به گزارش ایراف، در سالهای بعد، روایتهای دیگری نیز شکل گرفت؛ از احتمال حضور و نقش نیروهای پاکستانی و گروههای نزدیک به آن گرفته تا ادعاهایی درباره ارتباط این نیروها با ساختار طالبان. در ایران نیز مستند «چه کسی ما را کشت؟» ساخته محمدحسین جعفریان، با اتکا به تحقیقات میدانی، گفتوگو با مقامهای پاکستانی و طالبان و شهادت اللهداد شاهسون، تنها بازمانده ایرانی حادثه، تلاش کرد لایههای پنهانتر پرونده را بررسی کند. با وجود این روایتها، یک واقعیت همچنان پابرجاست: در زمان وقوع کشتار، مزارشریف در کنترل طالبان بود و رهبران طالبان در سال ۱۹۹۸ شهادت ایرانیها به دست نیروهای وابسته به خود را تأیید کرده بود.
رویدادی که روابط ایران و طالبان را تغییر داد
هشتم اوت ۱۹۹۸، نیروهای طالبان پس از یک عملیات نظامی، مزارشریف را به تصرف خود درآوردند. سقوط شهر با موجی از خشونت همراه شد. گزارشهای حقوق بشری از قتل عام گسترده غیرنظامیان، بازداشتها و خشونت علیه گروههای قومی و مذهبی در روزهای پس از ورود طالبان به شهر حکایت داشتند.
در همین فضای آشفته، طالبان کنسولگری ایران در مزار شریف را اشغال کردند. در روزهای نخست، سرنوشت کارکنان کنسولگری در هالهای از ابهام قرار داشت. ایران در نامههای رسمی خود به سازمان ملل اعلام کرد که کارکنان کنسولگری و خبرنگار ایرنا توسط نیروهای طالبان بازداشت شدهاند و خواستار اقدام فوری برای تأمین امنیت و آزادی آنان شد.
سند رسمی سازمان ملل در ۱۸ اوت ۱۹۹۸ نیز از بازداشت کارکنان کنسولگری ایران و خبرنگار ایرنا توسط نیروهای طالبان خبر میدهد. چند هفته بعد، خبر نهایی منتشر شد: هشت دیپلمات ایرانی و محمود صارمی، خبرنگار ایرنا، شهید شده بودند. در ۱۰ سپتامبر ۱۹۹۸، نمایندگی ایران در سازمان ملل نیز در نامهای رسمی اعلام کرد که رهبران طالبان کشتهشدن کارکنان دیپلماتیک ایران را تأیید کردهاند و اجساد آنان پیدا شده است.
این حادثه فقط یک عملیات تروریستی یا یک جنایت علیه دیپلماتها نبود؛ بلکه به یکی از خطرناکترین بحرانهای امنیتی میان ایران و افغانستان تحت سلطه تبدیل شد. ایران نیروهای نظامی خود را در مرز مستقر کرد و احتمال درگیری مستقیم میان دوطرف افزایش یافت؛ اما در مرکز این بحران، یک روایت متناقض شکل گرفت که بعدها به یکی از مهمترین ابهامات پرونده تبدیل شد: طالبان از یکطرف شهادت ایرانیها توسط نیروهای وابسته به خود را پذیرفت و از طرف دیگر مسئولیت فرماندهی آن را قبول نکرد. همین تناقض، پرونده را برای ۲۸ سال در وضعیت مبهم نگه داشته است.
عاملان «خودسر» که هیچگاه معرفی نشدند
مهمترین سند اولیه پرونده، نامه ملا عمر، رهبر وقت طالبان، به سازمان ملل است. کوفی عنان، دبیرکل وقت سازمان ملل، در بیانیه ۱۸ سپتامبر ۱۹۹۸ اعلام کرد که ملا عمر پس از تحقیقات یک کمیسیون ویژه، کشتهشدن ۹ ایرانی را تأیید کرده است. در روایت طالبان، این ۹ نفر توسط «سربازان ناشناس امارت اسلامی افغانستان» که «خودسرانه» عمل کرده بودند، کشته شده بودند.
این موضع طالبان از دو جهت اهمیت دارد. نخست اینکه، برخلاف برخی روایتهای بعدی، رهبری طالبان در سال ۱۹۹۸ اصل شهادت ایرانیها توسط نیروهای وابسته به خود را انکار نکرد. دوم اینکه، طالبان عملاً مسئولیت فرماندهی و سیاسی این قتلها را از خود دور کرد و عاملان را نیروهای خودسر معرفی کرد؛ اما در همین نقطه، خلأ اصلی پرونده شکل گرفت. اگر کمیسیون ویژه طالبان درباره حادثه تحقیق کرده بود، انتظار میرفت نتیجه تحقیقات، هویت عاملان و سرنوشت آنان نیز مشخص شود. بااینحال، نتیجهای که بتواند زنجیره مسئولیت را روشن کند، هیچگاه به شکل عمومی منتشر نشد.
