از کودتا تا مرگ؛ نورمحمد تره‌کی که بود؟

به گزارش ایراف، هفتم ثور/اردیبهشت سال ۱۳۵۷ روز مهمی در تاریخ نیم قرن گذشته افغانستان است؛ در این روز حزب دموکراتیک خلق افغانستان که تحت تأثیر اندیشه‌های مارکسیستی قرار داشت، به رهبری نورمحمد تره‌کی با یک کودتای خونین در افغانستان به قدرت رسید.

در تاریخ سیاسی افغانستان، کودتای ۷ ثور/اردیبهشت فراتر از یک کودتا، نشان‌دهنده فروپاشی یک نظم سنتی و تلاش برای جایگزینی آن با یک ساختار رادیکال بود. با سقوط نظام جمهوری داودخان و قتل خاندان او، افغانستان وارد مسیری شد که در آن «ایده‌آل‌های مارکسیستی» با «واقعیت‌های مذهبی و قبیله‌ای» در تلاقی خونین قرار گرفتند. این دوران، عصر حاکمیت حزب دموکراتیک خلق بود؛ حزبی که با لغو قوانین گذشته وعده حاکمیت ملی به «خلق نجیب افغانستان» را داد، اما در عمل، راه را به سوی یک انزوای بزرگ گشود.

در این میان، نام «نورمحمد تره‌کی» نه تنها به عنوان یکی از بنیان‌گذاران این کودتا، بلکه به عنوان نماد یک دوران گذارِ خونین و پرچالش شناخته می‌شود.

نکته تأمل‌برانگیز در شخصیت تره‌کی، تلاش او برای همسان‌سازی خود با مانیفست‌های جهانی بود. او نه تنها خود را به عنوان یک نظریه‌پرداز مارکسیست معرفی می‌کرد، بلکه با نصب تصاویر خود در کنار مارکس، انگلس و لنین در خانه‌ای که آن را «موزه انقلاب» نامیده بود، سعی داشت یک هویت اسطوره‌ای برای خود بسازد.

نورمحمد تره‌کی، از رهبران برجسته «حزب خلق» بود؛ جناحی از حزب دموکراتیک افغانستان که بر پایه عدالت اجتماعی و تغییرات رادیکال بنا شده بود. ظهور او با کودتای ۷ ثور به عنوان رئیس حکومت نه یک اتفاق ساده، بلکه یک انفجار سیاسی بود. تره‌کی در آن روزها، با شعارهای عدالت‌خواهانه و وعده برابری، سعی کرد از دل آشوب‌های نظامی، یک نظم جدید استوار بیرون بکشد.

وی پس از به قدرت رسیدن به عنوان «رئیس شورای انقلابی»، تلاش کرد تا ساختار مقتدرانه دولت را بازتعریف کند. او تلاش کرد برای برقراری نظام‌های آموزشی و اقتصادی جدید که ریشه‌های آن‌ها در مارکسیسم-لنینیسم بود، با سنت‌های اسلامی و بومی مردم افغانستان مقابله کند.

سیاست‌های تره‌کی، هرچند از نظر حزب دموکراتیک خلق، منسجم بودند، اما با ساختار عمیق مذهبی، قبیله‌ای و سنتی جامعه افغانستان در تضاد بودند. این تضاد، نه تنها باعث پذیرش عمومی نشد، بلکه به شکلی سریع، بذر مقاومت‌های مسلحانه و نارضایتی‌های اجتماعی را کاشت.

تره‌کی فرمان‌های پی‌درپی با عنوان فرمان‌های شورای انقلابی صادر کرد، فرمان‌هایی همچون توزیع اراضی میان دهقانان و کاهش قدرت زمین‌داران؛ برابری جنسیتی و آموزش اجباری سواد برای زنان؛

لغو سنت‌های هزینه‌بر مانند شیربها و کاهش مخارج عروسی

اگرچه این اقدامات در نگاه اول، اصلاحاتی پیشرو و سودمند به نظر می‌رسیدند، اما یک خطای استراتژیک بزرگ در آن‌ها نهفته بود: «عدم تطابق با بستر اجتماعی».

