به گزارش ایراف، این مستند ۷۲ دقیقهای، روایت زندگی محسن میرزایی، رزمنده افغانستانی دفاع مقدس است؛ رزمندهای که در عملیات کربلای چهار مجروح و سپس به اسارت نیروهای بعثی درمیآید.
محسن (میرزایی) ژاپنی یکی از هزاران رزمنده افغانستانی است که در جنگ تحمیلی حضور داشتند و برای دفاع از خاک ایران اسلامی، جانفشانی کردند.
روایت محسن میرزایی، در حقیقت روایت هزاران رزمنده افغانستانی دفاع مقدس است؛ رزمندگانی که از دشت لیلی تا جزیره مجنون، بیهیچ چشمداشتی جنگیدند و پای آرمانهای والای انقلاب اسلامی ایستادند.
رزمندهای از ژاپن یا افغانستان؟
محسن ژاپنی میگوید متولد سال ۱۳۴۸ در کابل است، اما پدر و مادرش حوالی انقلاب اسلامی (۱۳۵۸) به ایران مهاجرت کردند. خودش روایت میکند: «حوالی حرم و میدان شهدا بساط اسباببازیفروشی داشتم و کار میکردم تا کمکخرج خانواده باشم.»
او ادامه میدهد: «هر بار که خبر اعزام نیروها در مشهد میپیچید، بساطم را جمع میکردم، میانداختم روی شانه و به سمت راهآهن میدویدم تا کاروان رزمندهها را تماشا کنم. دیدن آن شور و شوق در چشمهایشان مرا هم با خود میبرد. همیشه آرزو داشتم یکی از آنها باشم و به جبهه بروم.»
دو مانع جدی مقابل محسن میرزایی قرار دارد؛ یکی قد کوتاه و دیگری تابعیت افغانستانی. اما جبهه رفتن دل میخواهد و وقتی بخواهی، راهش پیدا میشود. کارت شناساییاش را دستکاری میکند و سن خود را چند سال بالاتر میبرد. با اینکه پیش از اعزام، نوجوانها را برمیگردانند، محسن موفق میشود به آرزویش برسد و راهی جبهه شود.
محسن قبل از عملیات خیبر در سال ۶۲ به پادگان ظفر ایلام میرسد و ابتدا بهعنوان کمکآرپیجیزن به خط مقدم جبهه میرود. چند روز بعد، او نوجوانی چهاردهساله است با آرپیجی در دست، ایستاده در نزدیکی حورالعظیم.
از همانجا، پایش به عملیاتها باز میشود؛ میمک، بدر، والفجر ۸ و کربلای یک. در سه عملیات پایانی، او غواص است و در کربلای چهار، بهعنوان معاون گروه نفوذ به خط میرود.
کربلای چهار؛ شلمچه
در عملیات کربلای چهار، محسن میرزایی مأموریتی سنگین در گروه نفوذ دارد؛ مأموریتی ساده اما مرگبار: شکستن خط دشمن و باز کردن مسیر برای نیروهای بعدی. خودش میگوید: «هیچ راهی نبود؛ باید میزدیم به آب و راه را باز میکردیم.»
هنوز یک ساعت نگذشته که اروند پر میشود از پیکرهایی که دیگر جانی در آنها نمانده است. تنها راه نجات، عبور از میدان مین است؛ کسی باید راه را باز کند.
محسن از آب بیرون میآید. میداند اگر سینهخیز برود، هدف قرار میگیرد؛ پس میدود. میدان مین را رد میکند، اما گوشت رانش به سیم خاردار گیر میکند. زخمی و خونریزان، میان نیزارها مینشیند. روبهرویش جاده تدارکات دشمن است و تیربارهایی که بچهها را در آب درو میکنند.
پنج غواص خودشان را به او میرسانند و امید دوباره جان میگیرد. همان لحظه، گلولهای صورتش را میشکافد و تیر دیگری شانهاش را میسوزاند. محسن به زمین میافتد و بیهوش میشود. صبح که چشم باز میکند، هنوز زنده است.
«یابانی! یابانی!»
عراقیها بالای سرش میرسند. یکی کلاه غواصی را از سرش برمیدارد، چند ثانیه خیره میماند و ناگهان فریاد میزند: «یابانی!»؛ ژاپنی.