سازمان ملل نیز از همان ابتدا خواستار برخورد با عاملان شد. دبیرکل سازمان ملل پس از دریافت نامه ملا محمد عمر، ضمن محکومکردن کشتار، بر ضرورت خویشتنداری طرفها و توقف عملیات نظامی تأکید کرد و همزمان درباره گزارشهای کشتار غیرنظامیان در مزارشریف هشدار داد.
گزارشهای سازمان ملل و منابع حقوق بشری نیز نشان میدادند که در زمان وقوع قتلها، مزارشریف تحت کنترل طالبان قرار داشت.
دیدهبان حقوق بشر در گزارش تفصیلی خود درباره کشتار مزارشریف، این حادثه را یکی از شدیدترین موارد کشتار غیرنظامیان در جنگ افغانستان توصیف و تأکید کرد که در آن زمان دسترسی رسانهها و ناظران مستقل به شهر بسیار محدود بود. این سازمان خواستار تحقیق بینالمللی درباره مجموعه جنایتهای رخداده در شهر شد.
به این ترتیب، از همان سال نخست یک واقعیت اساسی در پرونده ثبت شد: طالبان قدرت مسلط بر مزارشریف بود، نیروهای وابسته به طالبان متهم به قتل بودند و خود رهبری طالبان نیز کشتهشدن ایرانیها به دست نیروهای خودسر را تأیید کرد. آنچه روشن نشد، حلقه بالاتر مسئولیت بود.
از روایت رسمی ایران تا فرضیه پاکستان
در سالهای نخست پس از حادثه، روایت رسمی جمهوری اسلامی ایران صریح بود: طالبان مسئول شهادت دیپلماتها و خبرنگار ایرانی است. این موضع تنها به بیانیههای دستگاه دیپلماسی محدود نماند. رهبر شهید ایران آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای نیز در همان سالها طالبان را عامل این جنایت معرفی کردند و در مواضع خود از نیروهای طالبان بهعنوان عاملان کشتار یاد کردند.
اهمیت این موضع در آن است که اتهام طالبان یک واکنش مقطعی در روزهای بحران نبود. سالها بعد نیز در مواضع علنی رهبر جمهوری اسلامی ایران، قتل دیپلماتها و خبرنگار ایرانی در ارتباط با طالبان و القاعده مطرح شد؛ این یعنی همچنان رهبر شهید پس از ۶ سال عاملان این جنایت را طالبان میدانستند. بنابراین، از نظر تاریخی نمیتوان روایت اولیه جمهوری اسلامی را نادیده گرفت.
اما در سالهای بعد، در کنار روایت رسمی، فرضیه دیگری بهتدریج پررنگ شد: نقش نیروهای پاکستانی یا گروههای نزدیک به ساختار امنیتی و نظامی پاکستان. این فرضیه بر چند دسته از روایتها تکیه دارد. از یک سو، حضور نیروهای پاکستانی در جنگ افغانستان در آن دوره موضوعی شناختهشده بود. از سوی دیگر، طالبان در آن سالها روابط بسیار نزدیکی با پاکستان داشت و گزارشهای بینالمللی نیز درباره حضور اتباع پاکستانی در کنار نیروهای طالبان منتشر شده بود.
اما این دو واقعیت بهتنهایی اثبات نمیکنند که پاکستان یا سازمان اطلاعات ارتش این کشور دستور قتل دیپلماتهای ایرانی را صادر کرده است. در همین نقطه باید میان «زمینه تاریخی» و «مسئولیت مستقیم» تفاوت گذاشت. زمینه تاریخی نشان میدهد که طالبان و پاکستان در آن دوره روابط نزدیک و پیچیدهای داشتند؛ اما برای اثبات نقش مستقیم سازمان اطلاعات ارتش پاکستان یا مقامهای آن کشور در قتل دیپلماتهای ایرانی، به اسناد مستقل نیاز است.
