بدون تردید کاهش خشونت گسترده برای جامعهای که سالها درگیر جنگ بوده اهمیت ویژهای دارد؛ اما پایان یا کاهش جنگ، بهخودیخود نه به معنای حل مسئله سیاسی است و نه به معنای ثبات افغانستان. ثبات زمانی معنا پیدا میکند که امنیت دوام داشته باشد، قواعد اعمال قدرت قابل پیشبینی باشند و گروههای مختلف جامعه بتوانند اختلافات و مطالبات خود را از مسیر سیاست دنبال کنند، نه از مسیر زور. از این منظر، مسئله افغانستان فقط پایان جنگ نیست؛ بلکه ثبات پایدار زمانی شکل میگیرد که قدرت سیاسی از انحصار یک گروه قومی ـ قبیلهای طالبان خارج شود و اختلافات جامعه از مسیر مشارکت و سیاست، نه خشونت، مدیریت شود. پیداست که این نگاه به معنای نادیدهگرفتن واقعیت قدرت طالبان نیست. طالبان امروز قدرت مسلط در افغانستان است؛ اما میان پذیرفتن این واقعیت و پذیرفتن ساختار موجود بهعنوان تنها شکل ممکن آینده افغانستان تفاوت اساسی وجود دارد. حتی مهمتر از آن، نمیتوان فرض کرد که صرفِ ادامه تعامل با طالبان الزاماً به گشایش سیاسی یا اصلاح ساختار قدرت منجر خواهد شد.
کاهش جنگ؛ آغاز ثبات یا فقط پایان یک مرحله از بحران؟
یکی از مهمترین تغییرات افغانستان در سالهای اخیر، کاهش جنگ گسترده در مقایسه با دوره پیش از بازگشت طالبان به قدرت است. برای جامعهای که سالها هزینه سنگین درگیری مسلحانه را پرداخته، کاهش ناامنی و تلفات اتفاق کوچکی نیست؛ اما همینجا باید میان دو مفهوم تفاوت گذاشت: خاموششدن میدان جنگ و شکلگرفتن ثبات سیاسی. جنگ زمانی مسئله اصلی است که اختلافات به خشونت تبدیل میشوند؛ اما اگر خشونت کاهش یابد و اختلافات همچنان باقی بمانند، مسئله فقط از میدان جنگ به عرصه سیاست منتقل شده است. پرسش اصلی آن است که آیا ساختار سیاسی میتواند این اختلافات را در عرصه سیاست نگه دارد یا نه. از اینرو، ثبات پایدار فقط با پایینآمدن سطح درگیری سنجیده نمیشود. باید دید امنیت تا چه اندازه دوامپذیر است، قواعد قدرت تا چه اندازه قابل پیشبینیاند و آیا گروههای مختلف امکان دارند مطالبات خود را بدون توسل به زور پیگیری کنند. بنابراین، کاهش جنگ را نباید کماهمیت دانست و نه آن را پایان بحران تلقی کرد. کاهش خشونت یک دستاورد مهم است؛ اما ارزش سیاسی آن زمانی کامل میشود که به نظمی منجر شود که توانایی مدیریت اختلافات را داشته باشد. در غیر این صورت، ممکن است جنگ در مقیاس گسترده پایان یافته باشد، اما ریشههای سیاسی اختلاف همچنان باقی مانده باشند.
