به گزارش ایراف، سیدرضا محمدی، شاعر و نویسنده افغانستانی با اشاره به گستره وارثان شاهنامه از بدخشان، پنجشیر، کاشغر، خجند، بخارا، هرات، قفقاز، سپاهان، لرستان و کردستان گفت: « در مناطق هزارهنشین، شاهنامه به شکلی دیگر زنده است. بازی کودکان، تمثیل رستم و اسفندیار است و همه زمستان در منبرها و صفهها با شاهنامهخوانی بهار میشود.»
خاطره کودکی در قلعهای سیصد ساله در غزنی
این شاعر افغانستانی خاطره خود را این گونه روایت کرد: «من که کودک بودم، قلعه سیصد ساله ما در غزنی، پشت سرش خیابانی از درختان سپیدار داشت. شاهنامهخوان با عصایی به نام توغ در دست، وسط جمعیت میایستاد و روایت میکرد. کسانی در جمعیت همکارش بودند که مجلس را گرم میکردند.»
وی افزود: «داستان سیاوش، یا داستان بیژن جایی که منیژه بعد از شکار بیژن تفاخر میکرد “منیژه منم دخت افراسیاب…”، یا داستان رودابه کابلی یا تهمینه سمنگانی، هنوز به یادم هست وقتی به بازوی سهراب، بازوبند ایرانی میبست. برای همین از کودکی عاشق سیستان و سمنگان و کابل و مازندران یا کاشغر بودم. عاشق بلخ و ری.»
محمدی با اشاره به نامهای شاهنامهای در قریه خود گفت: «نام دختران و پسران قریه ما آن زمان هنوز نامهای شاهنامه بود و اسامی عربی رایج نشده بودند.»
حمله حیدری، حمزهنامه و قصههای بومی
وی ادامه داد: «جمعهها و شبهای برات، حمله حیدری خوانی بود. ما یک شاهنامه در قلعه داشتیم که میگفتند چند صد سال عمر دارد و چند حمله حیدری که بعضی از آنها در ملک هزاره و ارزگان و ترکستان نوشته شده بودند، مثل داستان شهر چهل دنیا که در نسخه بازل مشهدی نیست. جنگ خیبر و خندق بخشی از اساطیر منطقه بودند مثل داستان شاه بربر و شاه قشمشم که هفت بند ساخته بود و اژدها در بامیان را پوست از سر کنده بود.»
این شاعر تأکید کرد: «داستان حمزهنامه هم همینطور، قهرمان زندگی رنگین ما بود و بعدها که بزرگ شدم دیدم در ترکیه و بدخشان هم به همان شکل، تبدیل به مثلهای زندگی شده که برای ما شده بود.»
شب چله، پیرزنان مختهسرا و حسرتسرا
محمدی از آیین شب چله در منطقه هزارهنشین یاد کرد: «مردان صورتک حیوانات را میپوشیدند و زنان غزل و دیدو میخواندند. پیرزنانی در قریه ما بودند که مختهسرا بودند و بعضی حسرتسرا. برای فرزندان همیشه مسافرشان شعرهایی جانسوز ساخته بودند. هنوز بیبی شیرین یادم است که میخواند: “کاشکی کوههای ایران گم موبودی / بیه بچه جانم معلوم موبودی”»
اسبدوانی، نیزهاندازی و کشتیگیری
وی از مسابقات سوارکاری، نیزهاندازی، سنگکوشور و کشتیگیری که در عروسیها یا «توی» برپا میشدند، یاد کرد و نوشت: «هنوز اسب ابلق شمشاد آغا با خالهای آبیاش گاهی در خوابم میآید که در دشت یرغه میرود. میرآغا پدر شمشاد و سکندر وعده داده بود کره این اسب را برای من بزرگ میکند. اسب بزرگ شد و مرد اما من به قریه برنگشتم.»