همان یک کلمه، سرنوشت محسن را تغییر میدهد. وقتی میخواهند کارش را تمام کنند، دستور میرسد که زنده بماند. عراقیها تصور میکنند نیروی خارجی اسیر کردهاند.
ترس محسن از مرگ نیست. زیر لباس غواصیاش دو تکه کاغذ پنهان کرده؛ یکی هویت واقعیاش و دیگری اطلاعات رمز شناسایی. اگر این کاغذها پیدا شود، شکنجهای در انتظارش است که پایان ندارد. در مستراح یک مدرسه متروکه، با دستی تیرخورده، کاغذها را ریزریز میکند و در چاه میریزد. تشنه و بیجان است؛ آب آلوده آفتابه را سر میکشد و برمیگردد. حالا او فقط یک اسیر است، نه کسی که اطلاعات محرمانه به همراه دارد.
از آن روز، نامش میشود «محسن ژاپنی». هر اردوگاهی که منتقل میشود، دوربینها منتظرش هستند. بعثیها میخواهند اعتراف بگیرند؛ اینکه ایران از نیروهای خارجی کمک گرفته است. چهار سال، مقابل دوربینها مینشیند؛ زیر شکنجه، زیر کابل و تحقیر، و فقط یک جمله را تکرار میکند: «من ژاپنی نیستم.»
تونل مرگ؛ سهم مفقودالاثرها
اسارت محسن تا سال ۶۹ ادامه پیدا میکند. بدترین روزهایش در اردوگاه تکریت ۱۱ میگذرد؛ زندان مفقودالاثرها. تونل مرگ، جایی که اسرا باید از میان صف بعثیها، زیر ضرب کابل و چماق عبور کنند. همه را میزنند، اما او را بیشتر؛ چون ژاپنی است، کرهای است، فیلیپینی است… هرچه جز ایرانی.
دوستانش جلوی چشمش آب میشوند. زخمها کرم میاندازد، تشنگی اشک میآورد و نامهایی مثل محمدرضا شفیعی، در همان سلولها جاودانه میشوند.
سال چهارم، ورق برمیگردد. پس از قطعنامه و رحلت امام (ره)، خبر آزادی میرسد. صلیب سرخ وارد اردوگاه میشود. کابلها روی زمین میافتد. کاغذ و قلم میدهند و میگویند: هرجا میخواهید بروید؛ آمریکا، اروپا، هرجا.
از میان دو هزار اسیر، جز چند نفر، همه یک پاسخ میدهند: «ایران»
محسن ژاپنی، رزمنده افغانستانی، با ۵۰ درصد جانبازی و عنوان آزاده، به کشوری بازمیگردد که برایش جنگیده بود.
ایران و افغانستان؛ یک ملت در دو کشور
داستان محسن ژاپنی، داستان انسانهایی است که برای دفاع از اسلام و انقلاب تا پای جان ایستادند. محسن میرزایی تنها یکی از هزاران رزمنده افغانستانی است که در دفاع مقدس حضوری پررنگ داشتند و در کنار رزمندگان ایرانی، شهید، مجروح یا اسیر شدند.
ایامالله دهه فجر فرصتی مناسب برای یادآوری آرمانهای والای انقلاب اسلامی است؛ آرمانهایی که به ما یادآوری میکنند اسلام مرز نمیشناسد.
حضور هزاران رزمنده افغانستانی در جنگ تحمیلی، صرفاً یک همکاری نظامی میان دو کشور نبود؛ نگاهی که اگر به آن بسنده کنیم، در حق شهدا جفا کردهایم.
محسن میرزایی، شهید نسیم افغانی و بیش از سه هزار شهید افغانستانی دیگر، نماد همبستگی، همدلی و همراهی دو ملتاند؛ دو ملتی که در طول تاریخ، همواره در بزنگاهها و شرایط بحرانی، دوشادوش یکدیگر ایستادهاند.
ایران و افغانستان، دو ملتی هستند که اگر مرزهای سیاسی میانشان نبود، بیشترین شباهت را در تاریخ، فرهنگ، دین و زبان داشتند.
دهه فجر فرصتی است برای یادآوری این حقیقت که دو ملت ایران و افغانستان، همواره تکیهگاه و پناه یکدیگر بودهاند.