تره‌کی و همراهانش، مدل‌های شوروی را بر جامعه‌ای اعمال می‌کردند که نه طبقه کارگر صنعتی داشت و نه ساختار مذهبی و قبیله‌ای آن با مدل‌های سوسیالیستی سازگار بود. این فرمان‌ها، به جای آنکه جامعه را متحول کنند، باعث ایجاد یک «شکاف عمیق» میان سران حزب دموکراتیک خلق و مردم شدند. در حالی که برخی رهبران حزب ادعا می‌کردند برنامه‌ها «رنگ بومی» دارند، اما بسیاری از پژوهشگران معتقدند این برنامه‌ها صرفاً بازتولیدِ شعارهای جنگ سرد بودند که هیچ پیوندی با هویت دینی و فرهنگی افغانستان نداشتند.

شخصیت خود تره‌کی هم به گونه‌ای بود که علناً باورها و اعتقادات دینی و مذهبی مردم را به سخره می‌گرفت، آن‌گونه که محمد صدیق فرهنگ در کتاب افغانستان در ۵ قرن اخیر هم آورده است، لحن تره‌کی و دیگر مقامات حزب، در مواجهه با هویت‌های مذهبی و ملی، بسیار تند و گاه تحقیرآمیز بود.

برخورد با پیروان مذهب شیعه یا استفاده از واژگان تحقیرآمیز برای برخی ملت‌های همسایه، نشان‌دهنده یک رویکردِ «تعصب‌آلود» بود که به جای جذب توده‌ها، آن‌ها را به سمت شورش و مقاومت سوق داد.

دوران نورمحمد تره‌کی، تجربه‌ای تلخ برای مردم افغانستان بود. او تلاش کرد با ابزارِ فرمان و دستور، جامعه‌ای جدید بسازد، اما فراموش کرد که انقلاب بدون درکِ ریشه‌های فرهنگی و پذیرشِ تدریجیِ تغییرات، تنها به تولیدِ مقاومت و فروپاشی منجر می‌شود. تاریخ تا کنون به خوبی نشان داده است که وقتی ایدئولوژی از واقعیتِ جامعه جدا شود، تنها می‌تواند به عنوان جرقه‌ای برای آتشِ جنگ عمل کند، همان چیزی که در افغانستان اتفاق افتاد.

بیشتر بخوانید:  رایزنی گوترش با عاصم منیر در راولپندی؛ بررسی ثبات منطقه‌ای و تروریسم فرامرزی

زندگی تره‌کی از ناوه مقر غزنی تا مرگ در قصر ریاست جمهوری

شخصیت بسیاری از رهبران سیاسی افغانستان از جناح‌های مختلف با پیشینه‌ای از تضادهای اجتماعی شکل گرفته است که نورمحمد تره‌کی هم یکی از آن‌ها بود، او پیش از آنکه به نماد یک انقلاب تبدیل شود، مردی بود که میان دو دنیای کاملاً متفاوت زندگی کرد: دنیای سنتی و نیمه‌کوچی قبیله‌اش در ناوه مقر ولایت غزنی و دنیای مدرن، تجاری و بین‌المللی هند و آمریکا.

نورمحمد تره‌کی در روستای «ناوه مقر» از توابع ولایت غزنی، در خانواده‌ای با اقتصاد متوسط و ریشه‌هایی کاملاً سنتی متولد شد.

پدر او، مردی گمنام و دامدار بود و زندگی‌اش با کوچ‌نشینی گره خورده بود، نمی‌دانست فرزندش روزی قرار است ساختار کشوری را تغییر دهد و مردمی را قربانی سیاست‌های افراطی خود سازد.

اما برخلاف گمنامی پدر، پیوند قبیله‌ای و خانوادگی، مسیر تره‌کی را از مسیرهای معمول خارج کرد. حضور کاکای او، «امیرالملک»، که به عنوان جمع‌دار برای حکومت بریتانیا در کویته فعالیت می‌کرد، دریچه‌ای به سوی دنیای مدرن بر روی تره‌کی گشود. این ارتباطات، به او اجازه داد تا در نوجوانی، تجربه‌ای متفاوت از زندگی در هند را کسب کند؛ تجربه‌ای که با تحصیل و معاشرت در محیط‌های جدید، نگاه او را نسبت به ساختارهای قدرت و اقتصاد تغییر داد.