بیتخوانی، دمبوره و شعرهای عاشقانه
این نویسنده افغانستانی، فرهنگ هزاره را بیتخوانی فیالبداهه و داستانسرایی دو سوی دره توصیف کرد و ادامه داد: «فرهنگ هزاره، پیچه و سلسله منقش و مزین به سکههای قجری بر زلف دخترانی بود که پیراهن گل سیب داشتند، دستمال گل بادام عاشقان بود که بغل قلب خود پنهان میکردند. فرهنگ هزاره، دمبوره صفدر و آبه میرزا بود که میخواند: “چو عشق از جانب پروردگاره / مره با آخوند و ملا چه کاره” یا حسرت عاشقانه در بیتهای سید انور: “سرم را مورچه پر دار خورده… تفنگم را حسین سردار برده…”»
یکاولنگ، سید اسد دیوانه و افسانههای کهن
محمدی از تالار سرگشاده در قصر چهلبرج یکاولنگ یاد کرد که افسانههای چوگانبازیاش هنوز در ذهن مردم زنده است، «ولو قرنها قبل از تاراج خان جبار بوده». وی افزود: «قصه سید اسد دیوانه که دیوار زیر پایش حرکت میکرده و فررآد، حاکم ستمکار غزنی را با شمشیر چوبی شکست داده. مهم نبود که اینها راست هستند یا نه، مهم این بود که در کودکی ما مثل منظومه گرگ کشمیر که جد ما عسکرشاه نوشته بود و در آن از یاری سپاه اوزبیکهای میمنه برای مقابله با گرگهای کشمیر یاد کرده بود، برای ما شکوه داشت.»
قصههای لالایی و بازی شغی
وی از قصه چهلدختران و زیارت شاه توس، قصه الخاتو و احمدک بیمار، قصه ملک جمشید و ملک خورشید و عشق پسران غریب به دختران پادشاه و جادوی اکوان که سر آدم فضول را با وردی به سر یک گوزن تبدیل کرده بود، نام برد.
سپس به لالاییها اشاره کرد: «لالایی با اشتیاق بخارای شریف که مادران میخواندند: “بچه جان گریان نکن در خانه مهمان آمده / از بخارای شریف یک ماه تابان آمده…” لالایی آغی نکار که چهل شتر و چهل سوار آمده بودند برای خواستگاریاش و مادرش نمیخواست دختر نلغه خود را بدهد. قصه بازی شغی، حفظ کردن شعر حافظ برای بر سینه بود در کودکی ما.»
هزاره بودن بدون فتنه و تفرقه
محمدی با تأکید بر اینکه «هنوز هیچ کس به ما نمیگفت شما هزاره نیستید»، نوشت: «این فتنهها مثل سیاستی که میوهاش تفرقه است، هنوز حتی نهال هم نبودند، چرا که مهمترین درخت زندگی ما، درخت زردآلو بود که طعمش تا دم مرگ از دهنم نمیرود.»
این شاعر افغانستانی از گلیمهایی با طرح سرو زرتشت و چلیپای مانی یاد کرد و گفت: «ولو ما نمیدانستیم اینها متعلق به مانی و پیامبر بلخیهاست، پردههای خامک دوری شده با نقش گل نیلوفر و طاووس و خوش آمدید، یا پرده خانه ارباب شیرجان که رویش شعر بیدل نوشته شده بود. ما وقتی میگفتیم بیدل کیست؟ میگفتند این برای آدمهای خیلی بزرگ است که سالی یکی دوبار میآیند در قلا با بابهکلانت و ارباب شیرجان، شعرهایش را میخوانند. ما پنج کتاب و سعدی و دیوان حافظ و قرآن را با علاقه میخواندیم که زودتر بزرگ شویم ما را هم در مجلس بیدل راه بدهند.»
پایان یک دنیا، اما نه پایان مدیون بودن
محمدی با اندوه نوشت: «ما بزرگ شدیم، مجلس بیدل گرفتیم اما نه قلا مانده بود، نه ارباب، نه بابه کلان، نه لالایی، نه جشن و چله و برات… اما همه وجود ما به فرهنگ زیبای هزارگی مدیون است. روز فرهنگ هزاره خجسته باد، فرهنگی که در آن، زن و مرد برابر است و مدارا و عشق و شاهنامه را به ما یاد داد.»
پانوشت مهم شاعر: اصل فرهنگ است، نه افراد
این شاعر افغانستانی در پانوشت تأکید کرده است: «ولو ما هزاره نباشیم، فرهنگ ما فرهنگ هزاره است. اصل فرهنگ است نه افراد. این فرهنگ بزرگ ریشهدار که رشته پیوند ما با مردمان بسیاری در منطقه است، در حال از بین رفتن است. دوستان به جای شناسههای فرهنگی که یاد کردم به این که خودم هزاره هستم یا نیستم پرداختهاند. یک رضای شاعر چیزی از این فرهنگ کم نمیکند، اما اگر این فرهنگ پاسداری نشود و دچار زوال شود، صدها رضای شاعر دیگر نمیبالند. درباره فرهنگ و پاسداری از آن صحبت کنیم. من هر چه مرا بپندارند، خادم این فرهنگ خواهم بود.»









