سوال: آیا تیتیپی و خط دیورند، دو معضل پاکستان در ارتباط با افغانستان هستند، یا پاکستان به دنبال عمق استراتژیک خود در کابل است؟
پاسخ: اصلِ یگانگی معضل خط دیورند، تیتیپی و عمق استراتژیک را باید در نظر داشت. مبنای اختلاف میان پاکستان و دولتهای افغانمحور کابل به سال ۱۹۴۷ برمیگردد. در آن سال، هند بریتانیایی به دو کشور جدید، هند و پاکستان، تقسیم شد. در حالی که همه کشورهای عضو سازمان ملل متحد، هر دو کشور را به عنوان کشورهای مستقل عضو جامعه جهانی به رسمیت میشناختند، نماینده افغانستان از به رسمیت شناختن کشور پاکستان خودداری کرد. معنای این امتناع این بود که دولت کابل، موقعیت خط مرزی میان افغانستان و پاکستان (که به دیورند معروف بود) را نمیپذیرفت.
هرچند هیچ یک از دولتهای افغانستان رسماً ادعا نکردهاند که اراضی آن سوی خط (به شمول شهر پیشاور که پشتونستان خوانده میشد) جزئی از افغانستان است، ولی اکثریت قریب به اتفاق کسانی که در سوی افغانستانِ خط این ادعا را مطرح میکنند، خیال «لوی افغانستان» را نیز در سر میپرورانند. در گذشته، حزب افغان ملت همین ادعا را تبلیغ مینمود و پشتونستانخواهی را جزئی از افغانیت میخواند.
اما هیچ یک از افغانهای سمت پاکستانِ خط دیورند که ادعای استقلال داشتند، ادغام با افغانستان را مطرح نکردهاند. آنها سرزمینهای شرقی خط دیورند را خاستگاه و مأمن افغانان دانسته و از نظر کمی، خود را افزونتر از طرف مقابل میدانند. خان عبدالغفارخان در ابتدا مخالف تجزیه بود، اما وقتی بحث تجزیه و همهپرسی درباره آینده صوبه سرحد پیش آمد، او تقاضا کرد که در کنار گزینههای «هند» و «پاکستان»، گزینه «استقلال» نیز گنجانده شود. چون انگلیسیها به این خواست او موافقت نکردند، او ادعای استقلالخواهی را پیش گرفت.
اما با اشغال افغانستان توسط ارتش شوروی سابق، وضعیت دگرگون شد و زمینههای اجرای نظریه «ایجاد عمق استراتژیک با ادغام افغانستان به پاکستان» قوت گرفت. اکثر رهبران جهادی مستقر در پاکستان رسماً از آن دفاع نمودند. پاکستان در جانبداری از او چنان پیش رفت که دولت تاجیکمحور کابل به رهبری برهانالدین ربانی را متمایل به هندوستان ساخت و این خود بهانهای تازه در دست نظامیان پاکستان برای تغییر رژیم در کابل بود.
با پیروزی طالبان در دور نخست، پاکستان خود را به هدف فوقالذکر نزدیک میدید، از همین رو تا حضور مستقیم نظامی در برابر جبهه مقاومت پیش رفت. پرویز مشرف، طالبان پشتون را «متحد استراتژیک پاکستان» و «اکثریت مطلق در افغانستان» خواند و سایرین (از جمله تاجیکها) را چهار تا پنج درصد دانست که برخی در پنجشیر و بقیه در هرات ساکن اند. در واقع، طالبان دوره اول کاملاً به پاکستان متکی بودند؛ آنها حتی در درون جامعه افغان (پشتون) نیز نفوذ بنیادی پیدا نکرده بودند. پیوستن فرماندهان جهادی افغان به آنها بر اثر نفوذ آیاسآی بود. طالبان در آن دوره با عده معدودی از سازمانهای تروریستی بینالمللی رابطه داشتند و غیر از القاعده و چند سازمان مخالف دولتهای آسیای مرکزی، حضور فعال دیگری نداشتند. با آنکه طالبان را سه کشور پاکستان، عربستان سعودی و امارات متحده عربی به رسمیت شناختند، در دوره دوم تنها یک کشور آنها را به رسمیت میشناسد. روابط بینالمللی طالبان خیلی گستردهتر از دوره اول است. اکثر کشورهایی که در دوره اول از جبهه متحد مخالف طالبان حمایت مالی و سیاسی میکردند، در دور دوم از طالبان حمایت کردند؛ ایران، روسیه، چین و هند از آن جمله بودند. این گستردگی روابط بینالمللی، وابستگی طالبان به پاکستان را کاهش داد و میزان فرمانبرداری آنان از افسران آیاسآی تقلیل یافت.