سال‌های کارگری و آموختنِ زبان، تغییر دوران جوانی تره‌کی، دورانِ تلاش برای بقا و خودسازی او بود. او روزها در شرکت‌های تجاری (مانند شرکت عبدالمجید زابلی) به عنوان کاتب و منشی، فعالیت می‌کرد و شب‌ها درس می‌خواند؛ هر چند که به درستی مشخص نیست که او حتی دیپلم گرفته باشد و شب‌ها بیشتر زبان انگلیسی می‌آموخت.

او شب‌ها، در مدارس شبانه، زبان انگلیسی را آموخت؛ زبانی که بعدها به او اجازه داد با دنیای بزرگ‌تر و ایدئولوژیِ مارکسیست پیوند برقرار کند. او که در دوران جوانی به عنوان کاتب و سپس مترجم در سازمان ملل و سفارت آمریکا فعالیت داشت، توانایی‌های خود را در امر ترجمه و مطبوعات نشان داد. او که زمانی معاون خبرگزاری باختر بود و در تهران نیز فعالیت داشت، ترکیبی از دانشِ فنی و میل به تغییر در او دیده می‌شد؛ اما این دانش، همیشه با چالش‌های مدیریتی و اخلاقی همراه بود. گزارش‌های تاریخی درباره «اختلاس در مصارف تعمیرات» و «دستبرد در کوپن‌های نفت»، نشان‌دهنده تلاطم‌های حرفه‌ای او در سال‌های پیش از رسیدن به قدرت است.

تره‌کی و مارکسیسم

ریشه‌های فکری تره‌کی در معاشرت با مارکسیست‌های هندی در دوران تحصیل در هند نهفته بود. با این حال، شخصیت فکری او با یک «پارادوکس عمیق» همراه است. از یک سو، او در افغانستان خود را از صاحب‌نظران مارکسیسم قلمداد می‌کرد، عکس خود را در کنار مارکس، انگلس و لنین نصب می‌کرد و کتابی با عنوان «دموکراسی نوین» به معرفی فلسفه مارکسیستی در فارسی پرداخت. (هر چند که در برخی از منابع آمده است که کتاب دموکراسی نوین را یکی از اعضای حزب توده ایران برای او نوشت و چاپ کتاب در شوروی هم این فرضیه را تقویت و صحت نویسندگی خود تره‌کی مورد جدی قرار داده است.)

از سوی دیگر، تره‌کی در میانه‌ی این ایدئولوژی مدرن، همچنان به خرافات و باورهای سنتی پایبند بود. او که دوست داشت انقلاب در ماه «اسد» (ماه شیر) رخ دهد، در نهایت مجبور شد با ماه «ثور» (ماه گاو) کنار بیاید. حتی در ادعای هویت بین‌المللی خود، روز تولد خود را با تاریخ انقلاب روسیه (۱۴ جولای ۱۹۱۷) پیوند می‌زد و محل تولد خود را با نامی نمادین، «سور گلی» (قلعه سرخ)، بازتعریف کرد. این تضاد میان «مارکسیسم علمی» و «باورهای سنتی»، نشان‌دهنده شکاف عمیق میان ایدئولوژی و واقعیتِ زندگی او بود.

بیشتر بخوانید:  هگست: خروج آشفته بایدن از افغانستان حیثیت آمریکا را فرو ریخت

سفر به هاوانا و بازگشت به کام مرگ

نورمحمد تره‌کی در سنبله/شهریور ۱۳۵۸ خورشیدی به مقصد هاوانا در راه سفر بود تا در کنفرانس کشورهای غیرمتعهد شرکت کند. این سفر، آخرین پرواز او بود. در مسیر بازگشت، او در شوروی با برژنف و مقامات ارشد کرملین دیدار کرد؛ دیداری که احتمالاً در آن، شوروی با زبانی هشدارآمیز، نارضایتی خود را از قدرت‌گیری و سخت‌گیری‌های حفیظ‌الله امین به تره‌کی ابراز کرد و از او خواست تا از نفوذ امین فاصله بگیرد. اما این توصیه، نه تنها مانع سقوط او نشد، بلکه آتشِ حسادت و جاه‌طلبی را در قلب رقیبش شعله‌ور کرد.

