قید اولی که آورده شد، «عموم مردم» بود. شاید شاعری باشد که خواص آن را بیشتر قبول داشته باشند یا سلیقههای خاص، شاعر دیگری را بپسندند؛ اما طبع و سلیقه عامه فارسیزبانان حافظ را پسندیده است. نکته دوم اینکه شاعرانی بودهاند که از زمان طرح نامشان تا عصر ما، در دورههایی بسیار شناختهشده و مورد اقبال بودهاند، ولی در زمانهای دیگر به دست فراموشی سپرده شدهاند؛ اما سلطنت حافظ در این اقلیم بر دوام است. این نکته را در ساحت جغرافیا نیز میتوان تسری داد و گفت که شاعرانی بوده و هستند که در یک نقطه از این جغرافیای پهناور به آنها توجه شده، ولی در نقطهای دیگر به آن اندازه شناختهشده نیستند. بااینحال، در این مدت طولانی، هم سیهچشمان کشمیری با شعر حافظ رقصیدهاند و هم ترکان سمرقندی.
میخواستم پیش از ورود به سخن اصلی، به سنت دیرپای تفأل به دیوان خواجه، این راز را با خودش هم در میان بگذارم و از ایشان راز این شهرت و محبوبیت دیرپا را طلب کنم. این غزل آمد:
چو بر شکست صبا زلف عنبر افشانش
به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
که البته، چنانکه میبینید، در ظاهر امر چندان گویا به مقصود من نیست. یعنی از آن فالهایی نیست که تیر به نشان آمده باشد؛ اما بهکلی بیربط هم نیست و حافظ، با ریزبینی مخصوص خودش، گویا به یکی از مشخصات شعر خود اشاره کرده است؛ و آن این است که شعر من به زلف عنبرفشان معشوق میماند که حتی نسیم صبا، که در ادبیات فارسی به بیماری شهره است، وقتی افتانوخیزان خود را به میان زلف او میرساند و با پیچوخم و شکنج زلف معشوق میآمیزد، جان رنجورش تازه میشود و مدد میگیرد و به راهش ادامه میدهد.
شعر حافظ نیز این خاصیت را دارد که با شکستهدلی عموم آدمها ربط و نسبتی پیدا میکند و هر انسان شکستهدلی، وقتی به این دیوان مراجعه کند، داروی متناسب با حالوروز خود را در آن مییابد و راه دشوار زندگی را به امید و بشارتی از شعر ایشان ادامه میدهد.
راز ماندگاری شعر حافظ البته بسیار است و شمردن و تحلیل همه آنها نه در توان من است و نه در مجال این یادداشت؛ اما آنچه را خودم میخواستم به آن اشاره کنم، همین است که از قضا خود حافظ نیز به نحوی به آن اشاره کرده است.
حقیقت این است که من خودم در شمار عاشقان شعر فردوسی و مولانا هستم و از تماشای کاخ بلندی که آن دو بزرگ در دو ساحت حماسه بیرونی و درونی آدمی ساختهاند، لذت تمام میبرم؛ اما این لذت بردن همیشه با درد و دریغی همراه است؛ زیرا آن عرصهها را بسیار دوردستتر از حالوروزی که خودم در آن قرار دارم، میبینم. نه ساحت انسان حماسی فردوسی را در توان خود میبینم که بتوانم راه دشوار هفتخوان را با بازوی همت طی کنم و با دیو و دد زمانه درافتم. این است که در اینگونه موارد، جریده میروم که گذرگاه عافیت تنگ است. نه راه کوه قاف و هفت شهر عشق مولانا چندان ساده است که بتوانم بهراحتی با آن همنوایی و همدلی کنم. بیشتر اوقات، به تعبیر عطار، بهجای اینکه با هدهد همراه شوم، دچار وضعیت بوتیماری هستم که:
بر لب دریا نشیند دردمند
دایم اندوهگین و مستمند
گر ز دریا کم شود یک قطره آب
از آتش غیرت دلش گردد کباب
هر دو مورد برای انسانی با تیپ شخصیتی مانند من، همواره دستنیافتنی باقی میماند. آن بلندهمتی که در قهرمانان شاهنامه است و آن شادی سرشاری که در مولاناست، هیچکدام در تور خرد من و شاید افراد بسیاری چون من، که در شمار عموم مردم هستیم، نمیافتد. این است که باز به قول حافظ، با خود میگویم:
عنقا شکار کس نشود دام بازچین
کانجا همیشه باد به دست است دام را
از این منظر، وقتی به حافظ نگاه میکنم، میبینم در آموزههای ایشان بسیار چیزها هست که دسترسپذیرتر است و با حالوروز من نیز سازگار. به عبارت دیگر، حافظ خودمانیتر است. برای رنجهای معمولی ما نسخههای درخور دارد؛ نسخهای که میشود در داروخانههای محله هم پیدایش کرد. هم امیدها و هم ناامیدیهایش برای عموم ما آدمهای امروزی و معمولی قابل درک است.
من در این روزگار، وقتی به جهان دوروبرم نگاه میکنم و دنیای مجازی و نوشتاری هموطنان غیورم را میبینم که بر سر باورها و افکارشان چهها میکنند و چه جوشوخروشهایی دارند، با این بیت از حافظ خودم را تسلی میدهم:
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش
یا زمانی که به تفکرات فلسفی پیچیده و رنگارنگ زمانه نگاه میکنم که چهارنعل به سمتی میشتابند که با تفکرات و عقاید ماقبلی خودم در تضاد و تقابل است، باز به این بیت پناه میبرم که فرموده است:
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
که دل به دست کمانابرویی است کافرکیش
یا این بیت بسیار زیبا که دیربازی است با آن همذاتپنداری عمیقی دارم و بسیاری از رنجهای زندگی را که در رفع و دفع آنها کاری از دستم ساخته نیست، با آن درمان میکنم:
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوش
یا این بیت که بیگمان، هر یک از ما در زندگی کموبیش کوتاه یا طولانیای که داشتهایم، آن را تجربه کردهایم:
فیالجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانهای است که تغییر میکند
کوتاه سخن اینکه گمان میبرم در میان نسل بشر، درصد بیشتری از افراد، آدمهای خاصی نیستند؛ افراد معمولیای مانند من هستند که گاهی دوست دارند با تنبلی از زیر بار برخی مسئولیتهای کلان شانه خالی کنند و شاخ ناتوانشان را با صخرههای ستبر مشکلات درگیر نکنند، یا موارد بسیار دیگری از این دست. این است که این چیزها را در شعر حافظ مییابند و با خواندن آن آرام میشوند.
در پایان این سخن قابل یادآوری است که مفاد این یادداشت این نیست که حافظ دعوت کننده به تنبلی است یا بزرگان دیگری مانند مولانا و حافظ برای ساحات معمولیتر زندگی آدمی راهکار ندارند. سخن این یادداشت وجه غالب جهان نگری هرکردام بود و بس.