در دور اول، به سبب ضعف اقتدار دولت کابل، طالبان به محض ظهور توانستند در قریههای مناطق افغاننشین حضور یابند. اما در دور دوم، مخصوصاً در پانزده سال نخستین حضور نیروهای بینالمللی، آنها نمیتوانستند در داخل قلمرو افغانستان حضور علنی داشته باشند. از این رو، حضور دوامدار در مناطق قبایلی ایالات خیبرپختونخواه و بلوچستان سبب عمیقشدن پیوندهای قومی و اعتقادی آنان با گروههایی چون تیتیپی و سایر گروههای قومی گردید. بیعت تیتیپی با رهبر طالبان، این دو را به دو بال یک سازمان در دو کشور، در دو سوی خط دیورند تبدیل کرد. این امر به خودی خود نفی وجود خط دیورند و ادغام دو سوی خط در یکدیگر را تداعی میکند؛ امری که به روشنی یگانگی خط دیورند و تیتیپی را نشان میدهد.
اما عمق استراتژیک که نخستبار از سوی فرایزر تنلر، سپس از سوی جنرال حمید گل و پرویز مشرف مطرح شد، نیز ریشه در جمعیت افغانی دو سوی خط دیورند دارد. برخلاف ادعاهای مبنی بر مخالفت «افغان با پنجابی»، روابط عمیق نژادی و تاریخی میان این دو وجود دارد. خاستگاه «عنصر نخستین افغان» و خاستگاه «پکت»، پنجاب است. هیونگتسنگ چینی و راهبه مهیرای هندی، افغان را از قبایل هندی دانستهاند. زبانشناسی جدید، زبان پشتون را زبان «هندوآریایی» میداند؛ یعنی زبان مختلطی از اصل هندی و عناصر ایرانی. مطابق روایات افغانها، عنصر ایرانی با پیوند «شاهزاده حسین غوری» با «بیبی متو دختر بیت» وارد زبان و خون افغان شد. از این روست که افغانها هیچگاه خود را نهتنها ایرانی نمیدانند، بلکه همواره به دیده خصم به آن مینگرند، با زبانش دشمنی میکنند، اسطورهها و جشنهایش را خوار میدانند و به آنان تهمت کفری میزنند.
به هر حال، امید تمام کسانی که عمق استراتژیک پاکستان را در افغانستان جستهاند، به افغانهای این سوی خط دیورند نظر داشته است. هزارهها، تاجیکها، ازبکها و بلوچها که عمدهترین اقوام غیرافغان و اکثریت نفوس افغانستان هستند، هرگز نمیتوانند عمق استراتژیک پاکستان باشند. پس مسئله خط دیورند، تیتیپی و عمق استراتژیک، هر سه نامهای یک متد و صورتهای گوناگون یک مسئله هستند.
سوال: پاکستان با چه سناریوهای احتمالی جنگ با طالبان را شروع کرده است؟
پاسخ: آغازگر جنگ، طالبان هستند نه پاکستان. چنانکه گفته شد، این جنگ از همان روزهای نخست تأسیس پاکستان آغاز گردید و روابط دو کشور، فصلها و فراز و نشیبهای زیر را در بر داشته است:
· فصل نخست، یا دوره تهاجمی دولتهای افغانستان: از تأسیس پاکستان تا هجوم شوروی.
· فصل دوم، یا دوره اول تهاجم پاکستان: از هجوم شوروی تا سقوط دولت نجیب.
· فصل سوم، یا دوره کوتاه دولت مجاهدین و ادامه اختلاف به شکل دیگر.
· فصل چهارم، یا دوره دوم تهاجم پاکستان و حکمرانی اول طالبان.
· فصل پنجم، یا دوره دوم تهاجم دولتهای افغانستان (استراتژی مشترک خلیلزاد، عمران خان).
· فصل ششم، یا دوره پیروزی استراتژی مشترک خلیلزاد، عمران خان.
