صورت و سیرت پیامبر(ص)؛ مروری کوتاه بر سیمای پیامبر در معراج‌نامه‌های شاعران فارسی‌زبان

به بهانه این مناسبت، نگاهی گذرا می‌افکنیم به گوشه‌ای از سیمای پیامبر اسلام در معراج‌نامه‌های شاعران فارسی‌زبان و با درنگی بیشتر بر دریافت مولانا جلال‌الدین محمد بلخی از این واقعه.

شاعران خوش‌ذوق فارسی‌زبان درباره شخص شخیص پیامبر اسلام، ذوق بسیار به خرج داده‌اند و هر یک به فراخور طبع و دریافت خویش، در این مقوله سخن گفته‌اند. این ذوق‌آزمایی، گذشته از قصاید مدحی، معمولاً در آغاز دیوان‌های عاشقانه و حماسی شاعران نیز جلوه کرده است. شاعران بزرگ زبان فارسی در دیباچه دیوان‌های خود، پس از بیان مدح خداوند، به نعت رسول می‌پرداخته‌اند و برخی از آنان که نازک‌خیال‌تر بوده‌اند و مجال جولان و طبع‌آزمایی بیشتری می‌خواسته‌اند، به مسئله معراج رسول نیز عطف توجه کرده و در این موضوع حیرت‌انگیز و عقل‌سوز، داد سخن داده‌اند.

معراج پیامبر، البته، از روزگار نخست تا به امروز، همواره محل تأمل و تدبر اهل اندیشه و عرفان بوده است. شاعران فارسی‌زبان نیز از جنبه‌های گوناگون به این موضوع نظر کرده‌اند. مسئله معراج، از نظر درون‌مایه و عناصر داستانی، در ساحت‌های مختلف مورد توجه شاعران بوده است؛ از مکان آغاز این سفر تا وسیله سفر، همسفران، مشاهدات گوناگون و نیز غایت آن. هر یک از شاعران، به تناسب فکر و دریافت خویش، بر یکی از این عناصر درنگ کرده و مجال سخن را در همان مسیر بسط داده است.

اما یکی از درون‌مایه‌های مهم معراج پیامبر، همسفری ایشان با انیس و جلیس همیشگی‌اش، جبرئیل امین، بوده است. بر طبق نقل سیره و تفسیر، که در شعر شاعران نیز بازتاب یافته، در این سفر روحانی ـ جسمانی، پیامبر به همراهی جبرئیل به مرتبه یا مکانی می‌رسد که جبرئیل از رفتن بازمی‌ماند؛ حال آنکه پیامبر هنوز گرم رفتن است. در همین نقطه است که برخی از شاعران درنگ کرده‌اند و از این دریای عمیق، گوهرهایی ارزشمند فراچنگ آورده و پیش چشم ما نهاده‌اند.

نظامی این لحظه را چنین به تصویر می‌کشد:

از حجله عرش برپریدی

هفتاد حجاب را دریدی

تنها شدی از گرانی رخت

هم تاج گذاشتی و هم تخت

(نظامی)

در دیدگاه حکیم نظامی، این تنها شدن و بی‌رقیب شدن پیامبر به مرحله‌ای می‌رسد که:

همسفرانش سپر انداختند

بال شکستند و پر انداختند

بیشتر بخوانید:  کنگره چهاردهم پُستی آسیا؛ هیئت سه‌نفره افغانستان عازم بانکوک شد

یا:

بدان پرندگی طاووس اخضر

فکند از سرعتش هم بال و هم پر

(نظامی)

اما شاعران عارف‌مسلک فارسی، این مقام را فرصتی مناسب برای تحلیل‌های معنوی و عرفانی خود یافته‌اند. جناب عطار نیشابوری، در بیان علت بازماندن همراهان از این سفر، چنین گفته است:

تو ای روح‌الامین پیش جنابی

که شد پیغمبران را زهره آبی

چرا چندین غم شهپر گرفتی

که بانگ «لو دنوت» درگرفتی

(عطار)

عارف بزرگ دیگری، در تعلیل این ماجرا، گفته است:

فرشته گرچه دارد قرب درگاه

نگنجد در مقام «لی مع‌الله»

چو نور او ملک را پر بسوزد

خرد را جمله پا و سر بسوزد

(شبستری)

هرچند در میان معراج‌نامه‌های زبان فارسی، تا کنون کسی در زیبایی بیان و نکته‌پردازی به پایه حکیم نظامی گنجوی نرسیده و مقام او همچنان محفوظ است، نمی‌توان انکار کرد که در تصویر لحظه بازماندن جبرئیل امین، شاید دلنشین‌ترین و فصیح‌ترین سخن از آن سعدی شیرازی باشد.