یکی از مهمترین تلاشها برای بررسی این فرضیه، تحقیقات محمدحسین جعفریان بود. جعفریان که در سالهای پیش از سقوط مزارشریف در افغانستان حضور داشت، مستند «چه کسی ما را کشت؟» را با تمرکز بر پرونده قتل دیپلماتهای ایرانی ساخت. اهمیت کار او در این است که به بازخوانی روایتهای قدیمی اکتفا نکرد و سراغ شاهدان و بازیگران آن دوره رفت. در روایتهایی که درباره روند ساخت مستند منتشر شده، جعفریان از گفتوگو با مقامهای پاکستانی، فرماندهان طالبان و ژنرال حمید گل، رئیس وقت سازمان اطلاعات ارتش پاکستان، سخن گفته است. او همچنین سراغ اللهداد شاهسون، تنها بازمانده ایرانی حادثه رفت و او را به محل سابق کنسولگری در مزارشریف برد تا صحنه حادثه را بازسازی کند. این تحقیقات، فرضیه نقش نیروهای پاکستانی و شبکههای نزدیک به طالبان را جدیتر وارد فضای رسانهای ایران کرد.
اما ارزش اصلی این تحقیقات شاید جای دیگری باشد: جعفریان مسئله را فقط به «قاتل مستقیم» محدود نکرد. او در توضیح مستند، درباره این موضوع نیز صحبت کرده که چه کسانی و با چه تصمیمی موجب ماندن دیپلماتهای ایرانی در مزارشریف شدند. به این ترتیب، پرونده از یک جنایت صرف به یک زنجیره تصمیم تبدیل میشود؛ زنجیرهای که از وضعیت امنیتی شهر و تصمیم به ماندن دیپلماتها آغاز میشود و تا سقوط مزارشریف، ورود مهاجمان به کنسولگری و قتل کارکنان آن ادامه پیدا میکند. این بخش از کار جعفریان برای تحقیقات آینده اهمیت ویژهای دارد، هرچند ادعاهای مطرحشده در مستند را باید همچنان از اسناد قطعی و قابلراستیآزمایی تفکیک کرد.
«چه کسی ما را کشت؟»؛ شهادت بازمانده و ردپای یک روایت متفاوت
در میان منابعی که درباره مزارشریف منتشر شده، «چه کسی ما را کشت؟» به دلیل استفاده از شاهدان مستقیم و گفتوگو با بازیگران آن دوره، جایگاه ویژهای دارد. مرکز ثقل این مستند، اللهداد شاهسون است؛ فردی که در زمان حمله در کنسولگری ایران حضور داشت و از میان کارکنان ایرانی تنها بازمانده حادثه بود. شهادت او از این جهت اهمیت دارد که بخشی از روایت حادثه را از داخل ساختمان ارائه میکند؛ نه از گزارشهایی که سالها بعد از روی اسناد و روایتهای دیگر بازسازی شدهاند.
جعفریان در تحقیقات خود تلاش کرد روایت شاهسون را در همان محل حادثه بازسازی کند. بازگشت شاهد به ساختمان کنسولگری و بازسازی نحوه ورود مهاجمان، یکی از بخشهای مهم این تحقیق بود. در روایتهای منتشرشده از تحقیقات جعفریان، شاهسون درباره رفتار و گفتوگوی مهاجمان و نشانههایی که از ارتباط آنان با پاکستان دیده بود، صحبت کرده است. این شهادت، فرضیه نقش نیروهای پاکستانی را تقویت میکند، اما از نظر روش تحقیق باید میان دو سطح تفاوت گذاشت. آنچه شاهسون شخصاً دیده و شنیده، شهادت مستقیم است؛ اما نتیجهگیری درباره اینکه مهاجمان دقیقاً متعلق به کدام سازمان یا سرویس اطلاعاتی بودهاند، نیازمند شواهد مستقل است. همین تفاوت باعث میشود شهادت شاهسون را همزمان مهم و محدود بدانیم: مهم، چون او شاهد مستقیم بوده؛ محدود، چون شهادت یک فرد بهتنهایی نمیتواند کل زنجیره فرماندهی یک عملیات را اثبات کند.
در تحقیقات جعفریان، روایتهای دیگری نیز مطرح شده است؛ از جمله اظهارات برخی مقامهای طالبان و پاکستانی درباره نیروهایی که در مزارشریف حضور داشتند. در یکی از روایتهای منتشرشده از تحقیقات او، وکیل احمد متوکل، وزیر خارجه وقت طالبان، درباره عاملان حادثه تعبیری با این مضمون به کار برده بود که آنها «در صف» طالبان بودند، اما بخشی از طالبان محسوب نمیشدند. اگر این روایت را در کنار نامه ملا محمد عمر قرار دهیم، یک الگوی قابلتوجه شکل میگیرد: در هر دو روایت، تلاش میشود میان طالبان بهعنوان ساختار سیاسی و افرادی که با نیروهای طالبان در میدان حضور داشتند فاصله ایجاد شود؛ اما این فاصله، لزوماً مسئولیت طالبان را از بین نمیبرد.
