از سوی دیگر شهامت پوزشخواهی از آنانی را که در برابر آنها بیداد کردهایم، از یاد نبریم و هر روز برای توجیه جنایتهایی که انجام شده، پشت قهرمانسازیها و رهبربازیها پنهان نشویم.
یاد مان نرود که جنایت، جنایت است و هیچ توجیهی برای انجام آن وجود ندارد؛ چه این جنایت اشتباهی بوده باشد، چه عمدی و چه کنشی در برابر یک واکنش.
سخن آخر اینکه دیگر گِرد رهبربازی، گروهبازی، قومگرایی و محلهگرایی نچرخیم و از این پس خود رهبر خود باشیم.
ما از هیچ رهبر سیاسی خیر ندیدیم؛ چون بیشتر آنان سودجو و منفعتطلب از آب بیرون شدند.
اکنون زمان آن رسیده که با توجه به تجربهی تلخ رهبربازی و گروهکسازی در افغانستان، بهخود برگردیم؛ متکی بهخود و ارزشهای جمعی باشیم و چندین فصل را بدون حضور رهبران سودجوی سیاسی تجربه کنیم.
“من آنچه شرطِ بلاغ است با تو میگویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال” (سعدی)








