امضای قرارداد ۲۰۰ میلیون دلاری میان وزارت معادن و پترولیم طالبان و شرکت سعودی Delta International در ۷ سپتامبر ۲۰۲۶، در نگاه نخست یک قرارداد اقتصادی برای اکتشاف و استخراج گاز در حوزه کشک ـ تیرپل در شمال هرات است. بر اساس اعلام رسمی طالبان، این قرارداد شامل سرمایهگذاری اولیه ۲۰۰ میلیون دلاری برای اکتشاف و استخراج هفت بلوک گازی در حوزهای حدود ۲۲ هزار کیلومتر مربع است و دوره اکتشاف آن هشت سال و مدت قرارداد ۲۵ سال تعیین شده است. اهمیت این رویداد اما صرفاً به ارزش مالی قرارداد محدود نمیشود؛ زیرا این توافق در نقطه تلاقی سه تحول بزرگ رخ داده است:
– گسترش تلاش طالبان برای جذب سرمایه خارجی
– افزایش اهمیت ژئوپلیتیکی مسیرهای انرژی در پی جنگ ایران و اختلال در تردد از تنگه هرمز
– کاهش نسبی تمرکز تهران بر محیط افغانستان در شرایط جنگی.
از این منظر، مسئله اصلی این نیست که عربستان صرفاً یک میدان گازی در افغانستان پیدا کرده است. سؤال مهمتر این است که آیا بازیگران منطقهای در حال استفاده از شرایط جدید برای بازتعریف موقعیت خود در افغانستان و ساختن گزینههای جدید انرژی و ترانزیت هستند؟ اگر پاسخ مثبت باشد، قرارداد کشک ـ تیرپل را باید بخشی از روندی بزرگتر دانست که در آن افغانستان از یک «مسئله امنیتی» به تدریج به یک «دارایی ژئواکونومیک» تبدیل میشود.
و نکته مهمتر اینکه این حضور در هنگامه کاهش توجه و تمرکز بر افغانستان و طالبان به سبب بحرانهای درهمتنیده منطقهای و فرامنطقهای (از جنگ در اوکراین تا جنگ آمریکا و اسراییل علیه ایران و مسئله ترامپ برای بازیگران جهانی و منطقهای) رخ میدهد. به دیگر سخن، طالبان میتواند ایران و منطقه را در آیندهای نزدیک با تعاملات پیدا و پنهانی که از یک سال گذشته تقویت شده، غافلگیر کند.
اهمیت زمانبندی قرارداد عربستان
زمان وقوع این قرارداد شاید به اندازه خود قرارداد اهمیت داشته باشد. جنگ میان ایران، آمریکا و اسرائیل که از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شده، در ماههای بعد اثرات قابل توجهی بر معماری انرژی منطقه گذاشته است. تردد از تنگه هرمز بهشدت مختل شده و در روزهای اخیر نیز با تشدید حملات، قیمت نفت برنت از ۱۰۰ دلار فراتر رفته است.
اهمیت این تحول برای عربستان بسیار بیشتر از بسیاری از بازیگران دیگر است. عربستان یکی از بزرگترین صادرکنندگان انرژی جهان است، اما بخش مهمی از معماری صادرات انرژی خلیج فارس در نهایت به امنیت مسیرهای دریایی وابسته است. جنگ ایران نشان داده است که امنیت تولید انرژی با امنیت صادرات انرژی یکسان نیست. حتی اگر نفت در عربستان تولید شود، اختلال در مسیرهای دریایی میتواند ارزش عملی آن را کاهش دهد. از همینروی الگوهای جدید برای تأمین تضمینهای دسترسی امن به انرژی در حال شکلگیری و آزمون است.
به همین دلیل، در ماههای گذشته کشورهای خلیج فارس بهطور جدیتر به دنبال مسیرهای جایگزین برای انتقال و صادرات انرژی بودهاند. عربستان در حال بررسی و توسعه مسیرهایی برای انتقال نفت به سواحل دریای سرخ است و امارات نیز ظرفیت خط لوله خود به فجیره را افزایش میدهد. هدف این روند کاهش آسیبپذیری در برابر تنگه هرمز است.