در حقوق و منطق مسئولیت سیاسی، صرف اینکه عامل مستقیم عضو رسمی یک سازمان نباشد، بهخودیخود ثابت نمیکند که سازمان هیچ نقشی نداشته است. باید رابطه میان عامل، فرماندهی، امکان دسترسی و کنترل سرزمینی بررسی شود. در مزارشریف، این مسئله اهمیت بیشتری دارد؛ زیرا شهر در زمان قتل تحت کنترل طالبان بود. از همینرو، حتی اگر در آینده ثابت شود که مهاجمان مستقیم از یک گروه پاکستانی یا گروهی خارج از ساختار رسمی طالبان بودهاند، هنوز باید درباره نحوه حضور آنان در شهر و ارتباط احتمالیشان با نیروهای طالبان تحقیق شود.
پاکستان، سپاه صحابه و منافع پشت پرده؛ یک فرضیه مهم، اما هنوز اثباتنشده
فرضیه نقش پاکستان در پرونده مزارشریف از اینجا اهمیت پیدا میکند که جنگ افغانستان در سال ۱۹۹۸ صرفاً جنگ دو گروه افغان نبود. پاکستان یکی از مهمترین بازیگران خارجی افغانستان بود و از طالبان حمایت میکرد. نیروهای پاکستانی نیز در کنار طالبان حضور داشتند و شبکههای مذهبی و نظامی پاکستانی با جنگ افغانستان ارتباط داشتند. در چنین شرایطی، گروههایی مانند سپاه صحابه پاکستان نیز در برخی روایتهای مربوط به افغانستان و نیروهای ضدشیعه مطرح شدهاند. برخی منابع، از جمله مطالعاتی که درباره طالبان و شبکههای جهادی افغانستان منتشر شده، احتمال نقش نیروهای پاکستانی در عملیات مزارشریف را مطرح کردهاند.
اما اینجا نیز باید احتیاط کرد. وجود ارتباط میان گروههای پاکستانی، طالبان و جنگ افغانستان، بهتنهایی سندی برای کشتار دیپلماتهای ایرانی نیست. برای تبدیل این فرضیه به نتیجه قطعی باید زنجیرهای از شواهد وجود داشته باشد: هویت عاملان، مسیر ورود آنها به مزارشریف، ارتباط عملیاتی با فرماندهان طالبان، دستور عملیات و در نهایت شواهدی درباره آمران اصلی. آنچه تاکنون در منابع عمومی وجود دارد، این زنجیره را بهطور کامل پر نمیکند.
بااینحال، فرضیه پاکستان را نمیتوان بهسادگی کنار گذاشت؛ زیرا اگر هدف عملیات صرفاً قتل چند دیپلمات بود، نتیجه آن میتوانست یک بحران دیپلماتیک باشد؛ اما اگر هدف، کشاندن ایران به جنگ با طالبان بوده باشد، اهمیت حادثه بسیار بزرگتر میشود. در آن مقطع، ایران و طالبان در نقطهای حساس از روابط خود قرار داشتند. طالبان یک حکومت سنی بنیادگرا و بهشدت ضدشیعه را در افغانستان پیش میبرد و ایران نیز از مخالفان طالبان، بهویژه نیروهای جبهه متحد شمال، حمایت میکرد. شهادت دیپلماتهای ایرانی در چنین شرایطی میتوانست منطقه را به سمت یک جنگ گسترده سوق دهد. ایران در واکنش به حادثه نیروهای خود را در مرز افغانستان مستقر کرد و تنش به بالاترین سطح رسید. بنابراین، از منظر ژئوپلیتیک، مزارشریف فقط یک جنایت نبود؛ حادثهای بود که میتوانست معادلات منطقه را تغییر دهد.
بااینحال، درباره انگیزه نیز باید مانند عاملان احتیاط کرد. اینکه یک بازیگر از وقوع یک حادثه سود میبرد، بهمعنای آن نیست که همان بازیگر حادثه را طراحی کرده است. به همین دلیل، «منافع احتمالی» باید در گزارش بهعنوان زمینه تحلیل مطرح شود، نه بهعنوان سند جرم.
از موضع رهبر معظم انقلاب تا امروز؛ آنچه مستند است و آنچه هنوز مبهم است
در بررسی پرونده مزارشریف، یکی از مهمترین اسناد، مواضع رسمی جمهوری اسلامی در سالهای نخست است. رهبر شهید ایران آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای در سال ۱۳۷۷ طالبان را عامل این جنایت معرفی کردند و در مواضع خود به صراحت از نیروهای طالبان سخن گفتند. سالها بعد نیز در سال ۱۳۸۳، شهادت دیپلماتها و خبرنگار ایرانی را در ارتباط با اقدامات القاعده و طالبان توصیف کردند.
