پروژه‌های شکست خورده؛ تکرار برنامه فاجعه‌بار آمریکا برای افغانستان و عراق در ایران؟

به گزارش ایراف، دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا طی ماه اخیر برخلاف قوانین بین‌المللی و زیر پا گذاشتن عرف بین‌الملل و تعدی به حاکمیت ملی جمهوری اسلامی ایران، آشکارا از اغتشاشگران و تروریست‌های مزدور در اغتشاشات حمایت کرد و آن‌ها را به ادامه اغتشاشات مسلحانه و از بین بردن زیرساخت‌های شهری و منافع عمومی ترغیب کرد.

ترامپ همراه با رژیم صهیونیستی و اپوزیسیون خارج‌نشین بر این باور اند که با مداخله نظامی می‌توانند حکومت جمهوری اسلامی ایران سرنگون کنند. سوال این‌ است که آیا واشنگتن با مداخله در امور ایران می‌تواند در این کشور مملو از فرهنگ‌ها و قومیت‌های گوناگون – ثبات و اقتدار را آن‌طور که جمهوری اسلامی ایران ایجاد کرده به وجود آورد؟

جهت پاسخ به این پرسش به تجربه‌های دخالت آمریکا در امور داخلی افغانستان، عراق، سوریه و ونزوئلا می پردازیم.

«فیلیپ کوینلان»، افسر سابق ارتش ایرلند و کهنه‌سرباز مأموریت‌های صلح در سومالی می‌گوید: «این‌که فکر کنیم می‌توانیم وارد کشوری شویم، در فواصل شش یا دوازده ماهه در آن بچرخیم و اساساً نحوه تکامل یک فرهنگ را تغییر دهیم، همیشه به نظر من ترکیبی باورنکردنی و بد از غرور و ساده‌لوحی بوده است.»

از سوی دیگر، اتحاد جماهیر شوروی سعی کرد جامعه‌ای کمونیستی در افغانستان ایجاد کند. ناتو نیز سعی کرد با رسمی کردن ساختارهای دموکراسی لیبرال، همین کار را می‌خواست انجام دهد. هر دو مدل بر اساس واقعیت جوامع قبیله‌ای و ساختارهایی که آن‌ها در نظر نمی‌گرفتند یا تحقیر می‌کردند شکست خوردند.
ماهیت غیراخلاقی سیاست واقع‌گرایانه، توجیه تحلیل‌ها یا استراتژی‌های «واقع‌گرایانه» را بر اساس هر مبنای دیگری غیر از منافع ملی محض، دشوار می‌کند و از این نظر، بقیه به اندازه غرب در ترویج منافع شخصی خود محق هستند. واقع‌گرایانی مانند هانس مورگنتا می‌گویند که اصول اخلاقی جهان‌شمول در روابط بین‌الملل صدق نمی‌کند، اما آن‌ها همچنین سعی می‌کنند سلطه هژمونیک نظم جهانی را بر اساس ارائه کالاهای عمومی جهانی (خودتعریف‌شده و خودخواهانه) توجیه کنند. از چه دیدگاه غیراخلاقی، منافع شخصی ایالات متحده یا اتحادیه اروپا می‌تواند ذاتاً موجه‌تر یا موجه‌تر از منافع شخصی چینی‌ها یا روس‌ها یا پشتون‌های افغان باشد؟

پاراگ خانا خاطرنشان می‌کند که نظم ژئواکونومیک نوظهور، برداشت‌ها از حوزه یورو-آمریکایی را از دیدگاه آفریقایی-اوراسیایی تغییر داده است. لیبرالیسم دموکراتیک غربی دیگر بقیه جهان را تحت تأثیر قرار نمی‌دهد، مگر اینکه مزایای گسترده‌ای را برای جمعیت‌های بزرگتر اقتصادهای نوظهور به ارمغان بیاورد. مدلی که در آن تعداد کمی «دارا» و تعداد فزاینده‌ای «ندار» وجود داشته باشد، شایسته تقلید نیست؛ بلکه تأمین مالی زیرساخت‌ها و کمک‌های فنی، امروزه رهبری را به ارمغان می‌آورد.