پنج فصل اول این روابط با پیروزی دور دوم طالبان سپری گشت. اکنون ما در فصل ششم یا دوره تهاجم استراتژیک حاکمیت افغانتبار افغانستان علیه پاکستان قرار داریم. طالبان و حامیان آنها ادعا میکنند که تیتیپی مربوط به پاکستان است و حوادثی که در آنجا رخ میدهند، هیچ تعلقی به طالبان ندارد. در حالی که حقیقت خلاف این را ثابت میکند. نهتنها گروههای طالبان و تیتیپی یک ارگان واحد و یک سازمان متحدند و ملا هبتالله در رأس هر دو قرار دارد، بلکه هر دو گروه در هر دو سوی مرز خانههای مشترک دارند. و به این حقیقت که تیتیپی در این سوی مرز نگهداری، تجهیز و مسلح میشوند، هیچ کس بیشتر از پاکستان آگاهی ندارد، چون بیگمان از هر سه نفر طالب و تیتیپی، یک نفر جاسوس آیاسآی است.
هم آغازگر اولین جنگ با پاکستان، حاکمان افغانتبار کابل بودند، هم طراح استراتژی تهاجمی کنونی، و هم مهاجمان نخستین این دوره، افغانان و حاکمان افغانتبار کابل بودند. این جنگ، جنگ رهبران سیاسی افغان با دولت پاکستان است؛ آنها لوی افغانستان میخواهند و خط دیورند را مرز نمیشناسند و برای همین آرمان میجنگند. پس این جنگ، نه جنگ افغانستان (که مسکن اقوام مختلف است)، بلکه جنگ رهبران سیاسی افغان به شمول طالبان و حامیان آنها با پاکستان است.
سوال: آیا ارتباطی میان جنگ ایران و آمریکا با جنگ پاکستان و طالبان وجود دارد؟
پاسخ: رابطه مستقیمی میان جنگ طالبان با پاکستان و جنگ ایران با آمریکا نمیبینم. در مورد اول، طالبان آغازگر جنگ هستند؛ در مورد دوم، آمریکا و اسرائیل. آیا میشود گفت که آمریکا به طالبان هدایت داد که «چون تصمیم دارم به ایران حمله کنم، تو نیز به پاکستان حمله کن»؟ یا اینکه با توجه به روابط و مناسبات حسنهای که میان ایران و طالبان وجود دارد، آمریکا به پاکستان گفته باشد که «من به ایران حمله میکنم، تو به طالبان حمله کن تا نتوانند به ایران کمک کنند»؟
با این حال، بیگمان پاکستان برای دفع حملات طالبان و شاید برای سرکوب کابل و استیصال آنها، از آمریکا کسب اجازه کرده باشد، اما نمیتوان میان این دو جنگ که هر کدام اسباب و پیشینه جداگانهای دارند، رابطه مستقیمی پیدا کرد. مخصوصاً که اکنون میبینیم برای پایان دادن به جنگ میان آمریکا و ایران، پاکستان چه نقشی ایفا کرده است. در یک جانب معادله قرار داشتن آمریکا و پاکستان را درمییابیم.
سوال: گفته میشود پاکستان از مخالفان طالبان دعوت کرده است. آیا سقوط طالبان به دست پاکستان و با مشارکت رهبران سیاسی پیشین به وقوع میپیوندد؟ پاکستان تا چه اندازه میتواند در متحد کردن جبهه ضدطالبان مؤثر باشد؟
پاسخ: طالبان تجزیه پاکستان و پاکستان سرنگونی طالبان را میخواهند.
بلافاصله پس از سلطه طالبان، فیض حمید (رئیس اطلاعات ارتش پاکستان) قهوه پیروزی را در یکی از هتلهای آن شهر نوشید و با عمران خان (صدراعظم وقت)، قریشی (وزیر خارجه) و اکثر ارکان دولت که از حزب انصاف بودند (حزب عمران خان افغانتبار بود) این پیروزی را جشن گرفتند. در این سوی خط، ظاهراً خود اشرف غنی کابل را ترک گفته بود و بسیاری از ارکان افغانتبار او نیز با او یا به طور جداگانه از کشور بیرون رفتند. اما در واقع، این رویداد ترفندی بود از جانب خبرگان سیاسی پشتون به رهبری زلمی خلیلزاد، برای حفظ و استمرار اقتدار در دست رهبران سیاسی آنان. ایشان دریافته بودند که انتخابات شفاف باعث زوال حاکمیت پشتونی بر افغانستان میشود، از این رو بهتر آن است که آن را بار دیگر به طالبان برگردانند. در این معامله، ارکان افغانتبار دولت پاکستان به رهبری عمران خان، خلیلزاد را همراهی کردند.