اختلافات سیاسی؛ مسئلهای که با حذف ناپدید نمیشود
هیچ جامعهای بدون اختلاف سیاسی، قومی، مذهبی یا اجتماعی نیست. مسئله تعیینکننده این نیست که اختلاف وجود دارد یا نه؛ مسئله این است که اختلاف از چه مسیری بیان و مدیریت میشود. اگر رقابت سیاسی، اعتراض، مشارکت و امکان تغییر قدرت وجود داشته باشد، اختلاف لزوماً به بحران امنیتی تبدیل نمیشود. اما اگر راههای سیاسی محدود یا مسدود شوند، ممکن است بخشی از اختلافات از عرصه سیاست خارج و به مسئله امنیتی تبدیل شوند. این نکته در افغانستان اهمیت بیشتری دارد، زیرا جامعه افغانستان متنوع است و تجربه چند دهه جنگ نشان داده که حذف سیاسی و منازعه مسلحانه میتوانند یکدیگر را تقویت کنند. از این منظر، ثبات نه صرفاً به معنای نبود جنگ، بلکه به معنای وجود راههایی برای حل اختلاف پیش از آنکه اختلاف به خشونت تبدیل شود است. این همان نقطهای است که ساختار قدرت اهمیت پیدا میکند. هرچه تصمیمگیری سیاسی در دایره محدودتری متمرکز شود و امکان مشارکت گروههای مختلف کاهش یابد، ظرفیت نظام برای جذب نارضایتی نیز محدودتر میشود. بنابراین مسئله افغانستان در واقع فقط این نیست که چه کسی قدرت را در اختیار دارد؛ بلکه مسئله اصلی این است که آیا قدرت امکان رقابت، نقد و تغییر مسالمتآمیز را نیز به رسمیت میشناسد یا نه.
طالبان؛ واقعیت قدرت و بنبست سیاسی
هر تحلیلی درباره افغانستان که از واقعیت قدرت طالبان عبور کند، از همان ابتدا با محدودیت روبهروست. طالبان قدرت اصلی کشور را در اختیار دارد و بسیاری از کشورها، به دلایل امنیتی، انسانی، اقتصادی و منطقهای، ناگزیر از نوعی ارتباط با آن هستند. اما این واقعیت نباید با یک واقعیت دیگر اشتباه گرفته شود: ارتباط داشتن با طالبان الزاماً به معنای وجود ظرفیت برای گفتوگوی سیاسی درباره ساختار قدرت نیست. در پنج سال گذشته، مسئله فقط این نبوده که جامعه جهانی یا کشورهای منطقه با طالبان گفتوگو کردهاند یا نه . مسئله مهمتر این است که این گفتوگوها تا چه اندازه توانستهاند طالبان را به تغییر در ساختار سیاسی، گسترش مشارکت، رعایت حقوق اساسی شهروندان یا پذیرش حقوق زنان و گروههای مختلف جامعه وادار کنند.
تجربه این سالها دستکم نشان داده است که نباید آینده سیاسی افغانستان را بر فرضِ انعطافپذیری طالبان یا آمادگی آن برای تقسیم قدرت بنا کرد. تداوم محدودیتهای گسترده علیه زنان و دختران و ادامه سیاستهایی که مشارکت آنان در آموزش، اشتغال و زندگی عمومی را محدود میکند، نمونهای روشن از فاصله میان «تعامل» و «تغییر سیاسی» است. بنابراین، تعامل با طالبان را باید یک ابزار برای مدیریت واقعیت موجود دانست، نه نسخهای برای حل مسئله سیاسی افغانستان. از این جهت ممکن است برای انتقال کمک انسانی هماهنگی صورت گیرد، درباره مرزها گفتوگو شود یا برای جلوگیری از یک تهدید امنیتی ارتباط برقرار شود؛ اما هیچیک از اینها بهخودیخود به معنای پذیرفتن ساختار سیاسی طالبان یا تأیید انحصار آن بر آینده افغانستان نیست. حتی اگر همه کشورهای منطقه و جهان با طالبان وارد تعامل شوند، این واقعیت بهتنهایی نمیتواند جای پرسش اساسی درباره آینده نظام سیاسی افغانستان را بگیرد.بنابراین مسئله نه «تعامل یا عدم تعامل» با طالبان، بلکه تفکیک تعامل عملی از پذیرش سیاسی است.