استراتژیست‌های آمریکایی فرض می‌کنند که سیستم جهانی، رهبری آمریکا را ترجیح می‌دهد. محافظه‌کاران معتقدند که خویشتن‌داری یا مهار می‌تواند تسلط آمریکا را حفظ کند. لیبرال‌ها معتقدند که قوانین و نهادهای غربی، آمریکا را برای نظم جهانی حیاتی می‌کنند. هیچ‌کدام از این رویکردها معتبر نیستند، زیرا آن‌ها آنچه را که آمریکا باید انجام دهد، بدون در نظر گرفتن احتمال وجود سایر پویایی‌ها، به عنوان هنجار در نظر می‌گیرند.

با ابتکار یک کمربند یک جاده چین، اروپایی‌ها و آسیایی‌ها در سراسر سرزمین اوراسیا در حال همگرایی هستند و این نویدبخش سیل اجتناب‌ناپذیر سرمایه‌گذاری است که یک سیستم تجاری شکوفا در اوراسیا ایجاد خواهد کرد. اشغال نظامی و تحریم‌های اقتصادی علیه بازیگران اصلی اوراسیا مانند روسیه و ایران، مانع این فرآیند می‌شود و این امر، ذینفعان بالقوه را آزار می‌دهد. از دیدگاه اوراسیا ادغام اقتصادی، موتور مؤثرتری برای تغییر سیاسی بلندمدت نسبت به سیاست کوتاه‌مدت مداخله نظامی یا تحریم‌ است.

گفته می‌شود دوایت آیزنهاور به آمریکا توصیه کرده بود که از جنگ‌های زمینی در آسیا اجتناب کند، زیرا این جنگ‌ها ‌ها مستلزم دولت‌سازی و حکومت‌داری بلندمدت و پرهزینه و همچنین فتح کوتاه‌مدت هستند. او همچنین نسبت به مجتمع نظامی-صنعتی که به موتور مداخله ایالات متحده در منطقه تبدیل شد، هشدار داد.

استراتژیست‌های حمله به افغانستان و جنگ عراق می‌گویند که پس از شکست در ویتنام، کتاب «هنر جنگ» نوشته سانزی را مطالعه کردند، با این تصور که این کتاب کلید پیروزی در آسیای مرکزی را در اختیارشان قرار می‌دهد. به نظر می‌رسد آن‌ها نمی‌دانستند که دشمنان غیردولتی، ماهیت جنگ را چنان تغییر داده‌اند که دیگر درک معنای پیروزی آسان نیست. آن‌ها باید نظریه چرخه‌ جهانی تاریخ که توسط ابن خلدون (1332-1406) تدوین شده است را می‌خواندند – یک دیدگاه خطی جهانی از تاریخ به عنوان پیشرفت به سوی آینده‌ای که دائماً در حال بهبود است و باعث جاه‌طلبی مهلک برای رشد بی‌نهایت در جهانی با منابع محدود می‌شود. درک بهتر فرهنگ‌های قبیله‌ای و تحلیل‌های ابن خلدون می‌توانست از بسیاری از اشتباهات اروپایی-آمریکایی در افغانستان جلوگیری کند.