در چنین محیطی، ورود سرمایه سعودی به افغانستان را نباید بهصورت مکانیکی نتیجه جنگ ایران دانست؛ هیچ شواهدی وجود ندارد که قرارداد دلتا مستقیماً برای دور زدن هرمز طراحی شده باشد؛ اما جنگ، ارزش استراتژیک تنوعبخشی جغرافیایی و ایجاد گزینههای جدید انرژی را افزایش داده است. این همان محیطی است که در آن پروژههای انرژی در جغرافیای خارج از خلیج فارس میتوانند اهمیت بیشتری پیدا کنند.
نکته مهم دیگر، داشتن نگاه بلندمدت به این «حضور» در افغانستان است. اگر جنگ و مسئله ایران را از دایره تحلیل خارج کنیم؛ سوال کلیدی این خواهد بود: حضور آمریکا و عربستان (در نمایه پیدای آن: انرژی) در افغانستان برای ایران، چین، روسیه و منطقه به چه معناست؟ نمایههای دیگر در چه حوزههایی خود را نشان خواهند داد!
افغانستان؛ از منبع انرژی به «گزینه ژئوپلیتیکی»
منابع نفت و گاز افغانستان در مقایسه با ذخایر عظیم خلیج فارس آنقدر بزرگ نیستند که بتوانند معادله جهانی انرژی را تغییر دهند. بنابراین اگر اهمیت قرارداد را فقط بر اساس حجم ذخایر بسنجیم، احتمالاً موضوع را بیش از حد بزرگ کردهایم.
ارزش افغانستان در جای دیگری است: و آن جغرافیاست.
افغانستان میان آسیای مرکزی و جنوب آسیا قرار دارد و میتواند محل اتصال منابع انرژی آسیای مرکزی به بازارهای پاکستان و در صورت فراهم شدن شرایط، بازارهای بزرگتر جنوب آسیا باشد.
اگر اکتشاف کشک ـ تیرپل موفق شود و پروژههای انتقال انرژی نیز پیش بروند، غرب افغانستان میتواند از یک منطقه مرزی به بخشی از یک شبکه انرژی و زیرساخت منطقهای تبدیل شود.
بنابراین قرارداد ۲۰۰ میلیون دلاری را باید بهعنوان نوعی ورود اولیه دید. سرمایهگذار در مرحله نخست سرمایه نسبتاً محدودی را وارد میکند، منابع را ارزیابی میکند، اطلاعات زمینشناختی به دست میآورد، روابط سیاسی و اقتصادی ایجاد میکند و سپس درباره سرمایهگذاریهای بزرگتر تصمیم میگیرد. در این چارچوب، اهمیت واقعی قرارداد نه «۲۰۰ میلیون دلار»، بلکه امکان باز شدن مسیر برای سرمایهگذاریها و زیرساختهای بعدی است.
ورود عربستان؛ نفوذ سیاسی یا تنوعبخشی اقتصادی؟
در مورد عربستان باید از دو افراط در تحلیل پرهیز کرد.
یک برداشت افراطی این است که قرارداد را مستقیماً به دولت عربستان نسبت دهیم و آن را بخشی از یک پروژه رسمی ریاض برای تسلط بر افغانستان بدانیم. برای چنین ادعایی شواهد کافی وجود ندارد. دلتا اینترنشنال یک شرکت سعودی است و برای نسبت دادن فعالیت آن به سیاست رسمی دولت سعودی باید شواهد بیشتری در مورد مالکیت، تأمین مالی و ارتباطات حاکمیتی آن در اختیار داشت. برداشت افراطی دیگر این است که چون شرکت خصوصی است، بنابراین پروژه هیچ اهمیت سیاسی ندارد. این نیز دقیق نیست.
در محیطهایی مانند افغانستان، سرمایهگذاری در انرژی خود میتواند مولد نفوذ سیاسی باشد. شرکت خارجی برای اجرای پروژه به امنیت، زمین، مجوز، نیروی انسانی، مسیرهای انتقال و روابط مستمر با زمامدار نیاز دارد. در نتیجه یک قرارداد انرژی میتواند شبکهای از روابط ایجاد کند که در نهایت به نفوذ اقتصادی و سپس سیاسی تبدیل شود. بنابراین بهتر است از تعبیر «نفوذ ژئواکونومیک» استفاده کنیم، نه «نفوذ سیاسی مستقیم». حایز توجه آنکه، عربستان پیشتر و در دوران جهاد نیز تقریبا با همین ساختار در افغانستان و پاکستان ریشه دواند. سرمایه خصوصی، شکلگیری روابط مستحکم و تضمینشده با شخصیتهای کلیدی و در نهایت تضمین دسترسی به تصمیم و جغرافیا !