تمرکز قدرت و مسئله نمایندگی
در اینجا پرسش مهمتری مطرح میشود: چه کسانی در ساختار سیاسی افغانستان امکان اثرگذاری دارند؟ افغانستان جامعهای متنوع از نظر قومی، مذهبی، زبانی و اجتماعی است. این تنوع لزوماً منشأ بحران نیست. بحران زمانی عمیقتر میشود که بخشهایی از جامعه احساس کنند در ساختار قدرت، راه مؤثری برای مشارکت، نمایندگی یا دفاع از منافع خود ندارند.
بنابراین مسئله فقط حضور یا نبودن افراد متعلق به گروههای مختلف در حکومت نیست؛ بلکه مسئله اساسی این است که آیا آنها واقعاً در تصمیمگیری نقش دارند یا صرفاً در حاشیه ساختار قدرت قرار گرفتهاند. در مورد شیعیان و بهویژه هزارهها، این مسئله اهمیت بیشتری پیدا میکند؛ نه فقط به دلیل ترکیب مذهبی و قومی جامعه، بلکه به دلیل سابقه تبعیض و خشونتی که این گروهها تجربه کردهاند.
اگر گروهی احساس کند که از مسیرهای سیاسی نمیتواند از حقوق و منافع خود دفاع کند، نارضایتی میتواند به شکلهای دیگری بروز پیدا کند. این به معنای آن نیست که از محدودشدن مشارکت سیاسی میتوان مستقیماً وقوع جنگ داخلی یا گسترش مقاومت مسلحانه را نتیجه گرفت. چنین روندهایی به عوامل متعدد داخلی و منطقهای وابستهاند؛ اما یک خطر سیاسی روشن وجود دارد: هرچه مسیرهای غیرمسلحانه برای بیان اختلاف و دفاع از منافع محدودتر شوند، احتمال امنیتیشدن اختلافات بیشتر میشود. این مسئله فقط درباره هزارهها یا شیعیان نیست. تاجیکها، ازبکها و دیگر گروههای قومی و اجتماعی نیز بخشی از همین پرسش گستردهتر درباره نمایندگی سیاسیاند.
حکومت فراگیر؛ فراتر از ترکیب ظاهری قدرت
وقتی از ایجاد حکومت فراگیر سخن میگوییم به این معنا نیست که یک ترکیب ظاهرا متکثر از افراد برجسته و اقوام مختلف در ساختار قدرت شکل گیرد؛ به همین دلیل، بحث «حکومت فراگیر» نباید به حضور چند چهره از قومیتها یا مذاهب مختلف در ساختار حکومت تقلیل پیدا کند. اگر افراد مختلف در ساختار قدرت حضور داشته باشند؛ اما امکان واقعی اثرگذاری بر تصمیمها نداشته باشند، مسئله نمایندگی همچنان باقی است. فراگیری سیاسی زمانی معنا پیدا میکند که گروههای مختلف جامعه بتوانند در تصمیمگیری نقش داشته باشند، منافع خود را نمایندگی کنند و مطالباتشان را از راههای سیاسی پیگیری کنند. در نتیجه، مسئله اصلی ترکیب ظاهری حکومت نیست؛ مسئله، دسترسی واقعی به قدرت و امکان اثرگذاری بر تصمیمهای سیاسی است. از این منظر، «حکومت فراگیر» صرفاً یک پیشنهاد دیپلماتیک برای طالبان نیست؛ یکی از شروط حل پایدار مسئله سیاسی افغانستان است.
اگر ساختار قدرت حاضر نباشد امکان واقعی مشارکت و رقابت سیاسی را بپذیرد، فراگیرشدن حکومت صرفاً با افزودن چند فرد یا گروه به ساختار موجود اتفاق نمیافتد. در عین حال، فراگیری سیاسی نباید به معنای تحمیل یک فرمول حکومتی از بیرون افغانستان باشد. شکل آینده نظام سیاسی باید در داخل جامعه افغانستان و از مسیرهای سیاسی تعیین شود؛ اما این اصل نیز روشن است: هیچ گروهی نمیتواند صرفاً با اتکا به قدرت نظامی، ساختار امنیتی یا انحصار نهادی، حق تعیین آینده سیاسی همه جامعه را برای خود محفوظ بداند.
