برای پاکستان، افغانستان هیچگاه فقط یک همسایه نبوده است. در محاسبات امنیتی اسلامآباد، افغانستان بهدلیل همجواری با مناطق پشتوننشین، رقابت با هند و اهمیت ژئوپلیتیکی مرز غربی، همواره لایهای جدانشدنی از معادله امنیت ملی به شمار میرفته است. در همین چارچوب، مفهوم «عمق استراتژیک» شکل گرفت؛ تصوری که افغانستانی همسو را بخشی از فضای امنیتی مطلوب پاکستان میدید. بازگشت طالبان به کابل در سال ۲۰۲۱، در نگاه نخست میتوانست چنین محاسبهای را تقویت کند، اما چند سال بعد نتیجه برعکس شد. طالبان دیگر یک نیروی مسلحِ وابسته به شرایط جنگی نیست، بلکه حاکمیتی است که تصمیمهایش را بر اساس بقای سیاسی، روابط خارجی، اقتصاد و ملاحظات داخلی خود اتخاذ میکند. همین تغییر ماهوی، نقطه آغاز بحران کنونی است؛ بنابراین مسئله اسلامآباد کاهشِ صرفِ نفوذ گذشتهاش در کابل نیست، بلکه از دست رفتن شرایطی است که پیشتر نفوذ را به یک مزیت امنیتی تبدیل میکرد.
طالبان؛ از اهرم نفوذ به بازیگر مستقل
واقعیت این است که طالبانِ امروز نقشی فراتر از دوره جنگ علیه دولت افغانستان دارد. این گروه هم اکنون اداره یک سرزمین، حفظ ساختار قدرت و مدیریت رابطه با همسایگان و قدرتهای منطقهای را عهدهدار است و پیوندهای پیشا ۲۰۲۱ با پاکستان دیگر به معنای تبعیت سیاسی از اسلامآباد نیست. پاکستان همچنان اهرمهای فشار سنگینی چون تجارت، گذرگاههای مرزی، حضور میلیونی مهاجران و توان نظامی را در اختیار دارد، اما داشتن اهرم با توان تعیین رفتار طرف مقابل یکسان نیست. این تفاوت در سالهای اخیر ملموستر شده است. اسلامآباد بارها اعلام کرده که آماده روابط دوستانه و توسعه تجارت با افغانستان تحت اداره طالبان است، اما توقف فعالیت گروههای مسلحی را که از خاک افغانستان علیه پاکستان اقدام میکنند، پیششرط این رابطه میداند؛ خط قرمزی که مقامات پاکستانی بارها بر آن تأکید کردهاند.
در طرف مقابل، طالبان با کلافی مواجه است که با دستور سیاسی حل نمیشود: روابط تاریخی و ایدئولوژیک میان شبکههای مسلح دو سوی مرز و هزینههای سنگینِ هرگونه برخورد سخت برای حاکمیت این گروه. بدین ترتیب، موضوع از «نفوذ بر یک گروه نیابتی» به «تعارض میان اولویتهای دو حاکمیت » تغییر یافته است.
TTP؛ نمادی از تغییر معادله
بحران تحریک طالبان پاکستان (TTP) گویاترین نشانه تحول راهبردی میان طالبان و پاکستان است. برای اسلامآباد، TTP یک تهدید امنیتی مستقیم و موجودیتی است و طالبان را متهم به پناهدادن به این گروه میکند؛ اتهامی که طالبان همواره رد کرده است.
با این حال، اهمیت TTP تنها به ماهیت عملیاتی آن محدود نمیشود، بلکه در گسلی است که میان دو طرف آشکار کرده است. پاکستان امنیت خود را در گرو محدود شدن TTP میبیند، در حالی که طالبان باید هزینه سیاسی، اجتماعی و امنیتی برخورد با شبکههایی را بسنجد که ریشه در محیط تفکر ظاهرا جهادی منطقه دارند. وجود این پیوندها لزوماً به معنای کنترل کامل TTP توسط طالبان نیست، اما نشان میدهد چرا انتظار اسلامآباد برای راهحلی سریع و یکطرفه با واقعیت پیچیدهتری روبهرو شده است.
