اگر تفاوتهای آوایی یا گویشی معیار استقلال زبان باشد، نه تنها فارسی، بلکه خود گونههای مختلف گفتار هزارگی نیز باید به چندین «زبان» مستقل تقسیم شوند؛ زیرا میان هزارگی مناطق بامیان، دایکندی، غزنی، ارزگان، جاغوری، غور، بدخشان،کویته و دیگر مناطق نیز تفاوتهای آشکار آوایی و واژگانی وجود دارد. روشن است که هیچ زبانشناسی چنین نتیجهای را نمیپذیرد.
در زبانشناسی، استقلال یک زبان بر پایه مجموعهای از شاخصها سنجیده میشود، نه بر اساس تفاوت لهجهها. ساختار دستوری، نظام صرف و نحو، هسته اصلی واژگان، پیشینه تاریخی، سنت مکتوب، میزان فهم متقابل و سیر تحول زبانی، از مهمترین معیارهای تشخیص یک زبان مستقل به شمار میروند. به همین دلیل، زبانهایی مانند انگلیسی، عربی، اسپانیایی و چینی، با وجود برخورداری از گونههای گفتاری بسیار متفاوت، همچنان یک زبان محسوب میشوند یا در مواردی که عنوان «زبان» برای گونههای مختلف به کار میرود، این امر تنها به تفاوت آوایی محدود نیست، بلکه مجموعهای از عوامل تاریخی، ساختاری، سیاسی و هویتی در آن نقش دارد.
بر همین اساس، هزارگی یکی از گونهها یا گویشهای زبان فارسی است؛ گویشی ارزشمند با ویژگیهای آوایی و واژگانی خاص خود که بخشی از میراث مشترک زبان فارسی است نه یک زبان مستقل. البته که پاسداری از این میراث، ثبت واژگان، تقویت ادبیات شفاهی و توجه به نیازهای فرهنگی گویشوران آن، ضرورتی انکارناپذیر است؛ اما این ضرورت، الزاماً به معنای تعریف آن به عنوان یک زبان مستقل نیست و نباید باشد. پیامد چنین کاری جداشدن از دریایی بیکران فارسی و دورافتادن از سرمایهی بی بدیل نیاکان ماست.
مسئله اصلی آن است که هر نامگذاری زبانی، تنها یک تصمیم زبانی نیست؛ بلکه پیامدهای اجتماعی، حقوقی، فرهنگی و سیاسی نیز به دنبال دارد. هنگامی که یک گویش به عنوان «زبان مستقل» معرفی میشود، مرزی هویتی میان آن و زبان مادر شکل میگیرد؛ مرزی که به مرور زمان میتواند به جدایی در نظام آموزشی، تولیدات فرهنگی، ادبیات، رسانه و حتی حافظه تاریخی بینجامد. از همین رو، در جامعهشناسی زبان بارها تأکید شده است که سیاستهای زبانی میتوانند مسیر شکلگیری هویتهای جدید را هموار کنند.
تجربه «دری» و «فارسی» نمونهای قابل تأمل برای این قصه نیز است. بسیاری از پژوهشگران این دو را دو نام برای یک زبان با گونههای معیار متفاوت میدانند، اما تفکیک رسمی این نامها در برخی ساختارهای سیاسی و اداری، خصوصا سیاستهای معیوب و غیرمسئولانه افغانستان، زمینهساز روایتهایی شده است که گاه بر جدایی کامل آنها تأکید کرده و میکنند. توجه اجمالی به دیروز و اکنون افغانستان همهی پیامدهای این تفاوت را روشن میسازد. نتیجه آن است که امروز بخش قابل توجهی از انرژی علمی و فرهنگی صرف اثبات پیوندهای بنیادین این دو نام شود؛ تلاشی که اگر از ابتدا مرزبندیهای غیرضروری ایجاد نمیشد، شاید اساساً نیازی به آن نبود.
از همین منظر، اگر امروز بدون پشتوانه کافی و صرفاً بر مبنای تفاوتهای گویشی، بر استقلال زبانی هزارگی اصرار شود، این احتمال وجود دارد که نسلهای آینده ناچار شوند سالها برای اثبات پیوندهای تاریخی، ساختاری و ادبی آن با زبان فارسی استدلال کنند. تجربه نشان داده است که مرزهای اداری و سیاسی، اگر استمرار یابند، به تدریج به مرزهای ذهنی، فرهنگی و سپس علمی تبدیل میشوند.
البته باید میان «پاسداشت گویش» و «استقلال زبانی» تفاوت قائل شد. حمایت از آموزش، پژوهش، تولید محتوا، ثبت فرهنگ عامه، واژگان، ادبیات و میراث شفاهی هزارگی، حقی مشروع و اقدامی ارزشمند است؛ اما این هدف، لزوماً مستلزم تعریف یک هویت زبانی مستقل نیست. نیازهای اداری، آموزشی یا رسانهای، به معنای تمایل و اراده به واگذاری اصل سرمایه زبانی نباید باشد. همانگونه که ایجاد یک اداره برای مدیریت بخشی از یک نهاد، به معنای استقلال آن بخش از کل سازمان نیست، توجه نهادی به یک گویش نیز الزاماً به معنای تبدیل آن به زبان مستقل نیست.
نباید فراموش کرد که یکی از مهمترین عوامل ماندگاری زبان فارسی در افغانستان، حضور تاریخی آن در دیوانسالاری، آموزش، ادبیات، قضا، رسانه و بروکراسی کشور بوده است. این سرمایه مشترک، متعلق به همه فارسیزبانان، از جمله گویشوران هزارگی، تاجیکی، کابلی، هراتی، بدخشانی و دیگر گونههای فارسی است. هر اقدامی که این سرمایه را به واحدهای کوچکتر تقسیم کند، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت یک مطالبه را برآورده سازد، اما در بلندمدت میتواند قدرت و انسجام این میراث مشترک را کاهش دهد.
حفظ و تقویت گویش هزارگی، ضرورتی فرهنگی است؛ اما تبدیل اختلافهای گویشی به مرزهای زبانی، تصمیمی است که پیامدهای آن تنها امروز را تحت تأثیر قرار نمیدهد، بلکه آینده هویت زبانی نسلهای بعد را نیز رقم خواهد زد. دفاع از تنوع درونزبانی، با دفاع از تجزیه زبانی یکسان نیست؛ بلکه راهبردی است برای حفظ همزمان تنوع فرهنگی و وحدت سرمایه زبانی.