سعدی در بوستان فصلی در ستایش پیامبر دارد که در آن از معراج و، به‌ویژه، از صحنه بازماندن جبرئیل امین، این‌گونه داد سخن می‌دهد:

شبی برنشست از فلک برگذشت

به تمکین و جاه از ملک درگذشت

چنان گرم در تیه قربت براند

که در سدره جبرئیل از او باز ماند

بدو گفت سالار بیت‌الحرام

که ای حامل وحی برتر خرام

چو در دوستی مخلصم یافتی

عنانم ز صحبت چرا تافتی

بگفتا فراتر مجالم نماند

بماندم که نیروی بالم نماند

اگر یک سر موی برتر پرم

فروغ تجلی بسوزد پرم

(سعدی)

اما سخن را با تعبیر و تفسیر جناب مولانا به پایان می‌بریم؛ سخنی که در تحلیل امور روحانی، از توصیف و فصاحت صرف فراتر می‌رود و به جان کلام و ژرفای معنی فرو می‌رود.

مولانا در انتهای دفتر چهارم مثنوی، هنگامی که از مقام معنوی پیامبر اسلام سخن می‌گوید، میان صورت مادی و بشری پیامبر و سیرت الهی و روحانی او مقایسه‌ای درخور تأمل می‌کند. مولانا معتقد است که عموم مردم در دوران‌های گوناگون، بیشتر سیمای ظاهری پیامبران را دیده‌اند و به همین علت، در پی انکار آنان برآمده‌اند. استدلال این جماعت همواره این بوده است که پیامبران نیز مانند ما بشرند و اسیر خورد و خواب. این شیوه نگرش و داوری، بر بنیاد ظاهر، یکی از آفاتی بوده که، به قول مولانا، هیچ‌گاه دست از سر فرزندان آدم برنداشته و همواره موجب گمراهی آنان شده و خواهد شد. مولانا این خصیصه را «صورت‌پرستی» می‌نامد.

بیشتر بخوانید:  حذف رشته‌های حقوق و علوم سیاسی از دانشگاه‌های خصوصی؛ سخنگوی طالبان تأیید کرد

بر پایه چنین تحلیلی است که مولانا سری به داستان معراج پیامبر می‌زند. او در آغاز ماجرا نقل می‌کند که پیامبر اسلام از جبرئیل می‌خواست:

مصفی می‌گفت پیش جبرئیل

که چنانکه صورت توست ای خلیل

مر مرا بنما تو محسوس آشکار

تا ببینم مر تو را نظاره‌وار

اما جبرئیل می‌گفت: تو طاقت دیدن مرا نداری؛ زیرا حواس آدمی ضعیف و کم‌توان است. پیامبر، با این همه، اصرار داشت که خود را به من بنمای تا این تن من دریابد که حواس جسمانی آدمی تا چه اندازه ضعیف و ناتوان است. جبرئیل سرانجام اطاعت می‌کند:

چون که کرد الحاح، بنمود اندکی

هیبتی که که شود ز او مندکی

شهپری بگرفته شرق و غرب را

از مهابت گشت بی‌هوش مصطفی

بعد از نقل این ماجرا، مولانا به تعلیل آن می‌پردازد. او می‌گوید آنکه بی‌هوش شد، همان صورت مادی و جسمانی مصطفی بود؛ همان صورتی که عموم مردم مکه او را با آن سیما و صورت در کوچه‌ها می‌دیدند و به خود اجازه جسارت می‌دادند. جسم پیامبر از مشاهده جبرئیل دچار هراس شد، اما روح محمد همان بود که در ماجرای معراج، عظمتش حتی از جبرئیل نیز فراتر می‌رفت. اینجاست که آن ابیات بی‌مانند مثنوی در میان می‌آید:

احمد ار بگشاید آن پر جلیل

تا ابد مدهوش ماند جبرئیل

پس از آن، مولانا به داستان معراج و بازماندن جبرئیل می‌پردازد:

چون گذشت ز سدره و مرصدش

وز مقام جبرئیل و از حدش

گفت او را: هین بپر اندر پی‌ام

گفت: رو رو، من حریف تو نیم

باز گفت او را: بیا ای پرده‌سوز

من به اوج خود نرفتم هنوز

گفت: بیرون حد ای خوش‌فر من

گر زنم پری، بسوزد پر من

(مولانا)

نکته پایانی سخن اینکه امیدوارم امت این پیامبر بزرگ نیز از صورت‌پرستی و ستایش صورت‌ها رهایی یابد و از ظاهر به باطن، از صورت به سیرت و از نام به حقیقت محمدی دست یابد.

لینک کوتاه: https://iraf.ir/?p=135928
اخبار مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب
پر بازدیدترین ها