان، کنترل سیاسی شدید بود؛ در دوره شاهمحمودخان، فضای محدودی برای تحرکات سیاسی ایجاد شد و در دهههای بعد، افغانستان شاهد اصلاحات اداری، توسعه آموزش و تصویب قانون اساسی ۱۹۶۴ بود.
دوران ظاهرشاه با وجود تمام محدودیتها و فراز و نشیبهایش، از نظر طول سلطنت و تحولات اجتماعی و سیاسی اهمیت ویژهای در تاریخ افغانستان دارد.
با این حال، پایان آن نیز بار دیگر نشان داد که ثبات ظاهری یک نظام سیاسی لزوماً به معنای حل اختلافهای بنیادی در ساختار قدرت نیست. کودتای محمدداوودخان در سال ۱۹۷۳ به سلطنت چهلساله ظاهرشاه پایان داد و افغانستان وارد دوره جمهوری شد.
از این منظر، قتل نادرشاه را میتوان یکی از نقاط عطف تاریخ معاصر افغانستان دانست؛ رویدادی که هم آغاز سلطنت طولانی ظاهرشاه را رقم زد و هم پرسشهای مهمی درباره شیوه انتقال قدرت، برخورد حکومت با مخالفان و جایگاه عدالت در ساختار سیاسی کشور برجای گذاشت.
سخن پایانی؛ نوجوانی که به معمای تاریخ تبدیل شد
عبدالخالق در هفدهسالگی نام خود را به یکی از بحثبرانگیزترین پروندههای تاریخ معاصر افغانستان پیوند زد. او نادرشاه را در مراسمی کشت که برای تشویق دانشآموزان و تجلیل از آموزش برگزار شده بود؛ مراسمی که قرار بود نماد توجه سلطنت به نسل جوان باشد، اما به صحنه مرگ پادشاه تبدیل شد.
پس از آن، عبدالخالق نیز به شکلی خشونتبار اعدام شد و پروندهاش با اعترافهای منسوب به او، اتهامهای سیاسی، روایتهای متناقض و پرسشهای حلنشده باقی ماند.
غلاممحمد غبار در جلد دوم کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ» به پیامد احتمالی مرگ نادرشاه برای زندانیان سیاسی اشاره میکند و مینویسد: «اگر گلوله تفنگچه عبدالخالق خان، نادر را نکشته بود من و سایر زندانیان محبسسرای موتی همه اعدام میگردیدیم.»
این گفته، برداشت غبار از وضعیت زندانیان سیاسی و خطرهایی را که آنان با آن روبهرو بودند، بازتاب میدهد. با این حال، بهتنهایی ثابت نمیکند که همه آن زندانیان حتماً اعدام میشدند؛ بلکه باید آن را در چارچوب روایت شخصی و تاریخی او خواند.
شاید مهمترین میراث عبدالخالق نه در پاسخ قطعی به این پرسش خلاصه شود که او قهرمان بود یا قاتل، بلکه در پرسشهایی نهفته باشد که زندگی و مرگ او پیش روی ما میگذارد.
چه شرایطی یک نوجوان را به نقطهای میرساند که تصمیم میگیرد جان پادشاه را بگیرد؟ آیا این اقدام نتیجه یک تصمیم فردی بود یا ریشه در اختلافهای سیاسی و اجتماعی آن زمان داشت؟ چرا حکومت پس از ترور، دامنه برخوردها را به خانواده و نزدیکان متهمان گسترش داد؟ و سرانجام، چه تفاوتی میان اجرای عدالت و انتقامگیری سیاسی وجود دارد؟
نادرشاه در پی یک اقدام مسلحانه کشته شد، اما سلطنت خاندانش با پادشاهی محمدظاهرشاه چهار دهه دیگر ادامه یافت. عبدالخالق نیز بهعنوان عامل قتل پادشاه اعدام شد، اما پرسشهای مربوط به انگیزهها، روابط و جهان فکری او همچنان بیپاسخ ماند.
تاریخنگاری مسئولانه نه به معنای توجیه خشونت است و نه تکرار بیچونوچرای روایت حکومتها. باید میان فهم انگیزه یک عمل و تأیید آن تفاوت گذاشت؛ همانگونه که نقد یک حکومت نیز نباید به تقدیس بیچونوچرای مخالفان آن بینجامد.
پرونده عبدالخالق بیش از هر چیز به چنین نگاهی نیاز دارد؛ نگاهی که نه از پیش برای او عنوان قهرمان انتخاب کند و نه با تکرار اتهامهای رسمی، پروندهاش را ببندد.
زیرا نزدیک به یک قرن پس از آن سه گلوله در قصر دلگشا، هنوز پرسش اصلی باقی است: در آن روز، در برابر پادشاه افغانستان، فقط یک نوجوان ایستاده بود یا تاریخِ پرتنش یک کشور نیز در آن صف حضور داشت؟




