به گزارش ایراف، ویلیام ایچ. مکریون، فرمانده پیشین نیروهای عملیات ویژه ارتش آمریکا، در تحلیلی در نشریه فارنافرز با مرور تجربههای چند دههای ارتش آمریکا، تأکید کرده است که «توهم قدرت مطلق» در ساختار تصمیمگیری واشنگتن، به یکی از ریشهدارترین مشکلات سیاست خارجی این کشور تبدیل شده و بارها آمریکا را به مسیرهای پرهزینه و بینتیجه سوق داده است.
او تصریح میکند که جنگ علیه ایران نیز ادامه همان الگوی تکراری است؛ الگویی که در آن سیاستگذاران آمریکایی محدودیتهای واقعی قدرت نظامی را نادیده میگیرند و اهداف سیاسی را با ابزارهای نظامی دنبال میکنند، بیآنکه پیامدهای آن را بسنجند.
مکریون با اشاره به تجربههای تاریخی آمریکا مینویسد که بزرگنمایی توان بالقوه ارتش، از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون، بهتدریج به ستون اصلی راهبرد نظامی واشنگتن تبدیل شده است.
او تأکید میکند که این نگاه، در دوران جنگ سرد و بهویژه در جنگ ویتنام، به شکستی تاریخی انجامید؛ شکستی که به گفته او «نمونه روشن نادیده گرفتن محدودیتهای قدرت» بود.
به باور مکریون، آمریکا پس از آن نیز نتوانست درسهای درست را بیاموزد و همین ناتوانی، در یک ربع قرن گذشته، به تشدید توهم پیروزی در همه نبردها انجامیده است.
این فرمانده پیشین ارتش آمریکا با اشاره به حملات ۱۱ سپتامبر و آغاز جنگ افغانستان، میگوید که این جنگ با نیتهای اولیه مشخص آغاز شد، اما بهسرعت به نبردی طولانی و فرسایشی تبدیل گردید؛ نبردی که اهداف آن پیوسته تغییر میکرد و هیچگاه میان اهداف سیاسی و نظامی هماهنگی ایجاد نشد.
او اذعان میکند که طالبان با ارادهای راسخ در زمین خود میجنگیدند و آمریکا، حتی پس از عملیات نیروهای ویژه و کشته شدن اسامه بنلادن، همچنان در تغییر اهداف و سردرگمی راهبردی گرفتار بود.
مکریون با اعتراف به اشتباهات شخصی خود در دوران فرماندهی مینویسد: «من نیز در دام این تصور افتادم که نیروهای بیشتر، سلاحهای بیشتر و پول بیشتر میتواند مشکلات پیچیده را حل کند؛ در حالی که چنین چیزی ممکن نبود.»
او تأکید میکند که پیروزیهای اولیه، آمریکا را به این توهم رسانده بود که میتواند مأموریتهای پیچیدهای مانند مقابله با شورش، عملیات ضدتروریستی و ملتسازی را نیز با همان سرعت و قدرت پیش ببرد؛ توهمی که در عمل فرو ریخت.
در بخش دیگری از این تحلیل، مکریون به جنگ عراق میپردازد و آن را نمونهای دیگر از خطاهای راهبردی آمریکا میداند.
او مینویسد که این جنگ از ابتدا بر پایه استدلالی سست آغاز شد و بهسرعت به مأموریتی برای مقابله با شورش و تروریسم تبدیل گردید.
به گفته او، شمار نیروها ناکافی بود، ائتلاف کوچک بود و جدول زمانی عملیات پیوسته تغییر میکرد.
مکریون تأکید میکند که رهبران آمریکا بارها اصول بنیادین جنگ را نادیده گرفتند و اهداف از برکناری صدام به تلاش برای ایجاد دموکراسی غربی تغییر کرد؛ تغییری که نه با واقعیتهای عراق سازگار بود و نه با توان عملیاتی آمریکا.
او سپس به جنگ علیه ایران میپردازد و مینویسد که حتی تجربههای تلخ افغانستان و عراق نیز نتوانست در دولت ترامپ احتیاط لازم را ایجاد کند.
مکریون با اشاره به ادعاهای متناقض رئیسجمهور آمریکا درباره تغییر حکومت در ایران، تأکید میکند که هیچ رئیسجمهور آمریکایی از سال ۱۹۷۹ تاکنون بهدلیل مجموعهای از چالشهای مشروعیت، جغرافیا، اراده ملت ایران و ضرورت اعزام نیروهای زمینی، چنین اقدامی را عملی ندانسته است.
او میگوید که در آغاز جنگ علیه ایران، اهداف مشخص نبود و دولت آمریکا هر روز موضعی تازه اعلام میکرد؛ از نگرانی درباره برنامه هستهای تا ادعای بیاهمیت بودن نفت و تنگه هرمز.
مکریون با اشاره به موقعیت ژئوپولیتیک ایران، تأکید میکند که جغرافیا از همان ابتدا عاملی محدودکننده برای آمریکا بود.
او مینویسد: «در طول نزدیک به ۴۰ سال خدمت نظامیام، هیچ ژنرال یا دریاسالاری را ندیدم که درباره ایران صحبت کند اما نامی از تنگه هرمز نبرد.»
به گفته او، این آبراه حیاتی، برگ برنده ایران در برابر هر تهدید خارجی است و محدودیتهای طبیعی آن، توان آمریکا برای اعمال قدرت را کاهش میدهد.
این فرمانده سابق ارتش آمریکا در بخش دیگری از تحلیل خود، به نقش اراده ملتها اشاره میکند و مینویسد: «در هر جامعهای غولی خفته وجود دارد که ممکن است از خواب برخیزد و با قدرت بجنگد.»
او هشدار میدهد که نیروهای مهاجم، واکنشی عمیق و غریزی در میان مردم برمیانگیزند و آمریکا بارها اراده دشمن را دستکم گرفته است؛ اشتباهی که به گفته او، در ایران نیز تکرار شد.
مکریون همچنین به محدودیتهای اخلاقی و سیاسی آمریکا در اعزام نیروهای زمینی اشاره میکند و مینویسد که تردید در مشروعیت جنگ، توانایی واشنگتن برای ایجاد ائتلاف و حفظ حمایت داخلی را کاهش میدهد.
او تأکید میکند که آمریکا، برخلاف برخی کشورها، در جنگهای طولانی دچار فرسایش سیاسی و اجتماعی میشود و دیر یا زود میدان را ترک میکند.
در پایان، مکریون هشدار میدهد که آمریکا باید واقعیتهای قدرت خود را بپذیرد و از تکرار خطاهای گذشته پرهیز کند. او مینویسد: «ارتش آمریکا قدرتمندترین نیروی نظامی جهان است، اما این قدرت به معنای نادیده گرفتن محدودیتها نیست. زمان، جغرافیا، اخلاق و اراده ملتها، عواملی هستند که هیچ فناوری و هیچ قدرت نظامی نمیتواند آنها را حذف کند.»