این مواضع در کنار اسناد سازمان ملل اهمیت دارند. سازمان ملل در همان سال ۱۹۹۸ ثبت کرده بود که کارکنان کنسولگری ایران توسط نیروهای طالبان بازداشت شدهاند. سپس، پس از کشف اجساد، نامه ملا محمد عمر را دریافت کرد که در آن شهادت ۹ ایرانی به دست نیروهای وابسته به طالبان، اما به ادعای طالبان به شکل خودسرانه، تأیید شده بود.
این اسناد، پایه محکمی برای این گزاره ایجاد میکنند که طالبان در سطح نیروهای میدانی با حادثه ارتباط مستقیم داشته است؛ اما درباره آمر اصلی، تصویر همچنان ناقص است. در یکطرف، روایت رسمی اولیه ایران و اسناد اولیه درباره نیروهای طالبان قرار دارد. در طرف دیگر، شهادت اللهداد شاهسون، تحقیقات محمدحسین جعفریان و روایتهایی درباره نقش نیروهای پاکستانی قرار دارند. این دو مجموعه الزاماً یکدیگر را بهطور کامل نفی نمیکنند.
ممکن است عاملان مستقیم از نیروهایی غیر از طالبان رسمی بوده باشند، اما در محیط و ساختار تحت کنترل طالبان فعالیت کرده باشند. ممکن است نیروهای پاکستانی در عملیات حضور داشته باشند، بدون اینکه همه ساختار طالبان از تصمیم آنها مطلع بوده باشد و ممکن است بخشی از نیروهای طالبان در قتل نقش داشته باشند، در حالی که آمر سیاسی در سطح بالاتری قرار داشته است.
آنچه هنوز در منابع عمومی اثبات نشده، نام یک آمر مشخص و زنجیره فرماندهی کامل عملیات است. آنچه اسناد اولیه نشان میدهند، روشنتر از آن چیزی است که روایتهای بعدی گاهی القا میکنند: طالبان در زمان وقوع حادثه کنترل مزارشریف را در دست داشت؛ نیروهای وابسته به طالبان دیپلماتهای ایرانی را بازداشت کردند؛ رهبری طالبان بعداً کشتهشدن آنان توسط نیروهای خودسر را تأیید کرد؛ و سازمان ملل خواستار تحقیق و مجازات عاملان شد. تنها چیزی که روشن نشده، سطح بالاتر مسئولیت است.اگر طالبان واقعاً عاملان را بهعنوان نیروهای خودسر شناسایی کرده بود، نتیجه آن تحقیقات باید روشن میشد. اگر مهاجمان خارج از ساختار طالبان بودند، رابطه آنان با نیروهای طالبان و نحوه فعالیتشان در مزارشریف باید بررسی میشد. و اگر نیروهای پاکستانی در عملیات نقش داشتند، باید شواهد مستقلی درباره نقش سازمانی و فرماندهی آنان ارائه شود.
در نتیجه، پرونده مزارشریف را میتوان چنین جمعبندی کرد: نقش مستقیم نیروهای طالبان در صحنه حادثه، برخلاف برخی روایتهای متأخر، موضوعی نیست که بتوان بهسادگی از کنار آن گذشت. اسناد سازمان ملل و موضع خود طالبان در سال ۱۹۹۸ این ارتباط را ثبت کردهاند؛ اما اینکه چه کسی در بالاترین سطح دستور کشتار را صادر کرده و آیا نیروهای پاکستانی یا گروههای وابسته به آنها در طراحی یا اجرای عملیات نقش داشتهاند، همچنان به شواهد بیشتری نیاز دارد.هنوز میتوان با اطمینان گفت که این پرونده از نظر حقیقتیابی تمام نشده است؛ نه به این دلیل که هیچ چیز درباره آن نمیدانیم، بلکه برعکس، اسناد اولیه بخش مهمی از ماجرا را روشن کردهاند. مسئله این است که میان عاملان مستقیم، فرماندهان میدانی، شبکههای همکار و آمران اصلی هنوز یک فاصله مستند وجود دارد. همین فاصله است که باعث شده شهادت دیپلماتهای ایرانی در مزارشریف، پس از نزدیک به سه دهه، همچنان یکی از پروندههای حلنشده و بحثبرانگیز تاریخ روابط ایران و افغانستان باقی بماند.







