به گزارش ایراف، مککریستال بهخاطر حضور و فعالیتش در فرماندهی جنگهای عراق و افغانستان نزد مردم منطقه چهرهای شناختهشده است. او در گفتوگو با دیوید فرینچ، ستوننویس نیویورکتایمز، به مجموعهٔ متنوعی از مسایل مرتبط با جنگ، سیاست و منازعات خاورمیانه میپردازد، اما آنچه در این گفتوگو برجستهتر است، اشارهٔ او به سه وسوسهٔ بزرگی است که معمولا رهبران آمریکا را به جنگهایی از نوع جنگ کنونی این کشور با ایران میکشاند.
این سه وسوسهٔ بزرگ، از نظر مککریستال، اینهاست: کارآیی فریبندهٔ عملیات مخفی (Covert Action)، کارآیی فریبندهٔ عملیات جراحیگونه/نقطهزنی (Surgical Operations) و کارآیی فریبندهٔ قدرت هوایی (Air Power).
مککریستال میگوید رییسجمهوران آمریکا پیوسته با این پیشنهاد (از سوی دستگاه رهبری نظامی آن کشور) روبهرو میشوند که در برخی موارد میتوان با اجرای عملیاتهای مخفیِ بسیار مؤثر، بدون دیدهشدن، بدون پرداخت هزینهٔ سیاسی و بدون ورود به جنگی گسترده، به نتایج بسیار خوبی رسید. اما از نظر او، این عملیاتهای مخفی بهندرت موفقاند، بهندرت پنهان میمانند و بهندرت نتیجهای پایدار به بار میآورند.
وسوسهٔ دوم نیز از نظر مککریستال شبیه اولی است. عملیات دقیقِ جراحیگونه، یا همان نقطهزنی، چندان که دربارهشان تبلیغ میشود، کارآمد نیستند. این عملیاتها شاید از نظر فنی موفق باشند، اما واقعیت میدانی را آنگونه که از آنها انتظار میرود تغییر نمیدهند. او معتقد است جنگ پدیدهای پیچیدهٔ اجتماعی-سیاسی است و نباید گرفتار این وسوسه شد که قدرت تکنولوژیک کشوری مثل آمریکا (از طریق این عملیاتهای دقیق) میتواند نتیجهٔ جنگ را به دلخواه ما رقم بزند.
از نظر مککریستال، این نیز خطاست که گمان کنیم برتری در قدرت هوایی و بمباران شدید دشمن میتواند ارادهٔ طرف مقابل را بشکند (وسوسهٔ سوم) و او را وادار به تسلیم کند. به نظر او، در جنگ بیش از آنکه قدرت هوایی و ویرانی زیرساختها تعیینکننده باشد، ذهن انسانها و ارادهشان برای جنگیدن تعیینکننده است. مثلا در جنگ جاری، آنچه در قلب ایرانیان میگذرد تعیین میکند که با جنگ چگونه برخورد کنند، نه محاسبات ژئوپلیتیکشان.
این سه وسوسه ــ وسوسهٔ عملیات مخفی، وسوسهٔ ضربهٔ جراحیگونه و وسوسهٔ قدرت هوایی ــ در یک نقطه مشترکاند و بر یک تصور غلط مبتنی: وعدهٔ حل مسائل پیچیدهٔ انسانی و سیاسی با ابزارهایی محدود، سریع و قابلکنترل. اما این تصور بر پیشفرضی شکننده استوار است: اینکه کنشها میتوانند از پیامدهای خود جدا بمانند یا در فضایی کاملا منتزع از آنچه طرف مقابل فکر میکند، به کارآمدی حداکثری برسند. در عمل، عملیاتهای مخفی بهندرت در دایرهٔ «مخفی» باقی میمانند. آنها افشا میشوند، تفسیر میشوند و مهمتر از همه، در ذهن بازیگران دیگر بهعنوان نشانههایی از نیت شرورانه و خصومت ثبت میشوند. عملیاتهای مخفی، حتی زمانی که از نظر فنی موفقاند، اغلب در سطح استراتژیک پیامدهایی تولید میکنند که نه قابل پیشبینیاند و نه قابل مهار. آنچه قرار بود مداخلهای محدود باشد، به گرهی تازه در شبکهای از بیاعتمادی و دشمنی تبدیل میشود که پیامدهای درازمدت دارد.
وسوسهٔ دوم، اجرای عملیاتهای دقیق به مدد تکنولوژی عصری، بسیار جذاب به نظر میرسد: اگر بتوان هدف کلیدی را با دقتی بالا حذف کرد ــ یک فرمانده، یک مرکز تصمیمگیری ــ مسیر یک منازعه را نیز میتوان تغییر داد. این منطق، که از دل پیشرفتهای شگرف در اطلاعات، نظارت و تسلیحات دقیق بیرون آمده، نوعی اعتماد افراطی به توانایی مهندسی جنگ را بازتاب میدهد.