حقوق زنان؛ یکی از روشنترین نشانههای ساختار قدرت
حقوق زنان را نمیتوان صرفاً یکی از اختلافات دیپلماتیک میان طالبان و کشورهای غربی دانست. محدودیت در آموزش، اشتغال، رفتوآمد و حضور اجتماعی، مستقیماً بر زندگی بخش بزرگی از جامعه افغانستان اثر میگذارد؛ اما اهمیت این مسئله فقط در حوزه حقوق فردی یا اجتماعی خلاصه نمیشود.
وقتی بخش بزرگی از جامعه از مشارکت عمومی و اجتماعی کنار گذاشته میشود، ظرفیت کلی جامعه برای مشارکت در تصمیمگیری نیز محدودتر میشود. از این منظر، مسئله زنان بخشی از همان پرسش بزرگتر است: یک نظام سیاسی تا چه اندازه میتواند جامعه متنوعی را در فرآیند تصمیمگیری خود جای دهد؟ در اینجا نیز نباید مسئله را صرفاً به این امید تقلیل داد که گفتوگو با طالبان بهتدریج باعث تغییر سیاستهای آنان خواهد شد. اگر تجربه سالهای گذشته چیزی را نشان داده باشد، این است که فشار برای اصلاح، بدون وجود اهرمها و سازوکارهای مؤثر، لزوماً به تغییر سیاست منجر نمیشود. حقوق زنان در عین حال نباید فقط زمانی مطرح شود که به ابزار فشار دیپلماتیک تبدیل شود. جایگاه زنان در جامعه افغانستان مسئلهای مستقل و بخشی از حقوق اساسی شهروندان است.
تروریسم؛ مسئلهای جدا، اما مرتبط
با این حال، همه مشکلات افغانستان را نمیتوان به ساختار سیاسی و مسئله مشارکت فروکاست. تهدید گروههای مسلح و تروریستی همچنان بخشی از مسئله امنیت افغانستان است و گروههایی مانند داعش خراسان، القاعده و تحریک طالبان پاکستان را نمیتوان بدون توجه به تفاوت اهداف و ساختارهایشان در یک چارچوب واحد قرار داد.
برای افغانستان و همسایگان آن، مسئله مهم این است که خاک کشور به بستری برای سازماندهی یا فعالیت گروههایی تبدیل نشود که امنیت افغانستان یا کشورهای دیگر را تهدید میکنند. اما اینجا نیز باید میان دو مسئله تفاوت گذاشت: مبارزه با تروریسم و حل مسئله سیاسی افغانستان یکی نیستند. مقابله امنیتی با یک گروه مسلح ممکن است یک تهدید مشخص را کاهش دهد، اما مسئله مشارکت سیاسی، نمایندگی اجتماعی یا حقوق گروههای مختلف را حل نمیکند. برعکس، بازشدن فضای سیاسی نیز جایگزین اقدامات امنیتی در برابر گروههای تروریستی نیست. بنابراین ثبات افغانستان به هر دو نیاز دارد: امنیت برای مهار خشونت مسلحانه و سیاست برای جلوگیری از تبدیل اختلافات اجتماعی و سیاسی به خشونت.