حفیظ‌الله امین که از فشارهای شوروی و هشدارهای تره‌کی مطلع بود، دست به اقدامی بی‌رحمانه زد. او پس از بازگشت تره‌کی از شوروی، ابتدا او را از قدرت خلع کرد و سپس، در واقعه‌ای که نشان‌دهنده اوج بی‌رحمی در سیاست بود، تره‌کی را در قصر ریاست‌جمهوری به قتل رساند.

جزئیات این قتل، فراتر از یک واقعه سیاسی، شبیه دیگر جنایت‌هایی است که در آن دوران حفیظ‌الله امین بر علیه بسیاری از مخالفان خود به‌ویژه شهروندان بی‌گناه افغانستان مرتکب شد.

بر اساس اعترافات منتشر شده در روزنامه‌های «انیس کابل» و «اطلاعات تهران»، افرادی چون «عبدالودود» (رئیس مخابرات گارد)، «روزی» (رئیس ارکان سیاسی) و «محمد اقبال» (رئیس اطلاعات گارد)، نقش مستقیم در این قتل داشتند. اعترافات محمد اقبال، تصویر هولناکی از لحظات پایانی زندگی تره‌کی را ترسیم می‌کند: «در این وقت تره‌کی که دهنش خشک شده بود آب خواست، اما روزی اجازه نداد که به او آب داده شود. روزی و اقبال دستان تره‌کی را بسته نمودند و او را در همان تخت بی‌پایه خواباندند. روزی ناگهان با هر دو دست، گلوی تره‌کی را محکم گرفت و اقبال نیز به کمک او شتافت. آن‌ها بالش کوچکی را که بر روی تخت بود، روی دهن و بینی تره‌کی گذاشتند و لحظه به لحظه به آن فشار را زیاد می‌کردند. به من دستور دادند تا پای تره‌کی را محکم بگیرم. بالاخره پس از ده پانزده دقیقه تره‌کی آرام گرفت. دانستیم که تره‌کی مرده است. آنگاه جسد او را در پارچه‌ای پیچانده با خودرو به قول چکان بردیم و در قبری که قبلاً تهیه شده بود دفن کردیم.»

رادیو کابل در ۱۸ میزان/مهر ۱۳۵۸ با لحنی بی‌روح و ساختگی، خبر مرگ تره‌کی را به این صورت اعلام کرد: «نورمحمد تره‌کی رئیس پیشین شورای انقلابی صبح دیروز بر اثر بیماری که از مدتی عاید حالش شده بود، وفات یافت. میت دیروز در حضیره آبایی شان به خاک سپرده شد»

این دروغِ رسمی، تنها پوششی برای پنهان کردن یک قتل بود. بلافاصله پس از این اعلامیه، تمام نمادها، تصاویر و مجسمه‌های «رفیق» تره‌کی از ادارات و خیابان‌ها پاک شدند تا جای آن‌ها را قدرتِ جدید، یعنی حفیظ‌الله امین، بگیرد، اما امین، برخلاف توصیه‌های شوروی که از او می‌خواست از خشونت دست بردارد و احتیاط کند، با رویکردی بسیار تندتر و خشن‌تر وارد میدان شد. شعار او برای سرکوب مخالفان، ساده و بی‌رحمانه بود: «ما ۱۰ هزار فئودال داریم، همه را نابود می‌کنیم و آنگاه مسئله مذهب حل خواهد شد؛ افغان‌ها تنها زبان زور را می‌فهمند.»

با مرگ تره‌کی و قدرت‌گیری امین، افغانستان نه تنها به سمت ثبات حرکت نکرد، بلکه به سوی پرتگاهِ جنگ‌های تمام‌عیار و مداخله مستقیم نظامی شوروی پرتاب شد. دوران تره‌کی، یادآور این حقیقت تلخ است که وقتی قدرت، از مسیر واقعیت‌های جامعه خارج شود و تنها با «خشونت» و «خیانت» بازتعریف گردد، تنها چیزی که باقی می‌ماند، خاکسترِ یک ملت و میراثی از خون است.

لینک کوتاه: https://iraf.ir/?p=140569
اخبار مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب
پر بازدیدترین ها