اما آنچه در این نگاه نادیده گرفته میشود، ماهیت شبکهای و انسانی درگیریهاست. جنگ مجموعهای از اجزای جداگانه نیست که با حذف یک قطعه از کار بیفتد؛ بلکه ساختاری زنده است که خود را بازتولید میکند. حذف یک فرد بهندرت به حذف یک اراده یا یک جریان منجر میشود. جای خالی پر میشود، روایتها بازسازی میشوند و گاه حتی حذف یک هدف در جبههٔ «دشمن» به تقویت مشروعیت و انسجام طرف مقابل میانجامد. در اینجا دقت فنیای که به یاری تکنولوژی ممکن شده با اثربخشی استراتژیک اشتباه گرفته میشود. ضربه میتواند دقیق باشد، اما نتیجهٔ کلان ممکن است همچنان مبهم بماند یا حتی معکوس شود.
مککریستال، با اشاره به جنگ ویتنام و عراق، میگوید وسوسهٔ سوم (کارآیی معجزهآسای قدرت هوایی) از آغاز قرن بیستم تا امروز بارها در قالبهای مختلف بازتولید شده است: از بمبارانهای گستردهٔ جنگهای جهانی تا دکترینهای مدرن «شوک و حیرت». در همهٔ این موارد، فرض اصلی این بوده که با وارد آوردن فشار کافی ــ به زیرساختها، مراکز شهری و نمادهای قدرت ــ میتوان حریف را به تسلیم واداشت. اما این فرض یک متغیر اساسی را دستکم میگیرد: انسان. ارادهٔ انسانی، برخلاف زیرساختهای فیزیکی، نه بهسادگی تخریب میشود و نه بهطور خطی به فشار پاسخ میدهد. در بسیاری از موارد، بمباران نهتنها به فروپاشی اراده منجر نمیشود، بلکه آن را تقویت میکند. در چنین شرایطی، ابزارهایی که برای شکستن روحیه طراحی شدهاند، گاه به ابزاری برای بازتولید آن تبدیل میشوند.
این سه وسوسه، اگرچه در سطوح مختلف عمل میکنند، در یک نقطه به هم میرسند: سادهسازی واقعیتی که ذاتا پیچیده است. رهبرانی که در دام این وسوسهها میافتند، به این گمان میرسند که میتوان با ابزارهایی محدود به نتایج گسترده دست یافت یا میتوان هزینهها را مهار کرد، زمان را کوتاه کرد و پیامدها را کنترل نمود. اما تاریخ نشان میدهد که این خوشبینیهای ناشی از این سه وسوسهٔ بزرگ، بیش از آنکه راهگشا باشند، راه را برای درگیریهای طولانیتر و پیچیدهتر هموار کردهاند.
تکنولوژی جنگ در زمانهٔ ما بسیار توسعه یافته و از آن کارهایی افسانهای برمیآید. با وجود این، شاید مهمترین درسی که از تاریخ جنگهای مدرن بشری میتوان گرفت این باشد که جنگ، پیش از آنکه مسألهای فنی باشد، پدیدهای انسانی است. تا زمانی که این واقعیت نادیده گرفته شود، وسوسهها همچنان بازتولید خواهند شد ــ با نامهای تازه، با فناوریهای پیشرفتهتر، اما با همان خطای بنیادینی که در سخنان مککریستال بازتاب یافته است.
آنچه در جنگ فعلی امریکا با ایران میبینیم، بازتابی از همین سه وسوسهٔ بزرگ است. دونالد ترامپ (چنانکه مککریستال میگوید) با ربودن موفقانهٔ نیکولاس مادورو، رییسجمهور ونزوئلا، تشجیع شد که همان کار را با ایران نیز انجام دهد. ترامپ گمان میکرد جنگ با ایران همانگونه آغاز و پایان یابد که آن سه وسوسه به او میگفتند: آسان، سریع و همراه با پیروزی درخشان امریکا. اما ظاهرا وضعیت به اینسو نمیرود و امریکا، زیر تأثیر وسوسههای مورد اشارهٔ مککریستال، در منجلاب بزرگ دیگری پا گذاشته است.
منبع: اطلاعات روز
بیشتر بخوانید:
گرفتاری ترامپ در بحران خودساخته؛ سایه سهمگین جنگ ايران بر اقتصاد آمریکا
دست بالای ایران در برابر متجاوزان | کارشناسان دنیا در مورد ایران چه میگویند؟








