۲۸ فوریه صرفا یک تاریخ برای آغاز طولانیترین تجاوز نظامی مستقیم آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران نبود؛ بلکه در عین حال، سرآغاز یک نبرد ترکیبی بود که همزمان با جبهه نظامی، در حوزه رسانه و جنگ نرم نیز به تقابل بیسابقه میان دو جبهه متخاصم منجر شد. در این میان، طرف متجاوز به دلیل تسلط بر تکنولوژی و در اختیار داشتن شبکههای عظیم اجتماعی، کانالهای ماهوارهای، شبکه جهانی اینترنت و بسترهای سایبری، تصور میکرد که با محدود کردن دسترسیهای ایران، میتواند روایت یکجانبه خود را بر افکار عمومی تحمیل کند و در نتیجه، ایران را در تمامی جبههها متحمل شکستهای تاریخی و بازگشتناپذیر کند؛ اما ایران نه تنها در جبهه جنگ سخت؛ بلکه حتی در جنگ روایتها، سازماندهی افکار عمومی و بازتاب حقایق رسانهای، دشمنانش را زمینگیر کرد.
این مهم چگونه به دست آمد؟ نظام جمهوری اسلامی که با بزرگترین درگیری نظامی از زمان تشکیل خود تا امروز روبهرو شده بود، چطور توانست بر روایتسازی دشمنانش غلبه کند، قدرت رسانهای متجاوزان را درهم بشکند، رسانهها، شبکههای اجتماعی و بسترهای آنلاین را به تسخیر خود درآورد و افکار عمومی، شبکه تحلیلگران و غولهای رسانهای را در خدمت حقیقت قرار دهد و برتری مقتدرانه خود را حتی در جنگ روایتها بر دشمن، تحمیل کند؟
این پرسش به طور ویژه در حوزه واکنش افکار عمومی و جامعه نخبگانی افغانستان در قبال تجاوز علیه ایران، قابل درنگ و تامل است؛ زیرا در رویدادی تاریخی، رسانههای فارسیزبان وابسته به آمریکا و اسراییل و رژيمهای سرسپرده آنها در منطقه که سالها روی مهندسی افکار عمومی افغانستان و ایران سرمایهگذاری کرده بودند تا برای حمایت و همراهی با چنین جنگی، آماده شوند، نه تنها مطرود و منفور شدند؛ بلکه از جانب مخاطب افغانستانی، به عنوان تریبونهای ترور و تجاوز، دستهبندی شدند و به این ترتیب، روایت ایران از جنگ تحمیلی، بیش از پیش مورد اقبال عمومی در افغانستان قرار گرفت.
تاثیرگذاری بر افکار عمومی افغانستان و پیروزی ایران در جنگ روایتها به اندازهای فراگیر و گسترده بود که حتی جریانها، چهرهها و افرادی که پیش از این، به عنوان عناصر «ضد ایرانی» در فضای رسانهای و سیاسی افغانستان، دستهبندی میشدند، در برابر متجاوزان و در کنار ایران قرار گرفتند و به این ترتیب، کارزار فشرده و پرهزینه رسانههای فارسیزبان لندنی را ناکام گذاشتند.
در ادبیات مسلط رسانهای، «قدرت روایت» همواره با «دسترسی به پلتفرم» تعریف شده است؛ به این معنا که هر بازیگری که بتواند بر زیرساختهای توزیع محتوا—از شبکههای تلویزیونی تا پلتفرمهای دیجیتال—اشراف داشته باشد، در نهایت بر ذهن مخاطب نیز مسلط خواهد شد. بر همین مبنا، طی یک دهه گذشته، با محدودسازی و حذف تدریجی شبکههای رسانهای ایران از زیستبوم رسانهای جهانی، این گزاره بهصورت ضمنی تثبیت شد که ایران در جنگ روایتها، در وضعیت «انفعال ساختاری» قرار گرفته است.
با این حال، جنگ ۲۸ فوریه واجد نشانههایی است که این پیشفرض را بهطور جدی به چالش میکشد. آنچه در این مقطع رخ داد، نه صرفاً تداوم کنش رسانهای ایران، بلکه ظهور یک چرخش دکترینال در منطق تولید و توزیع روایت بود؛ چرخشی که میتوان آن را در قالب «دکترین توزیع ناهمگن روایت» صورتبندی کرد.
۱. از پلتفرممحوری به جغرافیامحوری: جابهجایی میدان شناختی
در الگوی کلاسیک، بازیگران برای اثرگذاری، ناگزیر به ورود در یک «میدان واحد ادراکی» هستند؛ میدانی که قواعد آن توسط پلتفرمهای مسلط تعیین میشود. در چنین وضعیتی، حذف از پلتفرم، معادل حذف از میدان تلقی میگردد؛ اما آنچه ایران در این جنگ انجام داد، یک جابهجایی بنیادین بود: انتقال میدان ادراک از پلتفرم به جغرافیا.
