فروپاشی جمهوریت؛ چرا مدل غربی توسعه در افغانستان شکست خورد؟

هنگامی که گوشی موبایل خود را به‌روزرسانی می‌کنیم، انتظار داریم که با نسخه‌ای جدیدتر، کارآمدتر و پیشرفته‌تر مواجه شویم. این انتظار، ریشه در باورِ خطیِ پیشرفت دارد که گمان می‌کند هر تغییری، به‌طور خودکار به معنای بهبود و ترقی است. با این حال، درست در لحظهٔ پایان به‌روزرسانی، ناگهان متوجه می‌شویم که برخی از برنامه‌های قدیمی و آشنا حذف شده‌اند و در مقابل، برنامه‌های ناآشنایی جای آن‌ها را گرفته‌اند؛ سردرگمی‌ای که نه‌تنها در فضای مجازی، بلکه در بستر جوامعی که در مسیر توسعه‌ وارداتی گام برمی‌دارند، به‌خوبی قابل‌ لمس است.

از جامعه‌ای سخن می‌گوییم که در مسیر توسعه، ناگهان خود را با نسخه‌های آماده‌ای مواجه می‌بیند که بدون توجه به بافت تاریخی، فرهنگی و اجتماعی آن، از غرب وارد می‌شوند. این توسعه، فقط ساختن کارخانه، اتوبان و پل نیست؛ بلکه دی‌ان‌ای روابط انسانی را دگرگون می‌کند، پیوندهای مبتنی بر محبت و رفاقت را به تراکنش‌های مالی و سودمحور تبدیل می‌نماید و حتی کرامت انسانی را به میزان تولید و سود گره می‌زند. این‌جا دقیقاً همان سردرگمیِ پس از به‌روزرسانی رخ می‌دهد؛ جایی که هویت‌های قدیمی حذف و ارزش‌های نوظهوری جایگزین می‌شوند که با روح جامعه بیگانه‌اند.

چراییِ اختصاص این نگاهِ توسعه‌ایِ تقلیدی به جوامع شرقی
با وجود تفاوت‌های عمیق فرهنگی، سیاسی و جغرافیایی، چرا کشورهای در حال توسعه همچنان نسخه‌های غربی را بدون تغییر پیاده می‌کنند؟ پاسخ را باید در مفهوم «توسعه‌ خطی» جستجو کرد. در این پارادایم، توسعه به‌مثابهٔ مسیری واحد و همگانی تصور می‌شود که همهٔ جوامع باید از آن عبور کنند؛ غافل از اینکه توسعه همچون هشت‌پایی است که یک پایش در اقتصاد، دیگری در فرهنگ، یکی در سیاست و دیگری در جغرافیا قرار دارد. ارائهٔ یک نسخهٔ واحد برای همهٔ کشورها، مانند بردن ماشین مناطق گرمسیری به قطب شمال است که نتیجتاً از کار می‌افتد. نمونهٔ بارز این خطا، افغانستان پس از سال ۲۰۰۱ است که با ورود نیروهای غربی، نسخه‌های ازپیش‌تهیه‌شده‌ای تحمیل شد که هیچ‌گونه سنخیتی با ساختار مذهبی و تاریخی افغانستان نداشت.

بیشتر بخوانید:  پنج سال سدسازی بی‌وقفه طالبان؛ از کجکی تا بخش‌آباد و پرسش‌های بی‌پاسخ درباره حق‌آبه هیرمند

توسعهٔ تقلیدی نه‌فقط ناکارآمد، که خطرناک است
یکی از لایه‌های پنهان این گونه توسعه، تأثیر آن بر کرامت انسانی و عدالت اجتماعی است. در جامعه‌ مدرن غرب‌زده، به یک خانم خانه‌دار برچسب «بیکار» می‌زنند، در حالی‌که او ستون عاطفی و ثبات‌بخش خانواده است؛ در مقابل، به زنی که در شرکت کار می‌کند، صرفاً به‌دلیل ورود به چرخه‌ پول، ارزش بیشتری داده می‌شود. این تغییر، کرامت را از اخلاق جدا کرده و به کمیتِ سود گره زده است. در افغانستان با حدود تقریبی ۴۰ میلیون جمعیت و تنوع مذهبی بالا، این الگوهای تحمیلی نتوانسته توسعه ایجاد کند.