افغانستان در میان بحرانهای بزرگتر
مسئله افغانستان در خلأ اتفاق نمیافتد. جنگها و بحرانهای منطقهای و رقابت قدرتهای بزرگ، توجه دولتها را به موضوعات دیگری معطوف کردهاند و طبیعی است که اولویتهای سیاست خارجی نیز تغییر کنند. اما کاهش توجه جهانی به افغانستان به معنای کاهش مسائل افغانستان نیست. خطر آن است که افغانستان زمانی دوباره در مرکز توجه قرار گیرد که پیامدهای بحران از مرزهای کشور عبور کند؛ از طریق تروریسم، مهاجرت، ناامنی منطقهای یا بحرانهای دیگر. در چنین شرایطی، افغانستان بیش از آنکه بهعنوان یک جامعه و یک مسئله سیاسی دیده شود، بهعنوان یک پرونده امنیتی دیده خواهد شد. در حالی که افغانستان فقط مسئله امنیت دیگران نیست. مسئله اصلی، آینده جامعهای است که در داخل این کشور زندگی میکند و باید بتواند درباره ساختار سیاسی خود، حقوق شهروندانش و شیوه توزیع قدرت تصمیم بگیرد.
میان مداخله بیرونی و انحصار داخلی
قدرتهای منطقهای و جهانی هرکدام منافع خود را در افغانستان دنبال میکنند: امنیت مرزی، تجارت، مهاجرت، منابع، مقابله با گروههای مسلح یا رقابت ژئوپلیتیک. این منافع بخشی از واقعیت افغانستاناند و نمیتوان آنها را نادیده گرفت. اما آینده سیاسی افغانستان نیز نباید صرفاً بر اساس محاسبات بیرونی تعریف شود. در همان حال، مخالفت با مداخله خارجی نباید به این معنا باشد که ساختار سیاسی داخل افغانستان از نقد یا تغییر مصون است. مسئله در واقع میان دو سر یک طیف قرار دارد: از یک سو، افغانستان نباید به صحنه تصمیمگیری قدرتهای بیرونی درباره آینده خود تبدیل شود؛ و از سوی دیگر، ساختار داخلی قدرت نیز نمیتواند صرفاً با استناد به حاکمیت یا واقعیت نظامی، بحث درباره مشارکت سیاسی و حقوق اساسی را ببندد. تعامل خارجی با طالبان نمیتواند جایگزین گفتوگوی واقعی درباره آینده سیاسی افغانستان شود؛ همانطور که مخالفت با مداخله خارجی نیز نباید به معنای پذیرفتن انحصار داخلی باشد. آینده افغانستان نه باید در پایتختهای خارجی تعیین شود و نه در انحصار یک گروه باقی بماند.
جمعبندی؛ مسئله فقط پایان جنگ نیست
افغانستان امروز با یک تناقض اساسی روبهروست: از یک سو کاهش جنگ میتواند فرصت مهمی برای بازسازی و زندگی عادی ایجاد کند؛ از سوی دیگر، اگر این آرامش با یک نظم سیاسی پاسخگو و امکان مدیریت اختلافات همراه نشود، ریشههای بحران همچنان باقی خواهند ماند. طالبان قدرت مسلط افغانستان است و ارتباط عملی با آن، چه برای کشورهای منطقه و چه برای جامعه جهانی، در بسیاری از حوزهها واقعیتی انکارناپذیر است. اما این ضرورت عملی را نباید با پذیرش سیاسی انحصار طالبان یا با فرض آمادگی آن برای مصالحه درباره ساختار قدرت اشتباه گرفت.
مسئله اصلی افغانستان در نهایت با این پرسش تعیین میشود که آیا نظم موجود میتواند از مرحله «حفظ قدرت» به مرحله «اداره یک جامعه متنوع» عبور کند؛ جامعهای که در آن زنان، اقوام، مذاهب و گروههای مختلف بتوانند حقوق خود را مطالبه کنند، در تصمیمگیری سهم داشته باشند و برای تغییر، ناچار به بازگشت به خشونت نشوند. اگر چنین امکانی وجود نداشته باشد، کاهش جنگ هرچقدر هم مهم باشد، بهتنهایی پاسخ مسئله افغانستان نخواهد بود. ثبات واقعی زمانی آغاز میشود که امنیت، حقوق و سیاست در کنار یکدیگر قرار بگیرند؛ نه اینکه امنیت به بهای حذف سیاست و حقوق حفظ شود.