اما ارتش پاکستان و رهبران سیاسی غیرافغان آن کشور زمانی متوجه شدند که برخلاف ظواهر امور، اوضاع نه به نفع پاکستان، بلکه در جهت ضرر آن پیش میرود؛ اینکه رهبران مطیع و فرمانبردار طالبان، اکنون جسور و گستاخ شدهاند و تیتیپی به قانون اساسی و تمامیت ارضی پاکستان باور و احترامی ندارد، از افغانستان میآیند و با انفجار و انتحار موجب اخلال امور میگردند.
پاکستان، فرض متقاعد ساختن طالبان برای دست برداشتن از حمایت تیتیپی و سایر گروههای معاند آن دولت را از دستگیری عمران خان، قریشی، فیض حمید و سایر ارکان دولت حزب انصاف آغاز کرد. عکسالعمل خلیلزاد، رهبران طالبان، حامد کرزی و سایر حامیان طالبان در برابر این تحول، و شدت گرفتن حملات تیتیپی در نقاط مختلف پاکستان، طالبان و پاکستان را که در یک سوی معامله قرار داشتند، در مقابل هم نشاند.
پاکستان کوشید با توجیه، مذاکره و با عملیات نظامی در این سوی خط دیورند، طالبان را وادار به انصراف از حمایت تیتیپی کند، اما نتوانست آنان را متقاعد سازد. در مرحله بعدی، پاکستان از دوستان مشترک خود و طالبان خواست که با پادرمیانی خود، طالبان را تشویق به دست برداری از حمایت تیتیپی و گروههای جداییطلب بلوچ نمایند.
یکی از قویترین حربههایی که پاکستان علیه طالبان (و در واقع علیه همه ساکنان افغانستان) در دست دارد، معبرهایی است که در چند جای مرز در طول خط دیورند قرار دارند. پاکستان با بستن این معبرها، دستیابی به بازارهای آن کشور از طریق بنادر به بازارهای اروپا، آمریکا و شرق میانه را ناممکن ساخت و با این کار، گرانی و نایاب شدن محصولات را بر افغانستان و طالبان تحمیل کرد.
پاکستان زمانی وارد جنگ جدیتر با طالبان شد که بمباران نسبتاً سنگین برخی از مراکز نظامی آنان (که بعضی با جنایات نابخشودنی علیه مردم بیگناه همراه بود) آنان را زیر فشار قرار داد. اما ظاهراً این شگرد نیز پاسخ نداده است. این بار دولت چین میزبان مذاکره میان دو طرف شد، اما بدین دلیل که طالبان نمیتوانند از حمایت تیتیپی (در واقع نمیتوانند از ادعای «لر و برخواهی» که از مؤلفههای افغانیت است) دست بردارند، این میزبانی نیز سودی نداشت و فضا میان دو طرف کماکان تیره و مکدر ماند.
«لر و برخواهی» طالبان و سایر افغانان ملیگرا، تمامیت ارضی پاکستان را زیر سؤال میبرد و آن کشور را تهدید به تجزیه میکند. از این رو پاکستان نمیتواند این تهدید را نادیده بگیرد و عاملین آن را تنبیه نکند. بنا بر این، تا این جای کار، وسط مشترکی میان دو طرف دیده نمیشود. در گامهای بعدی، پاکستان دو شگرد را پیش خواهد گرفت: یکی نظامی و دیگری سیاسی. مقامات بلندپایه رادیکال و آشتیناپذیر هدف حملات هوایی جنگندههای پاکستان قرار خواهند گرفت تا آنان را وادار به ترک حمایت از تیتیپی و گروههای جداییطلب بلوچ نمایند. اقدام سیاسی پاکستان، روی آوردن به مخالفان طالبان است که در گام نخست صورت نمادین خواهد داشت و همچون اهرم فشاری علیه طالبان به کار خواهد رفت. اما اگر طالبان تن به فرمانبری ندهند، پاکستان از مخالفان حمایت نظامی خواهد کرد.