تضادِ شگفت‌انگیز در برنامه‌های توسعه‌ افغانستان
در بررسی سه سند راهبردی توسعه در افغانستان، تضادی عمیق دیده می‌شود. برنامهٔ استراتژی انکشاف ملی (۲۰۰۸-۲۰۱۳) با تأکید صرف بر رشد اقتصادی و نهادسازی، از پیچیدگی‌های سیاسی و امنیتی غافل بود. برنامهٔ چارچوب ملی صلح و انکشاف (۲۰۱۷-۲۰۲۱) با گذار به رویکردهای انسانی و مشارکتی قدمی به‌جلو برداشت، اما در عمل با موانع ساختاری چون فساد سیستمی و جنگ‌سالاری مواجه شد. و در نهایت، برنامهٔ گفت‌وگو و توسعهٔ انطباق‌پذیر (۲۰۲۱-۲۰۲۵) با امید به صلح نوشته شد، اما در همان سال انتشار با فروپاشی نظام سیاسی، بی‌اعتبار گردید. این شکست‌ها نه به‌دلیل ضعف در طراحی، بلکه به‌خاطر نادیده‌گرفتن این حقیقت بود که توسعه، پروژه‌ای فنی و خطی نیست، بلکه فرآیندی عمیقاً سیاسی، اجتماعی و تاریخی است.

از توسعه‌ تقلیدی تا توسعه‌ بومی
برخلاف نگاه خطی به توسعه، تجربهٔ افغانستان نشان می‌دهد که هر برنامه‌ای که بدون مشارکت واقعی مردم، عدالت و توجه به تنوع فرهنگی تدوین شود، محکوم به شکست است. این شکست، یک اردوی تمرینی برای بازاندیشی در مفهوم توسعه است. جوامع در حال توسعه باید ظرفیت روانی و فکری خود را برای بازتعریف توسعه بر اساس نیازهای بومی ارتقا دهند؛ توسعه‌ای که نه کرامت انسانی را فدای سود کند، نه هویت جمعی را قربانی تقلید کورکورانه نماید و نه نیمی از جمعیت را از صحنه حذف کند.

بیشتر بخوانید:  نشست تجاری «سرخان‌دریا–چین»؛ طالبان خواهان سرمایه‌گذاری چین و ازبکستان شد

تحکیم بنیان اجتماعی در عصر توسعه‌ تحمیلی

در پاسخ به این پرسش که چگونه می‌توان از شکست برنامه‌های توسعه جلوگیری کرد، باید گفت که هرگونه مداخلهٔ توسعه‌ای باید با مشارکت مردم، توجه به ساختارهای قدرت محلی، احترام به تنوع مذهبی و فرهنگی و تقویت هم‌بستگی اجتماعی همراه باشد. توسعه‌ای که این اصول را نادیده بگیرد، نه‌تنها پیشرفت ایجاد نمی‌کند، بلکه مانند به‌روزرسانی ناهماهنگ، سیستم را از درون دچار اختلال می‌سازد. تجربهٔ افغانستان برای دیگر کشورهای در حال توسعه، درس بزرگی است که توسعه بدون عدالت و پیشرفت بدون مشارکت واقعی مردم، نه فقط ناممکن، که بسیار خطرناک است و کشور را به‌سوی نابودی می‌کشاند.

نتیجه‌گیری
به این نتیجه می‌رسیم که توسعه، یک سیستم پیچیدهٔ انسان‌سازی، شبکه‌سازی اجتماعی و تمرین برای آینده‌ای است که بر اساس ظرفیت‌های درونی هر جامعه شکل می‌گیرد. این فرآیندی خالصانه و بومی است که قوانین تقلید کورکورانه را به‌چالش می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه یک جامعه می‌تواند با تکیه بر هویت، تاریخ و مشارکت مردمی، به نقشه‌راهی برای ساختن تمدنی نوین دست یابد.

اما مهم‌ترین دستاورد این بازاندیشی، ارائهٔ راهکاری عینی برای بحران هویت در جوامع در حال توسعه است. در جهانی که با وجود انبوهی از الگوهای وارداتی، جوامع روزبه‌روز از اصالت خود فاصله می‌گیرند، فرمول توسعه‌ی بومی – یعنی تکیه بر دانش محلی، عدالت اجتماعی، مشارکت همگانی و احترام به تنوع فرهنگی – می‌تواند پادزهر قدرتمندی برای این بحران عمیق باشد. توسعه، معماری اجتماعی‌است که نه بر اساس نقشه‌های کاغذی بیگانگان، که بر اساس نقشهٔ عشق، هویت و ایثار در قلب‌های مردم حک می‌شود و این، بزرگ‌ترین درس آن برای جهان معاصر است. برای تحقق کامل این الگو، نیاز به نگاهی توأم با دانش بومی و معنویت است تا بتوان از این ظرفیت عظیم انسانی، برای ساختن تمدنی مبتنی بر عدالت و هم‌دلی بهره برد.

لینک کوتاه: https://iraf.ir/?p=134314
اخبار مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب
پر بازدیدترین ها