بیشتر بخوانید:  سقوط جت شخصی در آمریکا با ۸ سرنشین

در اکتبر ۲۰۰۱، ایالات متحده آمریکا به بهانه شکست دادن القاعده و طالبان به افغانستان حمله کرد. حمله به افغانستان بزرگترین شکست نظامی ایالات متحده آمریکا در قرن اخیر است. در افغانستان نیروهای اشغالگر آمریکایی با دو مانع روبه‌رو بودند: وجود نیروی قوی‌ای که کاخ سفید آن‌ها را دشمن می‌شمرد و در عین حال از پس‌شان هم برنمی‌آمد، و در طرف دیگر، مخالفان شکننده‌ حکومت طالبان که آمریکایی‌ها برای برپا کردن حکومت پس از جنگ به آن‌ها متکی بودند. این وضعیت امکان شکل‌گیری حکومتی متکی به خود را در فردای سقوط طالبان تضعیف کرد و طالبان با دیدن ضعف ائتلاف حاکم پس از خود به این نتیجه رسیدند که اگر به جنگیدن ادامه دهند بالاخره می‌توانند بار دیگر «امارت اسلامی افغانستان» را برپا کنند. سرانجام بعد از ۲۰ سال، در ۳۰ اوت ۲۰۲۱، ایالات متحده آمریکا خروج پرهمهمه نیروهای خود را از افغانستان به پایان رساند و طالبان دوباره کنترل کامل این کشور را به دست گرفتند. واقعیت این است که آمریکا در افغانستان نه تنها نتوانست تروریسم را مهار کند؛ بلکه به بی ثباتی در آنجا دامن زد و میلیون‌ها نفر را آواره و به زندگی صدها هزار نفر از جمله سربازان آمریکایی پایان داد و با پذیرش شکست از این کشور خارج شد.

در مارس ۲۰۰۳، ایالات متحده به عراق حمله کرد و رژیم صدام را به بهانه وجود تسلیحات کشتار جمعی و به‌ویژه سلاح‌های هسته‌ای سرنگون کرد. ایالات متحده در سال ۲۰۱۱ از این کشور خارج شد و راه را برای ظهور داعش و استقرار مجدد نیروهای آمریکایی هموار کرد. در سال ۲۰۰۲، اوباما به عنوان سناتور ایالت ایلینوی هشدار داده بود که حمله ایالات متحده به عراق «یک جنگ احمقانه… یک جنگ عجولانه» خواهد بود.
پروژه هزینه‌های جنگ دانشگاه براون، جزئیات مرگبار بودن این جنگ‌ها را نشان می‌دهد. مساله مورد بررسی این است که در این دو کشور هزران نفر بر اثر «جنگ‌های پس از ۱۱ سپتامبر ایالات متحده» کشته شده‌اند.

نتیجه گزارش پروژه جنگ

تلفات غیرنظامیان در افغانستان، پاکستان، عراق، سوریه / داعش، یمن و دیگر مناطق: ۳۶۳۹۳۹ تا ۳۸۷۰۷۲ تن.
تلفات نظامیان آمریکایی در این کشورها و دیگر مناطق: ۷۰۵۲ تن.
تلفات مقامات غیرنظامی پنتاگون در این کشورها و دیگر مناطق: ۲۱ تن.
تلفات مقاطعه‌کاران آمریکایی در این کشورها و دیگر مناطق: ۸۱۸۹ تن.
تلفات پلیس و ارتش ملی در این کشورها و دیگر مناطق: ۲۰۴۶۴۵ تا ۲۰۷۸۴۵ تن.
تلفات دیگر نیروهای متحد در این کشورها و دیگر مناطق: ۱۴۸۷۴ تن.
تلفات شبه‌نظامیان اپوزیسیون در این کشورها و دیگر مناطق: ۲۹۶۸۵۸ تا ۳۰۱۹۳۳ تن.
تلفات روزنامه‌نگاران و اصحاب رسانه در این کشورها و دیگر مناطق: ۶۸۰ تن.
تلفات نیروهای بشردوست و گروه‌های مردم‌نهاد در این کشورها و دیگر مناطق: ۸۹۲ تن.
مجموع تلفات در این کشورها و دیگر مناطق: ۸۹۷۱۵۰ تا ۹۲۸۵۸۸ تن.