دو احتمال دیگر: اول، اگر طالبان دریابند که عزم پاکستان به سرنگونی آنان جزم است و آمریکا نیز از این تصمیم حمایت میکند، احتمال دارد که با صحه گذاشتن به مرز بودن خط دیورند و تعهد سپردن به حمایت نکردن از تیتیپی و سایر گروههای جداییطلب، خود را از استیصال حتمی نجات دهند. دوم، اینکه با فشارهای جهانی و ضربات پاکستان، جناحی از طالبان که انعطافناپذیر و مصر هستند حذف گردد و جناحی روی کار آید که گوش به فرمان اسلامآباد باشد.
سوال: آیا بدون حضور پاکستان نمیتوان در افغانستان تغییر آورد؟
پاسخ: بدون حضور پاکستان نمیتوان در افغانستان تغییر آورد. پاکستان در پنجاه سال اخیر سه بار دولتهای افغانستان را تغییر داده و به جای یکی، دیگری را آورده است: به جای دولت حزب دموکراتیک خلق افغانستان، مجاهدین؛ به جای مجاهدین، طالبان؛ به جای جمهوریت، باز هم طالبان! این رویدادهای غمبار، میزان نفوذ این همسایه نیرومند بر سرنوشت افغانستان را نشان میدهد.
آغاز نفوذ پاکستان بر مقدرات سیاسی افغانستان را کودتای سردار محمد داوود خان در سال ۱۳۵۲ (ه.ش) میدانند. رهبران سیاسی نهضت اسلامی که از ترس داوود خان به پاکستان فرار کرده بودند، بنای تأمین رابطه سیاسی (سوای روابط دولتها با یکدیگر) را با آن کشور گذاشتند. کودتای حزب دموکراتیک موجب فرار و مهاجرت دهها و صدها هزار تن دیگر به آن کشور شد و چندین حزب سیاسی در پاکستان اعلام موجودیت نموده و دفترهای خود را در آنجا گشودند. این تحولات موجب وابستگی احزاب مذکور به مقامات پاکستانی، مخصوصاً به سازمان استخبارات نظامی آن کشور گردید. از آن زمان به بعد، هیچگاه پاکستان از وجود خانه و خانوادههای رهبران دولتهای افغانستان خالی نبوده است. در حال حاضر، با آنکه طالبان با پاکستان در حال جنگ است، خانواده رهبران این گروه در پاکستان زندگی میکنند.
بسیاری از رهبران مخالف طالبان، روابط حسنهای با دولت پاکستان دارند و امیدوار به نگاه لطفی از سوی مقامات آن کشور هستند. اما باید روی این نکته انگشت گذاشت که چون استراتژی پاکستان بر حمایت از اقتدار قوم افغان بنا یافته بود، رهبران سیاسی سایر اقوام توفیق چندانی در جلب توجه آن مقامات نداشتند. این امر سبب گشته که رهبران سیاسی افغان، داشتن روابط با دولت پاکستان را حق مسلم خود دانسته و در برابر کسانی که در پی تأمین چنین رابطهای با پاکستان هستند، واکنش شدید نشان دهند.
ولی برای ایجاد تغییر در افغانستان، تأمین رابطه حسنه با کشور پاکستان امری حتمی است و این رابطه باید بر روی سه مبنای زیر استوار باشد:
الف) نه جانب افغانستان ادعای ارضی بر سرزمینهای آن سوی خط دیورند داشته باشد و نه جانب پاکستان تقاضای عمق استراتژیک بر این سوی خط.
ب) جانب پاکستان متعهد به عدم حمایت از دولت تکقومی افغانی در افغانستان باشد و همکاری علنی و روشن خود را در جهت برگردانیدن اقتدار ملی به دولتی که نماینده همه اقوام ساکن در کشور باشد، ابراز نماید.
ج) هر دو جانب متعهد به عدم حمایت از مخالفان دولتهای ملی یکدیگر باشند و پس از تأسیس دولت ملی در کابل، هیچ جانبی میزبان مخالفان دولتهای یکدیگر نباشد.
پاکستان میتواند مخالفان حاکمیت طالبان را بر اساس سه محور فوق، علیه طالبان متحد سازد.