همچنین، جذابیت افغانستان برای عربستان را باید در سه سطح دید:
نخست، تنوعبخشی جغرافیایی؛ جنگ ایران نشان داده است که تمرکز بیش از حد بر یک مسیر انرژی چه هزینههایی دارد. بازار انرژی اکنون بیش از گذشته به سمت شبکههایی میرود که در آنها مسیرهای جایگزین، ذخایر متنوع و انعطاف جغرافیایی ارزش بیشتری پیدا میکنند. گزارشهای اخیر درباره تلاش واردکنندگان بزرگ برای متنوع کردن منابع نفتی خود نیز همین روند را نشان میدهد؛ اختلال در مسیرهای خاورمیانه باعث شده کشورهایی مانند ژاپن، کره جنوبی و هند به سمت منابع آمریکایی و آفریقایی نیز حرکت کنند.
دوم، جستوجوی بازارها و فرصتهای جدید سرمایهگذاری؛ افغانستان هنوز یک بازار پرریسک است، اما دقیقاً به همین دلیل برای سرمایهگذارانی که بتوانند ریسک را مدیریت کنند، امکان ورود زودهنگام به بخشهایی مانند انرژی، معدن و زیرساخت فراهم میکند.
سوم، موقعیت افغانستان در معماری آسیای مرکزی ـ جنوبی؛ اگر افغانستان به مسیر انتقال انرژی و کالا تبدیل شود، حضور اقتصادی در آن کشور میتواند در بلندمدت ارزش بسیار بیشتری از خود میدان گازی داشته باشد.
بنابراین احتمالاً هدف را نباید «دسترسی عربستان به گاز افغانستان» بهتنهایی دانست؛ بلکه باید آن را ترکیبی از سرمایهگذاری، موقعیتیابی، تنوعبخشی و ایجاد و خلق پنجره فرصتهای ژئواکونومیک دانست.
زلمی خلیلزاد؛ مهمترین ابهام پرونده
در میان تمام عناصر این ماجرا، حضور زلمی خلیلزاد شاید از خود قرارداد مهمتر باشد. وزارت معادن طالبان صراحتاً اعلام کرده که مراسم امضای قرارداد در حضور خلیلزاد برگزار شده است؛ اما این نخستین حضور او در این پرونده نیست. در اکتبر ۲۰۲۵ نیز خلیلزاد در دیدار مدیرعامل دلتا با عبدالغنی برادر حضور داشت؛ دیداری که موضوع آن سرمایهگذاری در حوزه نفت و گاز و توسعه خطوط لوله بود.
بنابراین، آنچه اهمیت دارد «تداوم حضور» او است، نه صرفاً عکس حضور او در مراسم امضا. با این حال و علیرغم اعلام رسمی وزارت خارجه آمریکا مبنی بر اینکه این حضور «رسمی» نبوده بااینحال، تجربه سالیان اخیر گواه از آن دارد که «خلیلزاد» بیش از آنکه بازی آشکار را نمایش دهد؛ گواهی است بر وجودِ بازی پنهان در آن عرصه جغرافیایی. از اینرو، اهمیت این حضور و این قرارداد برای جمهوری اسلامی ایران آنهم در این هنگامه دوچندان میشود.
نکته حایز اهمیت دیگر، ویژگی منحصر به فرد خلیلزاد یعنی سرمایه ارتباطی اوست. او هم طالبان را میشناسد، هم سابقه مذاکره با آنها را دارد، هم ساختار سیاسی آمریکا را میشناسد و هم در پروندههای اقتصادی و انرژی افغانستان سابقه داشته است. بنابراین میتواند برای یک پروژه خارجی نقش تسهیلکننده دسترسی، انتقال پیام، کاهش اصطکاک سیاسی و ایجاد اعتماد میان طرفها داشته باشد؛ حتی بدون آنکه نماینده رسمی هیچ دولتی باشد. این نقش در ادبیات دیپلماسی بهمراتب دقیقتر از عنوان «نماینده آمریکا» است.