زمانی که راهنمایی مختصر و مفید اوباما در سال ۲۰۱۴ علنی شد، اجماع فزاینده‌ای در واشنگتن وجود داشت که حمله به عراق بزرگ‌ترین اشتباه سیاست خارجی ایالات متحده از زمان جنگ ویتنام بوده است. منظور او واضح بود؛ جنگی که سلف او آغاز کرد، برای عراق، خاورمیانه و ایالات متحده فاجعه‌بار بود. حتی اگر توصیه اوباما در حالت انتزاعی کاملاً درست بود، دولت خودش در عمل، پیروی از آن را دشوار یافت. در واقع، هرگونه تأمل منصفانه در مورد سابقه تاریخی باید به این نتیجه برسد که دولت اوباما برخی از اشتباهات سیاست خارجی سلف خود را تکرار کرده است، البته در مقیاسی کمتر و در شرایط متفاوت. ماجراجویی‌های بد دولت اوباما در لیبی و سوریه آشکار است.

در مواجهه با جنبش‌های توده‌ای که قیام‌ها را در هر دو مکان به پیش بردند، دولت‌های این دو کشور دچار لغزش شدند. دولت واشنگتن از زبانی استفاده کرد و سیاست‌هایی را دنبال کرد که با نقشی که ایالات متحده و متحدانش می‌خواستند واشنگتن در نظم جهانی ایفا کند، سازگار بود. این سیاست‌ها همچنین شامل اشتباهات قابل توجهی بودند که در واقع، بذر شکست را در خود داشتند.

ایالات متحده و شرکایش به شورشیان لیبی کمک کردند تا رژیم قذافی را سرنگون کنند و این کشور را در مسیر یک جنگ داخلی که هنوز حل نشده است، قرار دادند.

سپس نوبت سوریه رسید. با ادامه شورش‌ها در این کشور، به نظر می‌رسید که رهبر سوریه باید کوتاه بیاید. اوباما در ابتدا به دلیل اختلاف نظر در دولتش در مورد نحوه واکنش، تمایلی به اظهار نظر نداشت، اما در اوت 2011 موضع خود را اتخاذ و اعلام کرد که زمان کناره‌گیری اسد فرارسیده است؛ اما اسد کنار نرفت و اعلامیه اوباما یک شکست تحلیلی را با یک اشتباه سیاسی ترکیب کرد. در بحبوحه وحشت فزاینده جنگ داخلی، ایالات متحده احساس کرد که مجبور است در مورد اصرار مکرر خود مبنی بر اینکه حکومت اسد مشروعیت خود را از دست داده است، کاری انجام دهد. با اجتناب از دخالت مستقیم نظامی، آمریکا تصمیم گرفت از مجموعه‌ای از گروه‌های شورشی که خود را «میانه‌رو» می‌نامیدند، حمایت کند. در آن زمان شورشیان سوری از طیف‌های مختلف، از طریق کانال‌های غیررسمی و ناهماهنگ مانند شبکه‌های اسلام‌گرا و قاچاقچیان اسلحه، سلاح دریافت می‌کردند. بنابراین جنگ داخلی در این کشور شدت یافت و با رفتن اسد نیز ثبات به این کشور خسته از جنگ بازنگشته است.

بیشتر بخوانید:  سرکوب در مینه‌سوتا؛ اوباما و کلینتون فراخوان اعتراض دادند

حتی امروز که برخی از بزرگ‌ترین حامیان حمله به عراق توبه کرده‌اند و درخواست‌ها برای پایان دادن به جنگ‌های ابدی پس از یازده سپتامبر امری عادی است، نمی توان گفت دستگاه سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا واقعاً این درس که نباید در امور داخلی کشورها به بهانه ایجاد ثبات دخالت کرد را آموخته است یا خیر. مسیر مداخله‌گری به سبک قدیمی به دلیل خستگی هم در میان سیاستمداران و هم در میان مردم و همچنین خاطرات تازه از شکست‌های گذشته، مسدود شده است. در حالی که به نظر می‌رسد اشتها برای مداخله بشردوستانه تمام عیار در سطح پایینی قرار دارد، مفهوم تغییر نظام به عنوان هدف ایالات متحده، به طور متناوب بحث‌های سیاسی پس از اوباما را در مورد کشورهای مختلفی مانند ایران، ونزوئلا، کره شمالی و روسیه دامن زده است.

