در ۱۴ ژوئن، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا اعلام کرد که یادداشت تفاهمی با ایران توسط طرفین مورد تأیید قرار گرفته است و انتظار میرود امضای رسمی آن در ۱۹ ژوئن در سوئیس انجام شود. اظهارات مشابهی توسط شهباز شریف، نخستوزیر پاکستان و دیگر میانجیگران نیز مطرح شد. بلافاصله دولت ایران نیز به صورت رسمی این توافق را مورد تأیید قرار داد.
در هفتهها و ماههای اخیر، رئیسجمهور آمریکا بارها بر لزوم صلح و توافق با ایران تأکید کرده است. این چرخش لحن از فشار حداکثری به ادبیات صلحطلبانه – چه در عرصه دیپلماتیک، چه در زمینه اقتصادی و چه امنیتی – نه از موضع قدرت، بلکه از سر درماندگی راهبردی آمریکا برای شکستدادن ایران سرچشمه میگیرد. ترامپ که تمام ابزار قدرت سخت و نرم آمریکا را برای به زانو درآوردن نظام جمهوری اسلامی در دو سال اخیر به کار گرفت، اکنون با واقعیتی تلخ روبهرو است: ایران نه تنها فرونپاشیده، بلکه با خنثیسازی تحریمها، تثبیت توانمندیهای نظامی و گسترش نفوذ منطقهای، عملاً پروژه فشار حداکثری را با شکست مواجه کرده است.
همزمان با پیشرفت تدریجی تلاشهای دیپلماتیک بین واشنگتن و تهران، یک موضوع به طور فزاینده آشکار شده است: بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر رژیم صهیونیستی، چشمانداز تفاهم موفقیتآمیز بین آمریکا و ایران را نه یک دستاورد دیپلماتیک، بلکه یک عقبگرد استراتژیک میداند. سالهاست که نتانیاهو بخش زیادی از دستور کار منطقهای و بینالمللی خود را حول محور به تصویر کشیدن ایران به عنوان یک تهدید وجودی که تنها از طریق فشار، انزوا و فشار مداوم نیروی نظامی قابل مهار است، بنا کرده است. در این میان، تفاهم غیرمنتظره بین ایالات متحده آمریکا و ایران، این روایت را به چالش میکشد. این تفاهم نشان میدهد که دیپلماسی، هر چقدر هم ناقص، میتواند به چیزی دست یابد که سالها رویارویی نتوانسته است: کاهش تنشها، باز کردن کانالهای ارتباطی و مهار خطر یک جنگ منطقهای گستردهتر.
دقیقاً به همین دلیل است که از نتانیاهو انتظار میرود از هر ابزار سیاسی، نظامی و رسانهای که در اختیار دارد، برای تضعیف هرگونه توافقی که از مذاکرات جاری حاصل میشود، استفاده کند. هدف وی صرفاً انتقاد از مفاد توافق نیست؛ بلکه جلوگیری از ریشهدواندن کامل توافق و بازگرداندن طرفین به چرخه بیاعتمادی و رویارویی است که دهههاست روابط را تعریف کرده است.
نخستوزیر خونریز اسراییل، سابقهای طولانی در مخالفت با تعامل دیپلماتیک با تهران دارد. از سخنرانیهای عمومی و کمپینهای لابیگران گرفته تا درخواستهای مستقیم از قانونگذاران آمریکایی، نتانیاهو پیوسته علیه مذاکراتی که میتواند روابط بین ایران و غرب را ترمیم کند، استفاده کرده است.
محاسبه وی تا حد زیادی بدون تغییر باقی مانده است: یک وضعیت دائمی رویارویی با ایران، موقعیت استراتژیک رژیم صهیونیستی را تقویت میکند و توجه بینالمللی را به جای سایر مسائل فوری منطقهای، بر تهران متمرکز نگه میدارد.
از دیدگاه نتانیاهو، موفقیت تفاهم آمریکا و ایران، شکست سیاسی دو نیمه خواهد بود. نیمه اول، خود تفاهم خواهد بود. هر تفاهمی که خصومتها بین واشنگتن و تهران را کاهش دهد، این استدلال را که فشار نظامی تنها گزینه قابل قبول است، تضعیف میکند. همچنین توانایی رژیم اشغالگر برای جلب حمایت بینالمللی جهت اقدامات تهاجمی علیه ایران را محدود میسازد. این امر احتمال رویارویی منطقهای گستردهتر را کاهش میدهد، سناریویی که برخی در درون تشکیلات سیاسی رژیم مدتهاست آن را از نظر استراتژیک سودمند میدانند.
