به گزارش ایراف، زبان، صرفاً ابزار ارتباط نیست؛ بلکه یکی از بنیادیترین ارکان هویت جمعی، حافظه تاریخی و انسجام اجتماعی ملتهاست. در جوامعی که از تکثر قومی، زبانی و فرهنگی برخوردارند، زبان مشترک میتواند نقش «ریسمان وحدت» را ایفا کند یا برعکس، در صورت سوءمدیریت، به عامل شکاف و منازعه بدل شود. بررسی وضعیت افغانستان و مقایسه آن با تجربه تاریخی ایران، تصویر روشنی از اهمیت سیاستگذاری زبانی در فرآیند ملتسازی ارائه میدهد.
افغانستان؛ زبان مشترکِ نادیدهگرفتهشده
افغانستان، بهعنوان کشوری چندقومیتی، در طول تاریخ خود از یک سرمایه مهم فرهنگی برخوردار بوده است: زبان پارسی با لهجه (دَری). این زبان، قرنها زبان علم، ادب، دیوانسالاری و ارتباط میان اقوام مختلف افغانستان بوده و نقشی کلیدی در شکلگیری هویت تاریخی این سرزمین ایفا کرده است.
با این حال، تجربه دهههای اخیر—بهویژه در دوره حاکمیت طالبان—نشان میدهد که نگاه ایدئولوژیک، قومی و تکزبانی به زبان، این ظرفیت وحدتساز را تضعیف کرده است.
طالبان در عمل، با:
-
محدودسازی نقش زبان فارسی در آموزش و نهادهای علمی
-
حذف یا حاشیهراندن نخبگان فرهنگی و دانشگاهی فارسیزبان
-
و تحمیل قرائت زبانی خاص به ساختار قدرت
نهتنها به انسجام ملی کمک نکردهاند، بلکه بخشی از هویت جمعی افغانستان را در معرض حذف قرار دادهاند. تجربههای تاریخی در جهان نشان میدهد که استفاده سیاسی و ابزاری از زبان، نهتنها وحدتآفرین نیست، بلکه شکافهای قومی و اجتماعی را عمیقتر میکند و مسیر ملتسازی را مسدود میسازد.
افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازتعریف نقش زبان بهعنوان یک عامل پیونددهنده است؛ زبانی که بدون نفی زبانهای مادری اقوام، بتواند بستر گفتوگوی ملی، همبستگی اجتماعی و ثبات سیاسی را فراهم کند.
ایران؛ زبان فارسی بهمثابه ستون وحدت در عین تکثر
در نقطه مقابل، تجربه تاریخی ایران نمونهای قابلتأمل از نقش زبان در ملتسازی است. ایران با وجود تنوع گسترده قومی، زبانی و فرهنگی، توانسته است با تکیه بر زبان فارسی بهعنوان زبان ملی مشترک، تداوم تاریخی و انسجام اجتماعی خود را حفظ کند.
در ایران، زبان فارسی نه ابزار حذف، بلکه پل ارتباطی میان اقوام بوده است. این زبان، بدون نفی زبانهای محلی و مادری، به نماد هویت مشترک و حافظ انسجام ملی تبدیل شده است. نخبگان فرهنگی و فکری ایران—از فردوسی تا اندیشمندان معاصر—آگاهانه زبان فارسی را محور وحدت ملی قرار دادند.
شاهنامه فردوسی نمونه برجستهای از این انتخاب تاریخی است که زبان فارسی را از سطح یک ابزار ارتباطی، به عنصر هویتساز تمدنی ارتقا داد. این رویکرد، نه حاصل تعصب قومی، بلکه پاسخی عقلانی به یک نیاز تاریخی و اجتماعی بوده است؛ نیازی که نتیجه آن، حفظ وحدت سرزمینی و فرهنگی ایران در برابر تهاجمات، تحولات سیاسی و دگرگونیهای تاریخی بوده است.