چند روز پس از سال نو میلادی، ایالات متحده حمله نظامی محدودی را به ونزوئلا آغاز کرد و در ۳ ژانویه ۲۰۲۶، رئیس جمهور آن نیکولاس مادورو را ربود. واقعیت این است که نظارت ترامپ بر این کشور آمریکای جنوبی، تنها باعث عقب‌ماندگی‌های بیشتر خواهد شد.

برای کسی که زمانی مشتاق «متوقف کردن همه جنگ‌ها و آوردن روح جدید وحدت» به جهان بود، واضح است که نیات ترامپ حتی ذره‌ای از حقیقت را آشکار نکرده است. دولت ایالات متحده به جای تلاش برای اشغال ونزوئلا بدون رضایت کنگره، باید بهبود زندگی مردم این کشور را که برای امرار معاش تقلا می‌کنند، در اولویت قرار دهد. پس از دستگیری مادورو قیمت مواد غذایی در ونزوئلا به شدت افزایش یافته است. پس از صرف ۳۱ میلیون دلار در روز برای عملیات نظامی در ونزوئلا، میلیون‌ها دلار نیز باید برای کاهش نابرابری‌های آموزشی، غذایی و بهداشتی هزینه شود. دستگیری شبانه مادورو همراه با انفجارهای مهیب که بیش از ۱۰۰ نفر را در ونزوئلا کشته، کشورهای همسایه را از این ترس که هدف بعدی چه کسی خواهد بود، بیمناک کرده است. بزرگترین جزیره کارائیب، کوبا، در نتیجه این عملیات دلخراش ۳۲ شهروند خود را از دست داد.

به نظر می‌رسد حمله ایالات متحده به ونزوئلا تنها آغاز برنامه‌های نگران‌کننده سیاست خارجی ترامپ باشد. او تهدید کرده است که گرینلند، کانادا، کوبا و مکزیک را تصرف خواهد کرد. هدف نهایی ترامپ این است که ایالات متحده به قدرت غالب در کل نیمکره غربی تبدیل شود؛ آرزویی امپریالیستی که چندین دولت و شهروندان آن‌ها را در معرض خطر جدی قرار می‌دهد. در حالی که این کشور با بی‌ثباتی سیاسی عمیق و بحران‌های انسانی روبه‌رو است، مداخله ایالات متحده به سختی می‌تواند اوضاع را در آینده بهتر کند.

آمریکا باید از گذشته و تجربیات تاریخی از مداخله غیرمشروع در امور داخلی سایر کشورها که همواره با شکست مواجه شده‌اند، درس بگیرد و از دخالت در امور داخلی ایران عقب‌نشینی کرده و به حمایت از گروه‌های اغتشاش‌گر، تروریست‌های دست‌آموز سیا و موساد و اپوزیسیون ناکارآمد خاتمه دهد.

همانطور که «دنیس سیترینوویچ»، رئیس پیشین بخش ایران در اطلاعات ارتش اسرائیل و کارشناس مسائل امنیتی و خاورمیانه تصریح می‌کند: اگرچه تحولات داخلی ایران در نهایت می‌تواند به تغییرات ساختاری منجر شود، اما این روند نه با مداخله نظامی آمریکا تسریع خواهد شد و نه با اتکا به اپوزیسیونی فاقد نفوذ واقعی در داخل کشور. خطر اصلی، گرفتار شدن منطقه در یک درگیری نظامی گسترده با پیامدهای غیرقابل کنترل است؛ آن‌هم در شرایطی که نه اعتراضات داخلی فعال است و نه واشنگتن تصویر روشنی از «روز بعد» در اختیار دارد.

لینک کوتاه: https://iraf.ir/?p=106702
اخبار مرتبط
0 0 رای ها
امتیاز مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آخرین مطالب
پر بازدیدترین ها
0
دیدگاه های شما برای ما ارزشمند است، لطفا نظر دهید.x