به گزارش ایراف، جاوید فرهاد، شاعر و نویسنده افغانستانی، در یادداشتی نوشت: زبان پارسی دو گونه کاربرد دارد:
کاربرد فرهنگی و تمدنی: باتوجه به پیشینهی تاریخی زبان پارسی، این زبان بیشتر تمدنآفرین و فرهنگساز بودهاست؛ یعنی در بستر این زمینه اندیشه تولید شده و همین اندیشههای تولید شده سبب تمدن (شهرنشینی) شدهاست.
با آنکه از رهگذر معناشناسی فرهنگ و تمدن دو مفهوم مستقل و جداگانه از هم هستند؛ ولی پیوند و اثرگذاری دوسویه این پدیده را بر یکدیگر نمیتوان انکار کرد.
میخواهم بهزبان ساده بگویم که زبان پارسی در روند تولید اندیشه، بهفرهنگسازی و از طریق فرهنگسازی بهتمدنسازی منجر شدهاست.
کاربرد روزمره: جنبهی دیگر زبان پارسی، کاربرد روزمرهی آنست؛ چیزی که در فرایند گفتار با آن روبهرویم و این دربرگیرندهی جنبهی عمومیتر زبان است؛ اما شوربختانه، این جنبهی روزمره بر جنبهی فرهنگی و تمدنی زبان که مساوی به تولید اندیشه است، همواره فربهتر شده و زبان را عوامزده و روزمرهزده ساخته و آن را در حد بهرهبردن ابزاری برای رفع نیازهای روزمره پایین آوردهاست.
با آنکه رفع نیازهای روزمره، یکی از ویژهگیهای زبان است؛ اما اگر به جنبههای تولید اندیشه یا همان اصل فرهنگی و تمدنی آن توجه نشود، پرداختن صرف به نیازهای روزمره، زبان را به مرز روزمرهزدهگی نزدیک میسازد.
معنای روزمرهزدهگی اینست که زبان در سطح کوچهوبازار باقی میماند و تولید عوامزدهگی میکند و شوربختانه این توجیه عوامانه از زبان را چاق میکند که گویا زبان تنها ابزاری برای افهام و تفهیمِ صرف و وسیلهی ارتباط کوچه و بازار است و نه بستری برای اندیشیدن و تولید اندیشهی ناب.
با استناد بر آنچه گفته شد، امروزه زبان پارسی، در سطح برآوردهسازیهای نیازهای روزمره باقی مانده و گرایش بهروزمرهگی در آن موج میزند.
سالها پیش، در گفتوگویی محمد علی اسلامی ندوشن با انتقاد از آنچه من در بارهی زبان پارسی در بالا یادآوری کردهام گفته بود:
“گمان میکنم که آموزش زبان فارسی به هیچوجه با اهمیتی که این زبان برای کشور دارد، متناسب نیست. زبان فارسی دو وجه دارد: یکی زبان تمدن و فکر است و دیگری زبان روزمره.
ما امروزه زبان را در حد نیاز روزمره میآموزیم. کتابهای درسی فارسی هم با یک نگاه میتوان دید که جوابگوی انتظاری که از آنها میرود، نیست.”
بر پایهی آنچه گفته شد، پیشنهادم اینست: در کنار آنکه ما زبان را در حد رفع نیازهای روزمره بهکار میبریم، به جنبههای فرهنگی و تمدنی آن که همانا بهوسیلهی اندیشیدن و اندیشهورزی تقویت میشود، بیشتر توجه داشته باشیم تا زبان را از خطر روزمرهزدهگی محض در امان نگهداریم.
توجه به این مساله از نصاب آموزشی در معارف، مکتبها و دانشگاهها آغاز میشود؛ چیزی که اکنون اصلن به آن توجه نمیشود؛ یعنی شیوهی آموزش ما در نصاب درسی پایهای نیست و ما تنها به جنبهی آموزش ابتدایی زبان (از الفبا تا جملهسازی و جملهخوانی) بسنده میکنیم؛ ولی توانایی اندیشیدن را در بستر زبان پارسی به دانشآموزان نمیآموزیم و از همینرو است که در فراگیری زبان پارسی، جنبههای حافظهی ضبطی دانشآموزان را طوطیگونه رشد میدهیم و جنبههای حافظهی درکی آنان را که منجر به تولید اندیشه در زبان میشود، کنار میگذاریم.
درست است که زبان ابزاری برای ایجاد رسانهگی است؛ اما این رسانهگی نباید تنها در حد فراگیری زبان روزمره برای رفع نیازهای روزمره باشد.
باید ما به دانشآموزان و در کُل فراگیرندهگان زبان پارسی، گونهی اندیشیدن و سپس نوشتن آن را یاد بدهیم، زبان روزمره بخشی از زبان ما است؛ اما روزمرهزدهگی و جاماندن در زمینهی روزمرهگی، آفتی برای زبان پارسی است.
با یک مثال ساده، تفاوت میان رونویسی از زبان و تفاوت اندیشیدن در زبان را میخواهم نشان بدهم.
در بسیاری از موارد شما اگر به دانشآموز یا دانشجوی ممتازی، املایی بگویید تا آن را بنویسد، بر بنیاد روشهای نگارشی که فرا گرفته، آن املا را درست خواهد نوشت؛ ولی اگر بگویید در بارهی فُلان موضوع یا آنچه خود وی در بارهی آن چیزی میداند بنویسد، در میماند در بارهی چه بنویسد و از کجا آغاز کند؛ یعنی توانایی اندیشیدن در بستر زبانی برای وی دشوار میشود؛ پس میبینیم که دشواری کار در گونهی آموزش نسبت بهزبان است؛ یعنی ما به شاگرد یاد ندادهایم که چگونه در بستر زبانی خود بیندیشد و سپس این اندیشه را در چهارچوب زبان نوشتار یا گفتار شکل بدهد.
پس بهترین روش در آموزش زبان پارسی اینست که با یادآوری نمونههای بارز از متنهای برگزیدهی زبان پارسی و نیز آثاری که به زبان پارسی برگردان شده، بهدیگران، بهویژه دانشآموزان و دانشجویان، جنبههای اندیشیدن و تولید اندیشه را یاد بدهیم و از ضبط طوطیوار آن در حوزهی فراگیری پرهیز کنیم.