زبان مشترک؛ شرط وحدت پایدار
نکته کلیدی آن است که در جوامع چندقومیتی، وحدت با حذف تنوع حاصل نمیشود. راهحل، نه نفی زبانهای قومی، بلکه احترام به زبان مادری اقوام در کنار تقویت یک زبان ملی مشترک است.
زبان فارسی، بهعنوان میراث مشترک همه فارسیزبانان، میتواند چنین نقشی را ایفا کند؛ به شرط آنکه از انحصار سیاسی، قومگرایی و ایدئولوژیزدگی دور نگه داشته شود.
تجربه ایران نشان میدهد که میتوان در عین تکثر قومی و زبانی، با تکیه بر یک زبان ملی مشترک، وحدت و انسجام پایدار ملی را حفظ کرد. در مقابل، وضعیت افغانستان—بهویژه تحت حاکمیت طالبان—هشداری جدی است که تکزبانی اجباری و حذف هویت زبانی بخش بزرگی از جامعه، نهتنها ملتساز نیست، بلکه ملتسوز است.
زبان فارسی و نقش آن در حافظه تاریخی افغانستان
زبان فارسی در افغانستان تنها یک «زبان رسمی» نیست، بلکه حامل حافظه تاریخی مشترک این سرزمین است. از متون دینی و فلسفی گرفته تا اسناد حکومتی، ادبیات کلاسیک و آثار علمی، فارسی قرنها زبان تولید معنا و دانش در خراسان/افغانستان بوده است.
حذف یا تضعیف این زبان، در واقع بهمعنای قطع پیوند نسلهای جدید با گذشته تاریخی و تمدنی خویش است. این مسئله زمانی بحرانیتر میشود که زبان فارسی، که میتوانست نقش زبان میانجی و وحدتبخش را ایفا کند، عملاً به حاشیه رانده شود و جای خود را به سیاستهای زبانی انحصارطلبانه بدهد.
شاعران پارسیزبان؛ ستونهای هویت مشترک
یکی از نکات مهم در فهم نقش زبان پارسی، جایگاه شاعران و ادیبان پارسیزبان در شکلدهی به هویت مشترک است. فردوسی، مولانا، سنایی، ناصر خسرو، بیدل دهلوی و دهها چهره بزرگ دیگر، نه متعلق به یک قوم یا جغرافیای محدود، بلکه بخشی از میراث مشترک فرهنگی همه فارسیزباناناند.
در ایران، شاهنامه فردوسی نقشی تعیینکننده در حفظ زبان فارسی و تقویت هویت ملی ایفا کرد. در افغانستان نیز، آثار شاعرانی چون ناصر خسرو بلخی و مولانا جلالالدین بلخی نشان میدهد که زبان فارسی چگونه میتوانست و میتواند فراتر از مرزهای قومی، عامل پیوند معنوی و فرهنگی باشد.
نادیدهگرفتن این میراث ادبی، بهمعنای نادیدهگرفتن یکی از قویترین ابزارهای انسجام فرهنگی و ملی است؛ ابزاری که هیچ ایدئولوژی جایگزین آن نخواهد شد.
زبان، تخصص و آینده آموزش
تضعیف زبان فارسی در افغانستان با حذف تخصص و جایگزینی آن با ایدئولوژی همراه شده است. برکناری استادان دانشگاه، تضعیف زبان علمی و محدودسازی تولید دانش، پیامدی مستقیم برای آینده آموزش و توسعه افغانستان دارد.
تجربه ایران نشان میدهد که زبان ملی مشترک، زمانی میتواند ملتساز باشد که:
-
زبان علم و آموزش باقی بماند
-
حامل عقلانیت و دانش باشد
-
و نه ابزار کنترل ایدئولوژیک
افغانستان، بدون بازگشت به چنین درکی از زبان، نه به وحدت ملی خواهد رسید و نه به توسعه پایدار.