به بیان دقیقتر، ایران بهجای تلاش برای بازگشت به یک میدان رسانهای واحد، اقدام به خلق چند میدان ادراکی موازی کرد؛ میدانهایی که هرکدام دارای منطق، حساسیت و کدهای معنایی خاص خود بودند. در این چارچوب، دیگر «روایت واحد برای همه» موضوعیت ندارد، بلکه آنچه اهمیت مییابد، همترازی روایت با بافت اجتماعی-سیاسی هر جغرافیا است.
۲. معماری چندلایه روایت: از مرکز تا پیرامون
دکترین جدید، مبتنی بر یک معماری سهلایه است:
لایه مرکزی (Core Narrative): چارچوب کلان معنا (مثلاً: تقابل با مداخله خارجی، دفاع مشروع، بازتعریف نظم منطقهای)
لایه ترجمه (Localized Adaptation): بازنویسی روایت متناسب با حساسیتهای بومی
لایه توزیع (Distributed Propagation): انتشار از طریق شبکههای محلی، بازیگران همسو و حاملهای غیررسمی
در این مدل، «کنترل» جای خود را به «هدایت» میدهد؛ یعنی مرکز، بهجای تولید مستقیم پیام، مختصات معنایی را تعریف میکند و تولید نهایی در سطح میدانهای محلی صورت میگیرد.
۳. مطالعات موردی: بازتولید روایت در جغرافیاهای کلیدی
افغانستان: فعالسازی حافظه ضدمداخله
در افغانستان، روایت ایران نه از مسیر ایدئولوژی صریح، بلکه از طریق فعالسازی حافظه تاریخی مداخله آمریکا بازتولید شد. تأکید بر «نقض حاکمیت» و «تجربه زیسته جنگ» موجب شد که روایت، با حداقل اصطکاک، در فضای اجتماعی و حتی در سطح حاکمیتی پذیرفته شود. این رویکرد به کاهش تمایل به تقابل رسمی، افزایش همدلی اجتماعی، و تضعیف سرمایه نمادین آمریکا منجر شد.
افزون بر این، پیوندهای عمیق اعتقادی، فرهنگی،، تاریخی و تمدنی نیز به افکار عمومی و جامعه نخبگانی افغانستان را به سمت حمایت از ایران و محکومیت متجاوزان، سوق داد و در رویدادی کمسابقه، تمام اقشار اجتماعی و فرهنگی این کشور را صرف نظر از ایدئولوژی سیاسی یا گرایشهای قومی و مذهبیشان در کنار ایران و در برابر آمریکا قرار داد.
عراق: شبکهسازی ادراک و همپوشانی با میدان
در عراق، روایت در قالب یک اکوسیستم شبکهای بازتولید شد؛ ترکیبی از رسانهها، گروههای اجتماعی و بازیگران میدانی. اینجا، روایت نهتنها بازنمایی واقعیت، بلکه بخشی از سازه امنیتی-اجتماعی شد.
حتی در شرایط فشار اقتصادی، این شبکه توانست سطحی از همگرایی را حفظ کند؛ این امر نشان داد که روایت، به یک زیرساخت انسجامبخش تبدیل شده است.
یمن: همارزی سرنوشت و تبدیل روایت به کنش
در یمن، ترجمه روایت به نقطه اوج خود رسید یعنی از «حمایت» به «همارزی سرنوشت». این تغییر ظریف، اما راهبردی، موجب شد که روایت از سطح ادراک عبور کرده و به کنش عملیاتی تبدیل شود.
اینجا، روایت دیگر صرفاً ابزار تبیین نیست، بلکه محرک تصمیمگیری میدانی است.
اروپا: نفوذ الگوریتمی و روایتهای سبک
در فضای غربی، ایران بهجای ورود به گفتمان رسمی، از روایتهای سبک، ویروسی و الگوریتمپسند استفاده کرد: میم، طنز، و محتوای کوتاه چندرسانهای.
این مدل، بهجای اقناع نخبگان، بر اختلال در انسجام روایت مسلط و اثرگذاری بر مخاطب خاکستری متمرکز است. به تعبیر دقیقتر، اینجا با نوعی جنگ روایت الگوریتمی مواجهیم.
۴. پارادوکس راهبردی: برونگرایی روایت، درونگرایی ارتباط
یکی از پیچیدهترین ابعاد این دکترین، همزمانی دو روند متضاد است:
در بیرون: گسترش، تکثر و سیالیت روایت
در داخل: انسداد، کنترل و کاهش دسترسی
این پارادوکس را میتوان بهعنوان نوعی تفکیک میدان ادراکی داخلی و خارجی تحلیل کرد؛ جایی که مدیریت افکار عمومی داخلی، تابع ملاحظات امنیتی، و میدان خارجی، تابع منطق رقابت روایتهاست.
۵. نتیجهگیری: از رسانه به مثابه ابزار تا جغرافیا به مثابه پلتفرم
آنچه جنگ ۲۸ فوریه آشکار کرد، صرفاً یک عملکرد موفق رسانهای نبود، بلکه نشانهای از یک تغییر پارادایم در منطق قدرت نرم است: گذار از «پلتفرم بهعنوان حامل روایت» به «جغرافیا بهعنوان بستر تولید و توزیع معنا».