از این منظر، پرونده TTP علت اصلی تغییر رابطه نیست، بلکه نشانهای از آن است؛ گواهی بر اینکه آنچه زمانی در نگاه پاکستان بخشی از «محیط نفوذ» پنداشته میشد، اکنون به بخشی از «محیط تهدید» بدل شده است.
چرا لحن اسلامآباد سختتر شده است؟
وقتی یک دولت احساس کند ابزارهای سنتی برای تغییر رفتار طرف مقابل کافی نیست، معمولاً به سمت افزایش هزینهها حرکت میکند. سیاست پاکستان در قبال افغانستان نیز در همین مسیر گام برداشته است. اسلامآباد با ترکیب فشار دیپلماتیک و اقتصادی، محدودیتهای مرزی و تهدید به اقدام نظامی، در پی افزایش هزینه ادامه وضعیت موجود برای کابل است، بدون آنکه کانالهای مذاکره را کاملاً مسدود کند؛ حتی اگر میانجیگری مستقیم کشورهایی مانند قطر، ترکیه و چین به نتیجه کامل نرسیده باشد. اما همین سیاست تهاجمی نیز با محدودیتهای ساختاری روبهروست. فشار اقتصادی و بستن مرزها، ترانزیت و جوامع مرزی خودِ پاکستان را متضرر میکند و اِعمال فشار بر مهاجران، موج احساسات ضدپاکستانی را در افغانستان تشدید خواهد کرد. به بیان دیگر، هر اهرم فشار، هزینهای متقابل برای اسلامآباد تولید میکند.
قدرت نظامی؛ توان ضربه، نه تضمین نتیجه
این محدودیت در حوزه نظامی از هر بخش دیگری روشنتر است. پاکستان توانایی انجام عملیات فرامرزی و حمله به اهدافی در خاک افغانستان را دارد و بارها از این ابزار تحت عنوان اقدام دفاعی علیه تروریسم استفاده کرده است، در حالی که طالبان و نهادهای بینالمللی درباره تلفات غیرنظامی و پیامدهای انسانی آن هشدار میدهند.
فارغ از اختلاف روایتها درباره اهداف و تلفات، اصل راهبردی روشن است: توان وارد کردن ضربه با توان تغییر پایدار رفتار طرف مقابل یکی نیست. حمله نظامی میتواند هدفی را منهدم کند یا هزینهای فوری بیافریند، اما اگر ریشه منازعه سیاسی باقی بماند، عملیات نظامی بهجای حل مسئله، خود به بخشی از چرخه بازتولید تنش تبدیل میشود. این همان نقطهای است که قدرت سخت با سقف کارآمدی خود مواجه میشود.
اهرمها زنده؛ بازده کاهش یافته
ریشه عمیقتر بنبست کنونی در همین کاهش بازدهی نهفته است. پاکستان ابزارهای خود را از دست نداده، بلکه فاصله میان «توان ایجاد هزینه» و «توان تولید نتیجه سیاسی» بیشتر شده است. مسدود کردن مرز یا حملات فرامرزی آسیب میزنند، اما نمیتوانند بهتنهایی محاسبات امنیتی کابل را تغییر دهند.
حاصل این وضعیت چرخهای فرسایشی است: تهدید امنیتی فشار پاکستان را میافزاید، فشار بیشتر هزینه رابطه و تنش را بالا میبرد، و تنش فزاینده، حل ریشهای مسئله امنیتی را دشوارتر میسازد. مشکل اصلی اسلامآباد فقدان ابزار نیست، بلکه افت شدید کارآمدی این ابزارهاست.
