شواهد نشان میدهد که بخشی از این رازآمیزی را باید به خود شمس نسبت داد. چنانکه آمده است، شمس از اشتهار بهشدت پرهیز داشت. گمنام و ناشناس زندگی میکرد، نان مدرسه و خانقاه نمیخورد و از راه مکتبداری یا مشّاقی امرار معاش میکرد. پیوسته در سفر بود و در یک مکان کمتر اقامت میکرد؛ بهویژه اگر کسی از احوال او آگاه میشد، در اسرع وقت آنجا را ترک میکرد.
افلاکی در مناقبالعارفین، به نقل از سپهسالار، درباره این شیوه زندگی شمس میآورد:
«پیوسته در کتم کرامات بودی و از خلق و شهرت خود را پنهان داشتی. به طریقه و لباس تجار بود. به هر شهر که رفتی در کاروانسراها نزول کردی و کلید محکم بر در نهادی، و در اندرون به غیر حصیر نبودی.»
همین خصلت نیز سبب شده بود که از او با عنوان «شمس پرنده» یاد کنند.
علت دیگر گمنامی شمس را میتوان در این دانست که او در طریقت مرید نمیگرفت تا از طریق مریدان آوازهاش در شهرها و دیارها بپیچد. خود در مقالات شمس میگوید:
«من مرید نگیرم. مرا بسیار در پیچ کردند که مرید شویم و خرقه بده. گریختم، در عقبم آمدند منزلی…»
او حتی با توده مردم و به تعبیر خودش «عوام» نیز چندان کاری نداشت:
«مرا در این عالم با این عوام هیچ کاری نیست. برای ایشان نیامدهام. این کسانی که راهنمای عالمند به حق، انگشت بر رگ ایشان مینهم.»
در روزگار شمس، عمدهترین راههای اشتهار برای یک عالم یا عارف، یا داشتن شاگردانی در میان خواص بود و یا گرد آوردن مریدانی در میان عوام؛ و شمس آگاهانه از هر دو راه فاصله میگرفت.
اما اینکه میگوید «انگشت بر رگ راهنمایان عالم مینهم» و نیز سخن دیگرش که «من مرید نگیرم؛ من شیخ گیرم، آنگاه نه هر شیخ، شیخ کامل»، از نوعی نخبهگرایی افراطی در شخصیت او حکایت میکند. شاید همین امر سبب شد که در سراسر زندگی، تنها یکبار با شیخی مواجه شود که او را شایسته چنین عنوانی بداند؛ و آن شخص، مولانا بود و بس.
در مقالات شمس نام بسیاری از شیوخ نامدار عرفان آمده است که شمس آنان را دیده، با ایشان به بحث و گفتوگو نشسته و مراوده داشته است؛ اما چنانکه از سخنان او پیداست، نسبت به بسیاری از آنان نگاهی انتقادی و گاه بسیار تند داشته است.
با این همه، تقدیر چنان بود که این رازوارگی شمس در یک ملاقات تاریخی از پرده برون افتد و خورشید جمال او از پس ابرهای ستبر و سیاه اختفا رخ بنمایاند.
نخستین دیدار مولانا و شمس در قونیه به شکلهای گوناگونی روایت شده است. پرداختن به این روایتها از حوصله این یادداشت بیرون است؛ اما هرچه بود و به هر شکلی که روی داده باشد، در پی این ملاقات، اتفاقی کمنظیر در تاریخ تصوف ایرانی رخ داد و گویی دو شخصیت کممانند تولدی دوباره یافتند.
از یک سو، شمس تبریزی از پرده گمنامی و انزوا بیرون آمد و از سوی دیگر، جلالالدین محمد بلخی، فقیه و متکلم نامدار، در هیئت عارفی عاشق و شاعری شوریده دوباره متولد شد.
مولانا، گذشته از آنکه دیوان کبیر خود را که مجموعه غزلیات اوست به نام «دیوان شمس» مسما کرد و در بیتبهبیت آن عشق و ارادت بیکران خود را به شمس ابراز داشت، در مثنوی معنوی نیز ــ که سالها پس از غیبت شمس سروده شد ــ هرگاه سخنی از خورشید و شمس به میان میآید، فصلی پرسوز و گداز در حقگذاری و بزرگداشت او میگشاید. شاید بتوان گفت یکی از زیباترین و شورانگیزترین بخشهای مثنوی همان گریزگاههایی است که بهنحوی پای شمس تبریزی در میان میآید.
اگر بخواهیم شمس را با ادبیات امروزی توصیف کنیم، شاید بتوان او را روشنفکری نخبهگرا دانست که در هیچ صنف و گروهی نمیگنجید و با تازیانه نقد، هم خود و هم دیگران را از خود میرماند. گویی این خصلت از کودکی در او وجود داشته است. چنانکه در مقالات شمس میآورد:
«از عهد خردکی، این داعی را واقعهای عجیب افتاده بود. کسی از حال داعی واقف نه، پدر از من واقف نه. میگفت: تو، اولاً، دیوانه نیستی؛ نمیدانم چه روش داری.»
شمس در ادامه، برای توضیح نسبت روحی و معنوی خود با پدر، تمثیلی بسیار گویا و در عین حال ویرانگر به کار میبرد. او از جوجههای مرغابی سخن میگوید که در زیر بالوپر مرغ خانگی بزرگ شدهاند. روزی مرغ مادر همراه جوجههای مرغابی بر لب جوی حرکت میکند.
جوجهها بیمحابا خود را به آب میزنند، اما مرغ مادر از رفتن به آب ابا دارد و از اینکه جوجههایش چنین رفتاری دارند شگفتزده میشود.
شمس از این تمثیل برای بیان فاصله روحی و فکری خود با پدر بهره میگیرد؛ فاصلهای که حتی برای نزدیکترین کسان او نیز قابل درک نبوده است. چندانکه پس از شنیدن سخنان او، پدرش به او میگوید: «با دوست چنین کنی، با دشمن چه کنی؟»
یکی از جذابترین بخشهای مقالات شمس نقدهایی است که او بر بزرگان زمانه خود وارد میکند. از تیررس این نقدهای گزنده، نه عارف بزرگی چون ابنعربی جان به سلامت میبرد و نه فیلسوفی چون ابنسینا. متکلمان زمان را به باد انتقاد میگیرد و مفسران، متشرعان و صوفیان را نیز از نقد خود بینصیب نمیگذارد.
نقد شمس کوتاه و کوبنده است؛ از زبانبازیهای ادیبانه و تکلفهای عالمانه به دور است. تیری است که راست به هدف میخورد و گویی هیچ سپر و زرهی در برابر آن تاب مقاومت ندارد. تعبیرات کوتاهی که از او درباره اشخاص و افکار برجای مانده، گاه از بیرحمانهترین و ماندگارترین داوریها در تاریخ تفکر مشرقزمین است.
از آن میان میتوان به گفتوگوی کوتاه او با اوحدالدین کرمانی اشاره کرد که افلاکی آن را نقل کرده است. روایت چنین است که شمس در بغداد به اوحدالدین رسید و از او پرسید: «در چیستی؟» گفت: «ماه را در آب طشت میبینم.» شمس در پاسخ گفت: «اگر در گردن دمبل نداری، چرا بر آسمانش نمیبینی؟ اکنون طبیبی به کف کن تا تو را معالجه کند.»
علت این عتاب و خطاب، به قول جامی، آن بود که:
شمس تبریز دید که اوحدالدین
کرده نظاره بتانِ آیین
در دمشق از هوای غمزهٔ زنان
گرد هنگامههاست طوفکنان