نیمه دوم شکست در گزارشهایی نهفته است که نشان میدهد تلاشهای واشنگتن برای مهار تشدید تنش در لبنان به بخشی از چارچوب وسیعتر از تفاهم با تهران تبدیل شده است. اگر ایالات متحده در مهار عملیات نظامی و جلوگیری از جنگ گستردهتر در جبهه لبنان موفق شود، توانایی رژیم اسرائیل برای شکلدهی به پویایی منطقهای از طریق تشدید نظامی را بیشتر کاهش میدهد. برای نتانیاهو، این امر میتواند به طور ویژه ناامیدکننده باشد. ادامه فشار نظامی در لبنان اغلب به عنوان امری ضروری جهت بازگرداندن بازدارندگی و رسیدگی به نگرانیهای امنیتی ارائه شده است.
با این حال، مداخله آمریکا با هدف محدود کردن دامنه درگیری نشان میدهد که واشنگتن پس از شکست در برابر تابآوری تهران به طور فزایندهای ثبات منطقهای را بر گسترش مبارزات نظامی اولویت میدهد.
این واقعیت نوظهور، نتانیاهو را در موقعیت دشواری قرار میدهد. او خود را نه تنها با تیم مذاکرهکننده ایران، بلکه با دولت آمریکا که به نظر میرسد به طور فزایندهای علاقهمند به جلوگیری از یک درگیری طولانی دیگر در خاورمیانه است، مواجه میبیند. در حالی که واشنگتن و تهران هنوز از حل تمام اختلافات خود فاصله زیادی دارند، به نظر میرسد هر دو طرف هزینههای هنگفت تشدید مداوم تنش را تشخیص میدهند.
دیپلماسی در دستور کار اعراب
کشورهای عرب خلیج فارس، به همراه بسیاری از کشورهای دیگر، بارها حمایت خود را از راهحلهای دیپلماتیک به جای رویارویی نظامی ابراز کردهاند. اقتصاد، منافع امنیتی و برنامههای توسعهای آنها به ثبات وابسته است، نه بحران دائمی. آنها علاقه چندانی ندارند که در نبرد بین قدرتهای منطقهای و بینالمللی، قربانی شوند. به همین دلیل است که تلاشهای رژيم اشغالگر برای خرابکاری در دیپلماسی باید همه را در منطقه نگران کند. خاورمیانه پیش از این بهای گزافی را برای دههها درگیری، جنگهای نیابتی و ریسکپذیری سیاسی پرداخته است. هر فرصت از دسترفته برای گفتگو در نهایت بیثباتی، ویرانی و عدم قطعیت بیشتری را به همراه داشته است.
این واقعیتها اما به این معنا نیست که توافق ایالات متحده آمریکا و ایران بینقص خواهد بود. هیچ توافقی هرگز بینقص نیست. اختلافات عمیق باقی خواهد ماند و بدون شک اجرای آن با چالشهایی روبرو خواهد شد. با این حال، دیپلماسی نباید با جنگ جایگزین شود – جایگزین دیپلماسی واضح است: رویارویی مجدد، گسترش عملیات نظامی، قطببازی منطقهای بیشتر و خطر همیشگی درگیری که میتواند چندین کشور را درگیر کند.
با ادامه مذاکرات، نتانیاهو ممکن است در واقع از هر کارتی برای از مسیر خارج کردن توافقی که آن را برای منافع اسرائیل مضر میداند، استفاده کند. او ممکن است تلاش کند متحدان سیاسی را بسیج کند، ترسها را تشدید کند و موانعی ایجاد کند که برای بازگرداندن روند به نقطه صفر طراحی شدهاند. با این حال، سوال واقعی این است که آیا منطقه حاضر است به مخالفان دیپلماسی اجازه دهد تا بار دیگر آیندهاش را تعیین کنند.
خاورمیانه در دوراهی بین تشدید تنش و تعامل قرار دارد. کسانی که به رویارویی دائمی علاقهمند هستند، همچنان در برابر سازش مقاومت خواهند کرد؛ اما برای منطقهای که از درگیری خسته شده است، موفقیت دیپلماسی – حتی دیپلماسی ناقص – مسیری بسیار امیدوارکنندهتر از نسل دیگری از جنگها ارائه میدهد.
اگر در نهایت توافقی حاصل شود، بزرگترین دستاورد آن ممکن است آن چیزی نباشد که روی کاغذ نوشته شده است. بزرگترین دستاورد آن ممکن است اثبات این واقعیت باشد که گفتگو هنوز هم میتواند بر کسانی که از بحرانهای بیپایان سود میبرند، غلبه کند.