دیورند؛ گسلی قدیمیتر از TTP
در کنار بحرانهای جاری، لایهای تاریخی نیز وجود دارد که پیچیدگی اوضاع را دوچندان میکند: خط دیورند. این مرز برجامانده از دوره استعمار بریتانیا، جوامع افغان را در دو سو تقسیم کرده و همواره موضوعی حساس در روابط دو کشور بوده است. برای پاکستان، دیورند مرز بینالمللی و خدشهناپذیر کشور است، اما در گفتمان سیاسی افغانستان، این موضوع با تاریخ، هویت و تمامیت ارضی پیوند دارد. از این رو، امنیت مرز صرفاً یک مسئله فنی نیست و هر حادثه مرزی میتواند به سرعت به سطوح حاکمیتی و هویتی ارتقا یابد. وجود این لایه تاریخی سبب میشود که حتی در صورت دستیابی به توافقی احتمالی درباره TTP، اختلافات دو کشور بهکلی پایان نیابد.
چین؛ میانجیِ محدود، نه حلکننده بحران
در چنین فضایی، نقش چین پررنگتر شده است؛ نه به این دلیل که پکن کلید حل اختلاف پاکستان و طالبان را در دست دارد، بلکه به این علت که هر دو طرف با چین رابطه دارند و پکن خواهان ثبات منطقهای، امنیت مسیرهای اقتصادی (نظیر سیپک) و مقابله با تهدیدهای فرامرزی است. تماسها و رفتوآمدهای دیپلماتیک چین نشاندهنده تمایل این کشور به حفظ استقرار منطقه است، اما ظرفیت میانجیگری پکن مرز مشخصی دارد. چین میتواند طرفین را پای میز مذاکره بنشاند، اما نمیتواند به جای آنها درباره TTP، مرز دیورند یا تعریف امنیت تصمیم بگیرد. نقش چین بیشتر در مهار بحران و جلوگیری از خروج آن از کنترل معنا پیدا میکند، نه حل بنیادین اختلافات.
بنبست واقعی کجاست؟
بنبست اسلامآباد حاصل یک شکست ناگهانی یا حذف یکباره اهرمها نیست، بلکه ریشه در تغییر ساختار رابطه دارد: طالبان از یک گروه مسلح به حکومتی مستقر تبدیل شده و استقلال محاسباتی یافته است؛ این استقلال در پروندههایی مثل TTP با منافع امنیتی پاکستان برخورد کرده؛ این برخورد فشار اسلامآباد را افزایش داده؛ و افزایش فشار نیز بدون حل مسئله اصلی، هزینهسازتر شده است. در این زنجیره، TTP نشانه، حملات فرامرزی ابزار، و بستهشدن مرزها اهرم فشار است، اما علت عمیقتر، پایان رابطهای است که زمانی بر اثرگذاری یکطرفه پاکستان بر افغانستان استوار بود. مسئله امروز «از دست رفتن کامل نفوذ» پاکستان بر طالبان نیست، بلکه عدم امکان تبدیل نفوذ باقیمانده به نتیجه ملموس سیاسی است. این همان پارادوکس «عمق استراتژیک» است: جغرافیایی که قرار بود فضای امنیتی پاکستان را گسترش دهد، اکنون به یکی از پیچیدهترین پروندههای ناامنی آن تبدیل شده است.
پایان یک تصور
بحران کنونی بیش از آنکه نقطه پایان نفوذ پاکستان باشد، پایان یک تصور درباره کارکرد نفوذ است؛ این تصور که میتوان با داشتن اهرمهای کافی، رفتار افغانستان را در جهتی کاملاً پیشبینیپذیر هدایت کرد. امروز اسلامآباد همچنان توان ایجاد فشار و استفاده از قدرت نظامی را دارد، اما عدم دستیابی به نتیجه پایدار، شکاف میان «قدرت» و «نتیجه» را عمیقتر از همیشه نشان میدهد. طالبان نیز نمیتواند واقعیت همسایه شرقی خود را نادیده بگیرد؛ دو کشور با مرز، تجارت، مهاجرت و پیوندهای اجتماعی به یکدیگر گره خوردهاند، اما این وابستگی متقابل در غیاب اعتماد، به منبع دائمی اصطکاک بدل شده است. «کابوس امنیتی» دقیقاً در همین نقطه شکل میگیرد: جایی که قدرت اثرگذاری همچنان وجود دارد، اما دیگر تضمینکننده امنیت و نتیجه مطلوب اسلامآباد نیست.




